. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیوسه
میخواست نزدیک مادرش باشه....اما به حد کافی مراقبش بود. وقتشه مستقل بشه....طبقه بالا رو خالی می کنیم...برای تو و فرهاد!مردمک چشمهام شروع به لرزیدن کردند...زبونم همونطوری که خواسته بود توی دهنم قفل شد و نمی چرخید.نگاه متعجب و سوالی ام تنها چیزی بود که داشتم بهش تحویل بدم...با دو انگشت روی میز ضربه ای زد و گفت:
- اونجوری نگاه نکن. زنشی و میدونی که وظایفی داری....دارم میگم به شوهرت برس تا دنبال دخترهای غریبه نره...ناخودآگاه یک قدم به عقب گذاشتم...این پیرمرد چطور داشت اینجوری باهام بی پرده حرف می زد؟سری تکون دادم و گفتم:
- چی دارید میگید؟دوباره ضربه ای به میز کناریش زد و گفت:
- داری از شوهرت فرار می کنی اما خطاست. از اولش هم قرار بر این بود زن و شوهر بشید. برای همین تو روستا خونه اجاره کردیم و وسیله چیدیم...حق نداری دیگه از این خونه بری بیرون....از این به بعد مراقب شوهرت هستی...از بیمارستان مرخص میشه و چهارچشمی مراقبشی....از پادگان که شب اومد خونه....یا تعطیلی شد و با برگ مرخصی اومد خونه براش زنیت می کنی...غذاشو می پزی....لباسشو میشوری....کنارش میمونی....این وظیفه توئه....تا وقتی که الهام برگرده...بهت زده نگاهش کردم.توانِ هیچ واکنشی رو نداشتم...صدام لرزید:
- که چی؟ که مثلا آدم بشه و بعد بره دنبال الهام؟ یا خیالتون از اینکه دیگه قرار نیست دختر غریبه سوار ماشینش کنه راحت شه؟نگاهم کرد...اما چیزی نمی گفت...باز منو ترسونده بود...بلند شد و گامهای کوتاه اما محکمش رو به کمک عصا سمتم برداشت و خیلی ناگهانی و بدون هیچ مقدمه ای با دست لرزونش سیلی محکمی روی صورتم زد...صورتم به یک طرف خم شد...سیلی اش خیلی محکم بود.گفت:
- دیگه حق نداری به من جواب پس بدی....یادت رفته این قولِ پدرت بود...تو رو به ما داد و در عوضش بیشتر از یک ماهه تو بهترین بیمارستان تهران و توسط بهترین دکترهای فرنگ رفته درمان میشه...از همون اول هم به این نیت که زنِ فرهاد بشی بله گفتی.....ادا و اطوار درنمیاری... زنِ فرهاد میشی و تمام...فریبا بیا این دخترو با خودت ببر...از اصابت انگشتر عقیقش روی پوست صورتم کاملا خراش رو حس کردم.یه انسان چقدر می تونست زورگو و بی انصاف باشه...یک درصد خطاهای نوه اش رو...اشتباهات خودش رو نمی دید.صورتم صاف شد و بهش خیره موند.جوری با نفرت نگاهم می کرد که حس می کردم قطعا دلیلی فراتر از زبون درازی هام هست که از من متنفر بشه. تحمل نگاهش رو نداشتم.قبل از اینکه فریبا دنبالم بیاد خودم سمت در قدم برداشتم.به محض اینکه درو باز کردم با فریبا رو در رو شدم.حاج یوسف گفت:
- فریبا تو و شوهرت از هفته بعد میرین خونه صائب....وسایلهاتو جمع کن....تا وقتی که این دختر اینجاست رفت و آمد احترام و طاهر به این خونه ممنوعه....نمی خوام این دختر باز پسرِ احترام رو هوایی کنه....تصمیم گرفته با دختر یعقوب ازدواج کنه پس بذار سر حرفش بمونه...فریبا سرشو پایین انداخت و هیچی نگفت اما من باز حس می کردم بهم کتک زده...مگه من چی کار کرده بودم؟فریبا رو کنار زدم و اومدم بیرون.مثل اینکه کسی پاشو روی قفسه سینه ام فشار می داد.از اینکه زندگی هر روز یه بازی جدید برام داشت بریده بودم.باید منتظر فرهاد می موندم و خودم باهاش حرف می زدم...از فریبا پرسیدم:
- فرهاد کی میاد؟گفت:
- یا امروز عصر یا فردا صبح....نمی دونم....صورتت خونی شده...برو صورتتو بشور...تازه جای زخم انگشتر حاج یوسف روی صورتم یادم افتاد...پا تند کردم دستشویی و آبی روی صورتم زدم...بیرون که اومدم عزیز برام چیزی برای خوردن آورد ولی من خیره موندم به در و دیوار و فکر می کردم ته زندگی ام قراره کجا برسه....
*فرهاد*
یک ماه قبل....
وقتی رسیدم تبریز ساعت ده شب بود.تعجبی هم نداشت که انقدر زود رسیده بودم چون تمومِ طول راه رو با بالاترین سرعت ممکن رانندگی کرده بودم خودمو جونه خونه عمه احترام پیدا کردم این واقعا من بودم که داشتم اینطوری آتیش می گرفتم...تحت هیچ شرایطی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پیاده شدم.انگشتم روی زنگ در نمی ایستاد تا اینکه صدای عمه از پشت آیفون بلند شد:
- کیه؟گفتم:
- منم عمه...فرهاد...درو باز کن...با تعحب گفت:
- فرهاد تویی؟ بیا تو نفسی کشیدم اما نفس کشیدن برام طاقت فرسا شده بود...
ادامه دارد
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #65621
22
- ❤ 2
- 👏 1
- 🙏 1
- 💯 1