. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_چهلوسه
طاهر آخ بلندی گفت و دستشو روی دماغش گذاشت....خونی شده بود.داشتم از حرص می سوختم. داد زدم:
- نازگل زن منه....تو حق نداشتی به فرار کردن زنِ یکی دیگه از دست شوهرش کمک کنی....حق نداشتی...روی زمین افتاده بود و بینی شو محکم فشار می داد تا بیشتر از این خون ازش فواره نکنه.قدمی عقب برداشتم و نگاهی به آقاجون انداختم.دستش روی قلبش بود و نگاهمون می کرد.فریبا سمتش اومد و گفت:
- آقاجون خوبی؟ آقاجون منو ببین.دست دیگه شو بالا گرفت و گفت:
- خوبم منم خوبم.نفس راحتی سر دادم و دوباره نگاه منزجرانه امو به طاهر دوختم اونم نگاه خوبی بهم نداشت.این فضا....این هوا....این خونه انگار داشت خفه ام می کرد.ازشون فاصله گرفتم. رفتم بالا سر نازگل ایستادم...کاملا ترسیده و به صندلی چسبیده بود.از بین دندون های چفت شده ام گفتم:
- یالله پاشو.با شنیدن صدام به خودش اومد و بلند شد.هنوز می لرزید.زل زدم بهش.یه حس مثل مالکیت....نمی دونم اسمش چی بود؟پرغرور با خودم کشیدمش.اما اون مثل اسبی وحشی رم کرد و گفت:
- منو کجا میبری؟به صورتش خودمو نزدیک کردم و گفتم:
- روستا...مگه نمی خواستی برگردی؟ نگاه سرسختانه اشو بهم دوخت....من ولش نمی کردم....دوباره با خودم همراهش کردم و این بار باهام اومد.فریبا از پشت سرمون گفت:
- اما فرهاد، مامان قرار بود بیاد نازگل رو ببینه انگار که نشنیده باشم...انگار که هیچ چی برام مهم نباشه جز اینکه همین الان باید این دخترو با خودم می بردم.از حیاط رد شدیم و اومدیم بیرون.نگاهمو بهش دوختم و گفتم:
- ماشینم دست دوستمه....مکانیکه. قرار بود یه نگاهی بهش بندازه. با من بیا.تاکسی می گیریم و میرم ازش ماشین رو بگیرم.پوفی کشید و نگاهم کرد.گفت:
- میخوای واقعا منو برگردونی یا چی نمی خواستم حتی تو حیاطِ این خونه بایسته....بهش گفتم:
- آره زود باش بیا...مقاومتی نکرد.از خونه بیرون اومدیم و تاکسی گرفتیم.طول راه با هم حرف نمی زدیم...وقتی رسیدیم مکانیکی و فریدون ما رو دید با تعجب فقط خیره شد بهم...نازگل بیرون مغازه معذب ایستاده بود. شاید هم به خاطر لباس های روستایی ای بود که به تن داشت خجالت می کشید.به فریدون گفتم:
- کلید ماشین رو بده. بعدا دوباره میارم برات...گفت:
- اما خودت که داری می بینی. دارم روش کار می کنم.عصبی شدم و سرش داد زدم:
- میگم لازمش دارم...چشم غره ای بهم رفت و در حالی که کاپوت ماشین رو پایین می داد گفت:
- کاش می فهمیدم چی تو مغزته...با عجله کلید رو از دستش گرفتم و از مغازه بیرون اومدم. به نازگل اشاره کردم سوار شه.سوار شد و من بی مکث راه افتادم.پنجره رو پایین دادم و موسیقی رو باز کردم.گاهی نگاهی بهش می انداختم.ترسیده بود و لام تا کام حرف نمی زد.منم میلی به صحبت نداشتم....باید کمی ساکت می مونم تا خشمِ وجودم فروکش کنه...حدود یک ساعت بعد که آروم شده بودم و جاده هم خلوت بود ماشین رو نگه داشتم هنوز حس گرما داشتم....پیاده شدم و از پشت ماشین دبه آب رو برداشتم و کمی ازش ریختم روی سرم...باز هم خنک نمیشدم....دوباره داخل برگشتم.نازگل با احتیاط گفت:
- چی کار کردی؟ خیس شدی..دستمو لای موهای خیسم کشیدم و نعره زدم:
- تو چی حدس می زنی؟ فکر نمی کنی که تا آخرین حد ممکن منو سگ کردی.تو خودش جمع شد.از همیشه انگار عصبی تر بودم و برای همین بالاخره از منم ترسید.گفت:
- خب من...من....دوباره با عصبانیت گفتم:
- تو چی؟ معذرت میخوای؟ آره یالله معذرت خواهی کن....چون یه معذرت خواهی به من بدهکاری.قفسه سیــــ.ـنه اش با نفسهای تندی بالا و پایین شد.بریده بریده گفت:
- خب من متاسفم اما تو هم داری خیلی تند میری...سمتش متمایل شدم...گفتم:
- چند بار تا حالا ازت در مورد اینکه طاهر پیِ تو که اومد پیدات کرد یا نه پرسیدم؟ چند بار؟ حتی یک بارش هم به من راستشو نگفتی....چرا؟با احتیاط نگاهم می کرد....از وحشی گری چشمهاش خبری نبود اما گفت:
- من بهش قول دادم به کسی نگم....یکی از چشمهام پرید....تا کِی می خواست منو روانی تر از اینکه هستم بکنه.
ادامه دارد...
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #63322
36
- ❤ 2
- 💯 1
- 🏆 1
- 👾 1