. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسی
دست و پام انگار همزمان یخ زد....
کاش می فهمیدم حالش چطوره؟
چقدر آسیب داده؟ الان کجاست؟گفتم:
- یعنی چی؟ کمایی چیزی هست؟چرخید سمت عقب و گفت:
- زبونتو گاز بگیر. دندون رو جیگر بذار تا برسیم.نمی تونستم آروم باشم.می خواستم بدونم چه بلایی سر فرهاد اومده اما نگاه شاکی هر دو منو محکوم به سکوت کرد...بالاخره رسیدیم تبریز و رفتیم خونه حاج یوسف...گفتم:
- فرهاد حالش خوبه؟ یعنی الان خونه است؟ بیمارستان نیست؟فریبا پیاده شد و گفت:
- بیا پایین....انگار باز منو به اسیری آورده بودن.دنبالشون راه افتادم.خبری از ماشین فرهاد نبود که البته طبیعی بود باهاش تصادف کرده بود...پا که گذاشتم داخل دلم گرفت...عزیز هم داخل بود...با دیدنم دوید بغلم و سفت منو به آغوشش گرفت.گفت:
- دلم برات تنگ شده بود...منم بغلش کردم و گفتم:
- عزیز تو بگو چی شده؟ فرهاد کجاست؟سری تکون داد و گفت
- والله نصف شبی خبر دادن تصادف کرده. هنوز مریض خونه است. منم نمی دونم چی شده...به منم نمیگن. فقط حاج یوسف عصبی بود. نمی دونم چی فهمیده بود که عصبی شد....سر فریبا داد زد که بیان سراغ تو و...
زبونش گرفت.برگشتم عقب و متوجه شدم فریبا پشت سرمونه...بازوی منو کشید و گفت:
- خبرها رو دادی نوه ات راحت شدی؟ بیا با من...با حرص دستمو کشیدم و گفتم:
- دارم میام دیگه...چشم غره ای سمتم رفت...مسیر قدم هاش اتاق حاج یوسف بود...تمام یک ماه کابوسش رو دیده بودم...داد زدن هاش رو...اخم کردن هاش...باز چی می خواست بهم بگه.فریبا جلوتر از من رفت و گفت:
- اقاجون اومد...بگم بیاد تو...قلبمو محکم انگاری فشار می دادن...صدایی از حاج یوسف نیومد.این یعنی اینکه با چشم و ابرو جوابِ فریبا رو داده بود.فریبا کنار رفت و گفت:
- بیا برو تو....سری براش تکون دادم....
و رفتم داخل...نگاهم از همین فاصله افتاد بهش که روی صندلی مخصوصش نشسته بود و منتظر من بود.به فریبا گفت:
- در هم پشت سرت ببند.فریبا سر خم کرد و درو بست.با صدای حاج یوسف به خودم اومدم:
- بیا نزدیکتر دخترم...چشمهام درشت شد...از کِی تا حالا با این الفاظ صدام می زد؟گفتم:
- چیزی شده؟ دارم می ترسم...با دست دوباره اشاره کرد و گفت:
- بیا نزدیکتر باهات حرف دارم.نزدیکتر شدم و نگاهش کردم...رمزآلود نگاهم می کرد...گفت:
- فریبا که بهت گفت فرهاد تصادف کرده نه؟آب دهانمو قورت دادم و گفتم:
- بله گفت. میشه بگین چی شده؟ الان حالش چطوره و کجاست...بلند شد و روبروم ایستاد.هر دو تا دستشو به عصا تکیه داده بود...گفت:
- حالش خوبه. الان بیمارستانه. دستش شکسته و تا خوب شدنش مرخصی سربازی داره.آه سردی از توی سینه ام بیرون اومد...گفتم:
- خب پس خوب میشه دیگه؟سرشو پایین آورد و گفت:
- آره خوب میشه....الان هم آماده شو باید بریم یه جایی... هاج و واج نگاهش کردم.کجا می خواست منو ببره؟گفتم:
- میریم بیمارستان؟سری تکون داد و گفت:
- اول میریم پیش حاج موسی پناهی....
حس می کردم هیچی نمی فهمم....
البته حس نبود....عین واقعیت بود...مطمئن بودم تقصیر من نیست که نمی فهمم.چون بهم خوب توضیح نمی دادن.گفتم:
- حاج پناهی کیه؟لحظاتی فقط با ابروهایی پرپشت سفیدش بهم خیره شد و بعد گفت:
- دخترجون شوهرت با یه دختر غریبه تو ماشین بوده....وقتی تصادف کردن اون دختر تو ماشینش بوده. پدر دختره اومد سراغم و داد و هوار کرد که چرا نوه من اونو سوار ماشینش کرده....الان هم باید با من بیای....سجلت پهلوی ماست. میریم پیشش تا باور کنه فرهاد زن داره و چاقو نذاره بیخ گلوی من که باید نوه ام دخترشو عقد کنه...نفسم قطع شد...هیچ هوایی رو نمی تونستم به داخل ریه هام بفرستم و حتی نمی تونستم نفس درونم رو بیرون بدم.فقط خیره موندم بهش.اون دختر کی بود؟ پروانه؟
ادامه دارد...
خوشت اومد واکنش یادت نره 🦋
Post #65618
3
- ❤ 2
- ⚡ 1
- 🤷♀ 1
- 💯 1