. ⊰⃟𖠇࿐ྀུ📚✨📚༅࿇༅═┅───
🥲#برشی_از_یک_زندگی
#سیب_سرخ
#قسمت_صدوسیویک
ناخودآگاه لب زدم:
- با پروانه بود؟از اینکه این اسم رو می بردم تعجب نکرد.احتمالا فریبا بهش گفته بود در جریانم...یک دستشو از روی عصا برداشت و گفت:
- ما برای فرهاد زن گرفتیم تا هم دلِ مادرش خون نباشه و مطمئن باشه پسرش پهلوی خودشه تو همین شهره، هم این پسره یکم جمع و جور شه....عاقل شه....اما نشد که نشد....یا فرهاد نخواست یا تو اجازه ندادی. الان هم وظیفه زنیتت این هست که با من بیای خونه حاج پناهی....حرف نمی زنی و فقط منتظر میشینی تا من بهشون توضیح بدم. قلبم توی دهنم می زد....
حس بدی داشتم...من تمام این یک ماه یه روز خوش ندیده بودم....یه لحظه آروم نخوابیده بودم و با همه اذیت هایی که از فرهاد دیدم باز ذهنم پیشش بود...عذاب وجدان داشتم نسبت بهش...شاید هم دلتنگی...آره حتی دلتنگش بودم اما اون ساعت دو نصفه شب با دوست دخترش در حال گردش بود...قلبم بیشتر گرفت و حس کردم دارم با تمام وجودم تحقیر میشم.
خدایا کمکم کن...باید خودم رو جمع و جور می کردم.گفتم:
- باشه باهاتون میام...چشمهاشو بست و با دست اشاره کرد بیرون برم.گفت:
- بیرون منتظرم باش.اشک پشت چشمهام لونه داشت اما به شدت سرتق شده بودم و نمی خواستم گریه کنم...منتظر حاج یوسف موندم....با خودم درحال جنگ بودم...با احساساتم....با همه افکارم...بالاخره همراه با رسول که بغل دستش راه میرفت و انگار نگهبانیشو می دادم راهی شدیم...سوار ماشین شدیم و راه افتادیم نمی دونم چرا هرچی نزدیک تر میشدیم به همون اندازه ترسم بیشتر میشد.بالاخره رسیدیم جلوی همون خونه ای که یک روز فرهاد منو آورده بود تا همراه پروانه منو به سینما ببره...باز انگار تیغ تیزی رو وسط قلبم کشیدن...من چطور تمامِ اینها رو تجربه کرده بودم؟پیاده شدیم و سمت در رفتیم.حاج یوسف دوباره تاکید کرد:
- یادت نره تا نگفتم حرفی نمی زنی...
سرمو به نشانه تایید پایین آوردم و با هم وارد خونه شدیم.نگاهم ناخواسته و با تعجب خیره به در و دیوار خونه شد.خیلی زیبا بود...دیوارها پر از تابلوفرشهایی بود که فقط کسی مثل من که قالی بافی می دونست ارزششون رو می فهمیدو زمین هم پوشیده از فرشهای هفتاد رجی بود که زیباییشون منو محو خودش می کرد.خانمی برامون چایی آورد و بعد مردی حدودا شصت ساله از پله های خونه پایین اومد.حتی حاج یوسف به احترامش بلند شد...فهمیدم پدر پروانه است...استوار و محکم نزدیک شد و به همه سلام داد.
نگاهش روی صورت من ثابت موند و ابرو در هم کشید.حاج یوسف با دست اشاره ای به من کرد و گفت:
- زنِ فرهاد....نازگل خانم....عروسمون...نگاهی به نیمرخش انداختم...تا به حال به من نگفته بود نازگل خانم...نگفته بود عروسشون...دلم گرفت پدر پروانه نشست عصبی به نظر می رسید...گفت:
- اینکه زنش رو با خودتون آوردید چیزی رو عوض می کنه؟ به گناه های نوه ات اضافه می کنه حاج یوسف....زن داشته پس چرا درست شبی که من سفر مشهد بودم دخترو منو سوار ماشینش کرده؟ هان؟ دختر من....می فهمی؟ دختر حاج پناهی؟ با چه جرأتی با پروانه رفتن بیرون؟صداش خیلی رسا بود و انقدری قدرتمند بود که بتونه اینطور سر پدربزرگ فرهاد داد بزنه.کاش پدر منم مثل پدر پروانه بود....مثل اون پشتم می ایستاد...خدایا چرا انقدر بنده هات با هم فرق داشتن؟حاج یوسف گفت:
- با زنش دعوا کرده....زنش گذاشته رفته روستا....اینم جوونه. به خیال خودش خواسته به زنش حرص بده.لبهامو گاز گرفتم...پس این نقشه ها رو ریخته بودن...پدر پروانه بهم خیره شد...گفت
- دخترجون چی میگن؟ درسته؟ با شوهرت دعوا کردی؟انگار زبونم رو بریده بودن و نمی تونستم حرف بزنم...نگاه سنگینِ حاج یوسف هم روی صورتم بود...بالاخره به زور گفتم:
- بله با هم دعوا کردیم...دستشو تکیه داد به دسته مبل...گفت:
- به نظر تو هر مردی که زنش گذاشت رفت حق داره با یه دختر نامحرم سوار ماشین شه؟ یا رسم بر اینه بره دنبال زنش؟دستهامو به هم قفل کردم...نفسم گرفته بود...گفتم:
- نه حق نداره این کارو بکنه....چه حتی زن داشته باشه و چه نداشته باشه...هیچ مرد و زن غریبه ای حق اینو ندارن....نه شوهر من حق داشته نه دختر شما....کار هر دو غلط بوده...چشمهاش ریز شد.انتظار نداشت انقدر صریح کارِ غلطِ دخترش رو به روش بیارم.گفت:
- خب خیلی هم عالی....الان تکلیف چیه؟قلبم خیلی نامنظم می زد...مقاومتم برای گریه می شکست اما باز سعی می کردم قوی بمونم گفتم....
ادامه دارد
Post #65619
16
- ❤ 2
- ⚡ 1
- 🎉 1
- 💯 1