TGViewer
Channel Public Channel
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺

مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺

@matn_nabe1

❤زیبا ترین پست های احساسی و زیبا❤
Subscribers
563
Photos
6.9K
Videos
28.8K
Links
1.6K
Recent Posts 20 shown
Post #63341 3
ممنون ڪہ تا این لحظہ همراهمون بودید
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 🦄 1
Post #63340 3
حضورتون باعث دلگرمی ماست
  • ❤ 2
  • 🙏 1
  • 💘 1
Post #63339 3
لطفا کانال را ب دوستانتان معرفی کنید🙋🙋🙋😍😍🙏🙏🙏🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝🤝💝💖🌸✌️💁💁💁
  • ❤ 2
  • 🐳 1
Post #63338 2
حضرت جان...
مينويسم...
واژه به واژه...
كلمه به كلمه...
حرف به حرف...
ميسرايم عاشقانه از تو و چشمان سیاهت
من مست زه چشمت....
تا خدا دوستتتتتتت دارم....
دوستتتتت دارم..🌙
.
‌‎‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • ❤ 2
  • 😁 1
  • 💯 1
  • 🏆 1
Post #63337 2
خوشبخت منم که تو قلب تو زندگی‌میکنم بزار تا همیشه تو قلبت بمونم.
.
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • ❤ 2
  • 🥰 1
  • 💯 1
Post #63336 2
‌‌
بخواب که شب به کامت است
و من سالهاست شبهای بدون تورا
با چشم های خیس گذراندم....


شب خوش
.
  • ❤ 2
  • 🤷‍♂ 1
  • 🔥 1
  • 💯 1
Post #63335 1
❤️❤️ : ❤️❤️
  • ❤ 2
  • 👌 1
  • 💯 1
  • 😇 1
Post #63334 1
❤️❤️00:00❤️❤️



بــازگــشـــتـــ تــو
شــروع دوبــاره ے مـــن اســتـــ
همــچــو ساعت_صفر
تــا بــه صــفــر مــیــرســـد
دوبــاره روز از نــو مــیــشـــود

❤️❤️00:00❤️❤️
  • ❤ 1
  • 💯 1
Post #63333 1
❤️❤️:❤️❤️

در صفر  عاشقی‌‌‌.....
دوباره بگـو: "دوستت دارم " 💋
از همان هایے ڪه
وقتے دلتنگے تمام وجودم را فرا میگیرد
برزبان مے آوری'و آرامم میڪند'‎‌‌

ساعت عاشقی مبارک عشق جان...💋

.
  • ❤ 2
  • 😍 1
  • 💯 1
  • 🙊 1
Post #63332 1
.. ' 12 '..  
9-  ↑  -3           ♥️⁰⁰:⁰⁰♥️
' .  6 .  `
ˡ‌ ˡ‌ᵒ‌ᵛ‌ᵉ ʸ‌ᵒ‌ᵘ
عشق همین است
همین که یک ذره از تو‌
می‌شود تمام من♥️

‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‎❣



@
  • ❤ 2
  • 👍 1
  • 🥱 1
  • 💯 1
Post #63331 2
.. ' 12 '..
9- ⇧ -3
' . 6 . '
ساعت صفرعاشقی
♥️♥️::♥️♥️

❤️به قلبم بتاب
❤️تا وسعت آسمان قلبم

❤️فقط با تابش تو
❤️روشن شود.

♥️♥️⏰♥️♥️
  • ❤ 2
  • 🔥 1
  • 💯 1
  • 🤷 1
Post #63330 34
وقتی جگرکی محل عاشق میشه 😄
  • ❤ 2
  • 🤔 1
  • 🎉 1
  • 💯 1
Post #63329 43
  • ❤ 2
  • 😁 1
  • 💯 1
  • 🤣 1
Post #63328 39
  • ❤ 2
  • 🤩 1
  • 💯 1
  • 😐 1
Post #63327 41
  • ❤ 2
  • 🤔 1
  • 👌 1
  • 💯 1
Post #63325 22
  • ❤ 2
  • 🤔 1
  • 🙏 1
  • 💯 1
Post #63324 20
MikhametMeysam Ebrahimi
تقدیم به عشق خاصم

تقدیم به شاه زندگیم

تقدیم به امید زندگیم تو واسم
😍😍😍
  • ❤ 2
  • ❤‍🔥 1
  • 🔥 1
  • 💯 1
Post #63323 21
خدا بزرگه......

👌👌😍
  • ❤ 2
  • 🤩 1
  • 💯 1
  • 💋 1
Post #63322 30
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_چهلوسه

طاهر آخ بلندی گفت و دستشو روی دماغش گذاشت....خونی شده بود.داشتم از حرص می سوختم. داد زدم:
- نازگل زن منه....تو حق نداشتی به فرار کردن زنِ یکی دیگه از دست شوهرش کمک کنی....حق نداشتی...روی زمین افتاده بود و بینی شو محکم فشار می داد تا بیشتر از این خون ازش فواره نکنه.قدمی عقب برداشتم و نگاهی به آقاجون انداختم.دستش روی قلبش بود و نگاهمون می کرد.فریبا سمتش اومد و گفت:
- آقاجون خوبی؟ آقاجون منو ببین.دست دیگه شو بالا گرفت و گفت:
- خوبم منم خوبم.نفس راحتی سر دادم و دوباره نگاه منزجرانه امو به طاهر دوختم اونم نگاه خوبی بهم نداشت.این فضا....این هوا....این خونه انگار داشت خفه ام می کرد.ازشون فاصله گرفتم. رفتم بالا سر نازگل ایستادم...کاملا ترسیده و به صندلی چسبیده بود.از بین دندون های چفت شده ام گفتم:
- یالله پاشو.با شنیدن صدام به خودش اومد و بلند شد.هنوز می لرزید.زل زدم بهش.یه حس مثل مالکیت....نمی دونم اسمش چی بود؟پرغرور با خودم کشیدمش.اما اون مثل اسبی وحشی رم کرد و گفت:
- منو کجا میبری؟به صورتش خودمو نزدیک کردم و گفتم:
- روستا...مگه نمی خواستی برگردی؟ نگاه سرسختانه اشو بهم دوخت....من ولش نمی کردم....دوباره با خودم همراهش کردم و این بار باهام اومد.فریبا از پشت سرمون گفت:
- اما فرهاد، مامان قرار بود بیاد نازگل رو ببینه انگار که نشنیده باشم...انگار که هیچ چی برام مهم نباشه جز اینکه همین الان باید این دخترو با خودم می بردم.از حیاط رد شدیم و اومدیم بیرون.نگاهمو بهش دوختم و گفتم:
- ماشینم دست دوستمه....مکانیکه. قرار بود یه نگاهی بهش بندازه. با من بیا.تاکسی می گیریم و میرم ازش ماشین رو بگیرم.پوفی کشید و نگاهم کرد.گفت:
- میخوای واقعا منو برگردونی یا چی نمی خواستم حتی تو حیاطِ این خونه بایسته....بهش گفتم:
- آره زود باش بیا...مقاومتی نکرد.از خونه بیرون اومدیم و تاکسی گرفتیم.طول راه با هم حرف نمی زدیم...وقتی رسیدیم مکانیکی و فریدون ما رو دید با تعجب فقط خیره شد بهم...نازگل بیرون مغازه معذب ایستاده بود. شاید هم به خاطر لباس های روستایی ای بود که به تن داشت خجالت می کشید.به فریدون گفتم:
- کلید ماشین رو بده. بعدا دوباره میارم برات...گفت:
- اما خودت که داری می بینی. دارم روش کار می کنم.عصبی شدم و سرش داد زدم:
- میگم لازمش دارم...چشم غره ای بهم رفت و در حالی که کاپوت ماشین رو پایین می داد گفت:
- کاش می فهمیدم چی تو مغزته...با عجله کلید رو از دستش گرفتم و از مغازه بیرون اومدم. به نازگل اشاره کردم سوار شه.سوار شد و من بی مکث راه افتادم.پنجره رو پایین دادم و موسیقی رو باز کردم.گاهی نگاهی بهش می انداختم.ترسیده بود و لام تا کام حرف نمی زد.منم میلی به صحبت نداشتم....باید کمی ساکت می مونم تا خشمِ وجودم فروکش کنه...حدود یک ساعت بعد که آروم شده بودم و جاده هم خلوت بود ماشین رو نگه داشتم هنوز حس گرما داشتم....پیاده شدم و از پشت ماشین دبه آب رو برداشتم و کمی ازش ریختم روی سرم...باز هم خنک نمیشدم....دوباره داخل برگشتم.نازگل با احتیاط گفت:
- چی کار کردی؟ خیس شدی..دستمو لای موهای خیسم کشیدم و نعره زدم:
- تو چی حدس می زنی؟ فکر نمی کنی که تا آخرین حد ممکن منو سگ کردی.تو خودش جمع شد.از همیشه انگار عصبی تر بودم و برای همین بالاخره از منم ترسید.گفت:
- خب من...من....دوباره با عصبانیت گفتم:
- تو چی؟ معذرت میخوای؟ آره یالله معذرت خواهی کن....چون یه معذرت خواهی به من بدهکاری.قفسه سیــــ.ـنه اش با نفسهای تندی بالا و پایین شد.بریده بریده گفت:
- خب من متاسفم اما تو هم داری خیلی تند میری...سمتش متمایل شدم...گفتم:
- چند بار تا حالا ازت در مورد اینکه طاهر پیِ تو که اومد پیدات کرد یا نه پرسیدم؟ چند بار؟ حتی یک بارش هم به من راستشو نگفتی....چرا؟با احتیاط نگاهم می کرد....از وحشی گری چشمهاش خبری نبود اما گفت:
- من بهش قول دادم به کسی نگم....یکی از چشمهام پرید....تا کِی می خواست منو روانی تر از اینکه هستم بکنه.

ادامه دارد‌...

خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋


 
  • ❤ 2
  • 💯 1
  • 🏆 1
  • 👾 1
Post #63321 30
. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═‎┅───


🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_چهلودو

با حرص به آقاجون گفتم:
- یعنی بازم باورت نمیشه؟طاهر نگاهی به من و بعد به آقاجون انداخت و گفت:
- نه راستشو میگم.وقتی از صبح بیدار شدم و صدیقه دوست نازگل گفت فرار کرده تنها فکری که اون لحظه به سرم رسید این بود برم دنبالش و پیداش کنم.برای اینکه آبروی شما نره.نمیخواستم تو روستا بگن معلوم نیست نوه پسری دمیرچی شب با عروسش چیکار کرده که عروسش فراری شده....آخه میدونستم فرهاد انقدر بیخیاله که حتی خبر نداره عروسش فرار کرده.آتش درونم هر لحظه....هر ثانیه داشت بیشتر میشد.نمی تونستم یاوه گویی هاش رو تحمل کنم.بلند شدم و ایستادم.دستمو سمتش به نشانه تهدید بالا آوردم و گفتم:
- خفه شو....من هیچ کاریش نکردم...به خاطر رفتارهای خاندان بزرگ دمیرچی ترسیده بود.به این خاطر که برای ازدواج آماده اش نکرده بودید و حتی نمیدونست قراره با کی ازدواج کنه و قراره چه به سرش بیادو بعد نگاهمو به نازگل دوختم. داشت می لرزید.گفتم:
- دِ حرف بزن.بگو من کاریت نکردم صم و بکم نگاهم کرد و برای اولین بارفهمیدم فقط جلوی منه که زبون داره.جلوی بقیه لال میشه.طاهر نگاهشو کاملا سمتم بالا کشید.آروم تر از من بود و همین به شدت ناراحتم می کرد.گفت:- هرچی. بالاخره فرار کرده بود و تو عین خیالت نبود.آقا جون با حرص عصاشو کوبید به زمین و گفت:
- تمومش کنید..فقط به من جواب بدین. طاهر چی داری می گی؟ پس چرا برش نگردوندی...؟ واقعا بهش پول دادی فرار کنه؟خنده ای گوشه لبم نشست.آره باید جواب پس می داد.طاهر آهی سر داد و گفت:
- هرچی فرهاد گفت راسته. آره من رفتم دنبالش و پیداش کردم....انقدر ترسیده بود که می خواست فرار کنه.گفت نمی خواسته ازدواج کنه.آره همینو گفت.آقاجون میدونید که براتون احترام زیادی قائلم اما اون لحظه وقتی نگاهش کردم انگار مادرم رو، دختر شما رو تو سالهای دور می دیدم.دختری که به زور شما با مردی ازدواج کرد که ذره ای بهش علاقه نداشت.پانزده سال بیشتر نداشت که شوهرش دادی به پدر من..اما اون نمی خواست. عاشق شاگرد مغازه ات بود....پدرم کم جلوی چشمهای من کتکش نزد. این دختر هم مثل مادرم بود.انقدری ترسیده بود که حتی موقع فرار با خودش فکر نکرد با کدوم پول می خواد بره....اصلا کجا بره؟ پیش خاله اش...؟کسی که مطمئنم زورش به شما نمی رسه؟من فقط بهش پول دادم همین.من با خودم جایی نبردمش فراریش هم ندادم.فقط بهش پول دادم چون می خواست هرجوری شده بره و اگه بدون پول می خواست این کارو بکنه قطعا یه بلایی سرش می آوردن.فضای خونه داشت دور سرم می چرخید.جوری حرف می زد، جوری رفتار می کرد که کسی چیزی نمی گفت.آره بلد بود....بلد بود چطوری حرف بزنه و چطوری کلمه ها رو کنار هم بچینه.اما حقیقت این بود که اون با این کارش داشت زن منو از من می گرفت.داشت آبروی منو می گرفت.نتونستم خودمو کنترل کنم و هجوم بردم سمتش.از یقه اش گرفتم و بلندش کردم.تو صورتش غریدم:
- تو با این کارت داشتی آبروی منو می بردی.تو که انقدر آدم خوبی هستی.انقدر آدمها رو خوب میفهمی چرا منو نخواستی بفهمی.اگه این دختر نمی خواست ازدواج کنه منم نمی خواستم....همونطوری که هیچ وقت حتی نخواستم با الهام دختری که سالهاست ندیدمش و اون ور دنیاست ازدواج کنم....حال منم بد بوداصلا بد بود که خودمو ... کردم.اما اگه من خودم نازگل رو پیدا نمی کردم الان همه ماجرا رو از چشم من می دیدن.حتی بعید میدونم آبرویی هم برای خانواده دمیرچی می موند.تو فقط فکر خودت بودی.یقه اش تو مشتم فشرده میشد و هیچی نمی گفت فریبا با استیصال گفت:
- فرهاد ولش کن اما من گوش ندادم.آقاجون داد زد:
- ولش کن پسر.باز هم نمی تونستم ولش کنم.خواستم دهن باز کنم و بگم چه غلطی کرده اما نتونستم.نتونستم چون نمی خواستم نازگل که اون طرف میز نشسته بود بفهمه طاهر تا این حد نگرانشه.آقاجون بلند شد و این بار با دست سعی کرد ما رو هم از هم جدا کنه.نگاهم به صورت برافروخته اش خیره شد.ترسیدم قلبش طوری بشه و یقه طاهر رو رها کردم اما هنوز نگاهم بهش خیره بود.یقه اشو صاف کرد و گفت:
- حق با توئه....من نگران تو نبودم...اما دلیل دارم. چون تو یه مردی...دو سال بعدش این دخترو طلاق میدی و میری.کسی هم نمیفهمه چه اتفاقی افتاده....میری آمریکا و ازدواج می کنی.اما این دختر چی؟ کسی رو داره؟ نداره. فقط تو این مملکت کوفتی اسم مطلقه شدن بهش میخوره و همه به چشم بد نگاهش می کنن. برای همین هم دلم به حالش سوخت....خواستم فرار کنه. چون اون لحظه فقط همینو می خواست....من نتونستم زوری سوارش کنم و بیارمش....من مثل تو نیستم.نفس هام تندتر و تندتر شد.با تک تک کلماتش داشت بهم اهانت می کرد.آره ادای روشنفکرها رو....ادای مردهای مدرنِ امروزی رو درمی آورد ولی در اصل منو تحقیر می کرد.
باز خواستم خودمو کنترل کنم ولی در نهایت هم نتونستم و مشتم تو صورتش فرود اومد.

ادامه دارد
  • ❤ 3
  • 💯 1
  • 😇 1
Older posts →

About this channel

How can I read @matn_nabe1 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 have?
مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 (@matn_nabe1) has 563 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مَِــَِوَِزَِیَِڪَِــ‌وَِیَِدَِئَِوَِمَِــَِتَِـنَِ‌نَِاَِبَِ 🌺 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →