«گوشم گران است، در گوشم بگو...»
این عبارت مقالات شمس را دیدم، دو سه نکته بر آن بیفزایم پیش از آن که از خاطر برود.
شعری عربی میآورد:
تصامَمْتُ اذ نطقت ظبیةٌ / تصید الاُسودَ بالحاظها
و ما بی وقرٌ و لکنّنی / اردتُ اعادةَ الفاظها
چون آن غزال، که با تیر نگاهش به شکار شیر میرود، سخن میآغازد، خود را به ناشنوایی میزنم.
گوشهایم مشکلی ندارند، بلکه میخواهم سخن را بازگوید..
و مولانا همین مضمون را - خود را به کری زدن تا یار دوباره سخن گوید - چند بار آورده باشد خوب است؟
از جمله آنجا که میگوید:
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوشِ گران بهتر ز هوش دیگران / صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم...
یا آنجا که:
بندهٔ آن پردهام گوشْ گران کردهام / تا که به گوشم دهان آرد آن پردهدار
مکر مرا چون بدید مکرِ دگر او پزید / آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار...
و جای دیگر، با لطف بینهایت، که در دام حیلت خود میافتد:
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخنخایی / عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی؟
برای آنکه واگوید نمودم گوش کرّانه / که یعنی من گرانگوشم! سخن را بازفرمایی...
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را / بدان کس گو که او باشد چو تو بی عقل و هیهایی
یکی حمله دگر چون کر ببردم گوش و سر پیشش / بگفتا شید آوردی؟ تو جز استیزه نفزایی
چو دعویِ کری کردم، جواب و عذر چون گویم؟ همه درهام شد بسته بدان فرهنگ و بدرایی...
و بر آن میتوان افزود امّا به همین بسنده کنیم.
بیفزایم که در آن بیت عربی، غزال و تیر نگاه و شکار شیر هم یادآور غزل سعدی است:
لَقَیتُ الاُسْدَ فی الغابات لا تَقوی علی صَیدی / و هذا الظّبْیُ فی شیراز یَسبینی باحداقِ
نه حُسنَت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان / بمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
ما که، تشنهلب خواهیم مردن بر لب دریا، امّا خوب است که دریا همچنان باقیست.
پ.ن.
مق با «در ستایش شنیدن»
.
.
Post #557
1.1K
- ❤ 21