. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوبیستوهشت
گفت:
- روستا؟ برای چی؟ مگه ثابت نشد تو دزد نیستی؟ منم اصلا با تو میام...سری براش تکون دادم و بلند شدم.گیج و منگ بودم و چشمم بدونِ حواسِ درست و حسابی دنبال مانتوم بود...گفتم:
- نه عزیز گفت تو نیای....خودش خواست. نیای هم بهتره...بمون اینجا....ازت در مورد آقام خبر می گیرم...بالاخره مانتومو گوشه اتاق پیدا کردم.انداختمش روی تنم...کلید خونه روستاییمون داخل جیبش بود.رفتم سمت عزیز و در حالی که حیرت کرده بود بغلش کردم.گفتم:
- مراقب خودت باش و از در بیرون اومدم...عزیز پشت سرم گریه می کرد و فریبا تنها کسی بود که بیرون از اتاق منتظر من بود.با عصبانیت جلو اومد و تو صورتم داد زد:
- تو با برادر من چیکار کردی؟ از یه آدمی که خنده از روی لبهاش نمی افتاد یه آدم روانی ساختی....چته تو؟بالاخره فریبا هم بعد از مدتها صورت خودشو نشون داده بود.همون صورتی که تو حموم روستا و قبل از عقد ازش دیده بودم.بی اعتنا ازش رد شدم و گفتم:
- دارم برمی گردم روستا....دیگه مزاحمتون نمیشم...از شدت تعجب بود یا چی هیچی نگفت...از در رد شدم و در حالی که هر آن ممکن بود دوباره بلرزم و اشکِ چشمهام بجوشه بیرون اومدم...ماشین فرهاد درست جلوی در حیاط پارک بود.چقدر تردید توی وجودم بود.در ماشین رو به آرومی باز کردم.فضای داخل ماشین پر از دود سیگار بود.جوری که به سرفه افتادم اما فرهاد حتی متوجه سرفه هام نشد و با حرص بیشتری پوک زد...سیگارو از دستش کشیدم.گفتم:
- به بوش حساسیت دارم نکش...ملتهب نگاهم کردو دوباره سیگارو از دستم کشید بهش پوک زد...لج کرده بود...چندین و چند بار کشید و بعد بالاخره پنجره رو باز کرد و انداختش دور...بعد ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد.به شب خورده بودیم و هوا تاریک بود.به شب خورده بودیم.رانندگی پرسرعت فرهاد هم بدتر باعث میشد دلشوره بگیرم...انقدر رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به روستا.ساعت از نه شب هم گذشته بود.ماشین رو نگه داشت و در حالی که چراغ داخل ماشین رو روشن می کرد چرخید سمتم...توی دلم یه چیزی هُری فرو ریخت.تازه تو روشنایی ماشین نگاهم سُر خورد به گردبندی که خودش بهم کادو داده و حالا اونو از آیینه ماشینش آویزان کرده بود...مسیر نگاهم رو فهمید و گفت:
- خودت از گردنت درآوردیش؟ کجا گذاشته بودیش...نگاهم روی صورت عرق کرده اش نشست.گفتم:
- آره گذاشته بودمش توی اتاق و روی میزت....بعد دیدم نیست...بدون اینکه پلک بزنه بهم نگاه کرد.گفت:
- کلا دیگه نمی خواستیش یا چی؟نگاهش کردم.توضیح دادن بهش سخت بوداما اون شب کاری کرده بود که دیگه دلم نمی خواست این گردبند توی گردنم باشه.به سختی گفتم:
- نمی خواستم دیگه برای من باشه....کلا نمی خواستم.پلکشو روی هم فشرد و نفسی بیرون داد...خم شد سمتم و در رو از داخل ماشین برام باز کرد.گفت:
- پیاده شو...نمی دونستم چی بگم...نمی دونستم چی کار کنم.صداش زدم:
- فرهاد...اما با فریاد باعث شد صدام بِبُره...گفت:
- هیچی نگو...پیاده شو و زندگی ای رو که برای خودت دوست داری بساز... دارم سعی می کنم بفهمت. نمیخوای...زندگی با منو...با خانواده منو نمی خوای. کسی هم قرار نیست مِن بعد مجبورت کنه تو زندگی با ما بمونی. اگه درو روت بستم...اگه زندونیت کردم فقط برای این بود که سراغ راهی برای اثبات بی گناهیت بودم. نمی خواستم بری که به قول فریبا بگن آره نازگل دزد بود که از تـ..رسش گذاشت رفت. اما دست آقا طاهر درد نکنه....قبل از من وارد عمل شد...کلا جلوتر از منه نه؟ تو هرچیزی...دستهامو تو هم گره زدم.محکم نفس نفس می زد و می ترسیدم.حتی انگار می خواست بزنه زیر گریه...حتما حسابی از دست منم ناراحت بود که بهش نگفته بودم طاهر بهم ابراز علاقه پیدا کرده.گفتم:
- فرهاد من معذرت می خوام. من اگه چیزی در مورد طاهر و حرفهاش نگفتم...گفت:
- هیچی نگو....آره هیچی نگو....تو اصلا حق داشتی...حق داشتی به طاهر اعتماد کنی....چون بهت گفته بود دوستت داره و آدم از کسی که بهش ابراز علاقه کنه نباید بترسه....بلکه بهش اعتماد می کنه...با حیرت نگاهش کردم.واقعا نظرش این بود؟نه امکان نداشت!ظاهرا آروم حرف می زد اما من حس می کردم حالش خوب نیست.دستشو کنار زدم.گفتم:
- فرهاد حالت خوب نیست....اینجوری می خوای رانندگی کنی تا شهر؟ تصادف می کنی؟ میخوای بیای تو و شب رو بمونی و بعد بری...نمی دونم حرفم چی داشت که بدتر عصبی شد...نه اصلا حق هم داشت.من از دستش همیشه فرار کرده بودم و حالا داشتم نسبت بهش ابراز نگرانی می کردم.از کنار دستش سیگار دوباره برداشت...فندک زد بهش و این بار با حرص گفت:
- گمشو پایین...گمشو پایین....چرا نمی فهمی دیگه نمی خوام ببینمت....مگه از بوی سیگار بدت نمی اومد. برو پایین...دود سیگارش توی ریه هام فرو رفت و به سرفه افتادم...دلم هزار جور حس داشت.
ادامه دارد...
Post #65616
2
- ❤ 2
- 🌚 1
- 💯 1
- 🏆 1