. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوبیستونه
از حضور من حالش داشت بد میشدو من دلم می خواست زار زار فقط گریه کنم...گفتم:
- هیچی اونجوری که فکر می کنی نیست....من اگه اون روز به طاهر اعتماد کردم برای این بود که قلبش بهم گفته بود داره ازدواج می کنه. گفته بود همه چیزو فراموش کنم...پوکی به سیگار زد و نزدیک صورتم شد.از عمد دودشو توی صورتم رها کرد و بعد گوشه روسریمو تو مشتش گرفت.گفت:
- من ازت توضیح نخواستم...اتفاقا بهت حق دادم. گفتم حق با توئه. به مردی که لااقل میدونستی دوستت داره اعتماد کردی. اما الان برو فقط. نمی خوام ببینمت...نمی خوام صداتو بشنوم. چرا نمی خوای بفهمی دیدنت...حتی شنیدن صدات داره حال منو بد می کنه...نگاه هردومون بهم گره خورد.چیزی توی دلم بود که بهم می گفت نباید با این حالش تنهاش بذارم شاید به حالش دلم می سوخت...شاید می ترسیدم دلتنگش شم...نمی دونم...هیچی نمی دونم...فقط می دونستم که باید برم...همه بغضمو بلعیدم و لب زدم باشه خدانگهدار و به آرومی پیاده شدم.دلش می خواست ازم فرار کنه و برای همین حتی لحظه ای مکث نکرد و با سرعت راه افتاد....وای خدای مننکنه چیزیش میشد؟خدایا چیزیش نشه اگه چیزیش بشه هیچ وقت خودمو نمی بخشم.دستم خزید توی جیبم...کلید رو برداشتم...رفتم داخل خونه...هوای داخل کاملا سرد بود...نشستم روی زمین .هر روزم گریه شده و باز سبک نمیشدم.اشک ریختم و اشک ریختم تا بتونم این شب لعنتی رو صبح کنم....
💗فصل دوم💗
نگاهی به دستهام که پر از زخم شده بود انداختم.این روزهام فقط با قلاب، دفه و کاردک می گذشت می بافتم و می بافتم.از صبح تا شب و حتی یه وقتهایی شب هم که میشد نیمه ها از خواب بیدار میشدم.فکر و خیال امانم نمی دادباید دوباره سرگرم میشدم باز می رفتم سر دار قالی بافی و دست به کار میشدم یک ماه از روزی که فرهاد منو روستا برگردوند می گذشت.به عزیز چند باری زنگ زده بودم دلش می گفت با منه می گفت دوست داره برگرده و من هربار گفته بودم فکر برگشتن رو از سرش بندازه.بهم گفته بود عمل آقام خوب بود و قراره به زودی بیاد تبریز.گاهی که دلم پر کشیده بود در مورد فرهاد ازش بپرسم فورا پشیمون شده بودم اما من درست از همون شب که منو برگردوند خونه فکرم پیشش بودکاش میشد ازش خبر بگیرم اما نمی تونستم.بین من و اون چیزی نمونده بودپس چرا باید در موردش می فهمیدم یکی از قالی ها تموم شده بوداگه مشتری خوبی براش پیدا می کردم پول خوبی دستم می اومد.رفتم دیدنِ صدیقه بهش گفتم با شوهرش حرف بزنه و اگه تونست بره شهر و قالی رو به مردی که همیشه ازش خرید می کرد نشون بده.بعد از اینکه صدیقه رو دیدم برگشتم خونه باید یکی دیگه رو شروع می کردم.ذهنم تا حد ممکن باید منحرف میشدداشتم توی ذهنم نقشه می کشیدم که صدای کلون در بلند شد.کسی باهام رفت و آمد نداشت و من از ترسِ جواب پس دادن به اهالی خیلی کم از خونه بیرون می اومدم.الان هم نمی فهمیدم کی پشت دره شاید صدیقه بودرفتم پشت در ایستادم و گفتم
- کیه؟با درنگ جواب اومد
- منم فریبادرو وا کن تعجب زده کمی عقب رفتم.فریبا آخه برای چی اومده بود؟نمی دونم چرا دلشوره گرفتم.درو باز کردم و نگاهی بهش انداختم.گردنش تو پالتوی خزدارش گم شده بود.گفت:
- سلام خوبی؟لحن سردش بیشتر به دلم وِلوِله انداخت.گفتم:
- ممنونم.اتفاقی افتاده؟نفسی از سینه بیرون داد و گفت:
- لباستو بپوش اومدیم دنبالت میریم تبریزهاج و واج نگاهش کردم.گفتم:
- چی؟ تبریز؟چشمهاشو به نشانه تایید بست.دلم نمی خواست دوباره برم تبریزباز چی شده بود؟گفتم:
- من با خواستِ فرهاد اومدم اینجاباید از هم دور می موندیم چرا الان باید دوباره بیام تبریز؟یه قدم نزدیک شد و گفت:
- نازگل این فکر کن یه دستوره آقاجونم گفته بیایم دنبالت و اومدیم. همین الان لباستو بپوش و بیا بیرون.سرم داغ شد.چرا این کابوس برای من تموم نمیشد؟من که داشتم تازه به این شرایط به تنهاییم عادت می کردم.تا خواستم حرفی بزنم با حرص داد زد
- فرهاد همین دو شب پیش با ماشین تصادف کرده حالا قبول می کنی لباس بپوشی و راه بیفتی یا نه به شخصه دیگه حالم از ناز و اداهات داره بهم می خوره انگار آب داغ روی جگرم ریختن.دستمو گرفتم به چهارچوب تا زمین نیفتم.به سختی لب زدم:
- چی؟ تصادف؟با حرص گفت
- آره از وقتی پا گذاشتی تو زندگی ما یه روزِ خوش نداریم الان لباستو می پوشی بیای یا نه؟انقدر از شنیدن خبر تصادف فرهاد بهم ریختم که طعنه فریبا به چشمم نیومد.برگشتم داخل و لباس تنم کردم.آقا رسول تو ماشین منتظر بودم.سوار که شدم سلام کردم و با هول و ولا پرسیدم:
- میشه بگین چی شده؟ برای چی تصادف کرده؟آقا رسول از تو آینه نگاه بی تفاوتی انداخت و فریبا گفت:
- میخواستی چی بشه؟ ساعت دو نصف شب تو خیابون با سرعت بالا میرفته و تصادف کرده حالا برسیم تبریز بهتر می فهمی چقدر اوضاع خرابتر از اونیه که حتی فکرشو بکنی
ادامه دارد
Post #65617
6
- ❤ 2
- 🥱 1
- 🐳 1
- 💯 1