در ستایشِ شنیدن
در حکایت مروزی و رازی و کلام بیهقی، یاد نظامی کردیم و آن داستان گنبد سیاه و سخن عاشق حریص که:
کردمش لابههای پنهانی / من عراقی و او خراسانی
اینک از آنجا به بهانهای دیگر به روم بازگردیم.
در آن حکایت، که عاشق به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد، خواهش زن که او را به صبر و شکیب میخواند، بیشتر هیزم بر آتش طلب عاشق مینهد که «ای دلبند، خوابِ خرگوش دادنم تا چند؟» و اصرار بیشتر تا جایی که آن بانو «خورد سوگند کاین خزینه تو راست، امشب امید و کام دل فرداست»، فقط یک شب صبر کند و فردا به مراد خود برسد که «صبر کردن شبی محالی نیست، آخر امشب شبیست، سالی نیست» امّا سودی ندارد.. اینجاست که نظامی از قول آن عاشق، سخن آشنایی میآورد:
چون فریب زبان او دیدم / گوش کردم ولیک نشنیدم...
فاصلهایست بین گوش کردن و شنیدن!
از همین جا به مثنوی بازگردیم، در پایان داستان صدرِ جهان بخارا، هنگامی که عاشق به محبوب خود میرسد، اولین کلامی که در وصف او میآورد، چیست؟ به قول شمس، اهلیّت او در شنیدن و نیوشیدن. به واقع مولانا نه خود میگوید، نه اشارتی و قرینهای در کلام میآورد امّا «مرغ و ماهی داند آن ابهام را، کو ستاید مجمل آن خوشنام را»، یعنی حسام الدّین و آن صفتِ کمیاب خاصّ خوش او را:
صد هزاران بار ای صدرِ فرید / ز آرزوی گوشِ تو هوشم پرید
آن سمیعی تو و آن اِصغای تو / و آن تبسّمهای جانافزای تو
آن نیوشیدن کم و بیش مرا / عشوهٔ جان بَداندیش مرا..
حسام الدین گوش بر روزن جان کسی نهاده که گرچه خود «کورهست، با آتش خوش است» اما این شنیدن و اصغا، راهی میگشاید تا شاید اندکی آرام گیرد:
خانهٔ پُردود دارد پُرفنی / مر ورا بُگشا ز اصِغا روزنی
گوش تو او را چو راهِ دَم شود / دودِ تلخ از خانهٔ او کَم شود...
حسام الدّین نزد مولانا چنان نشسته است که او نزد شمس:
«مولانا، این ساعت در ربع مسکون مثل او نباشد... اگر من از سر خُرد شوم و صد سال بکوشم ده یکِ علم او حاصل نتوانم کردن. آن را نادانسته انگاشته است، و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که بچهٔ دو ساله پیش پدر...» (مقالات)
وقتِ استماع، چون کودکی که سخن را هر بار از ابتدا میخواهد:
گویم سخن را بازگو، مردی کرم ز آغاز گو / هین بیملولی شرح کُن، من سخت کُند و کودنم!
و پاسخ میشنود که:
این گوشِ گران بهتر ز هوشِ دیگران / صد فضل دارد این بر آن، کآن جا هوا، این جا منم..
.
Post #548
1.6K