رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
رازی و مروزی، در کلام مولانا، مثال عدم توافق و ناهمراهی هستند. دو تن یا دو قوم، که اگر در جایی هممنزل شوند از سر ناچاری است. همچون مسافران مانده در کاروانسرایی که راهشان از برف و سرما بسته شده است:
مرغْزی و رازی افتند از سفر / همره و همسُفره پیش همدگر
مانده در کاروانسرا خرد و شگرف / روزها با هم ز سرما و ز برف...
این دو به ناچار همخانهاند تا راه گشوده شود و هر یک راه خود روند. نظیر آن در دیوان:
گرمروان از کجا، تیرهدلان از کجا / مروزیی اوفتاد در ره با رازیی..
این دو اگر به ظاهر یک کار کنند هم:
گرچه هر دو بر سر یک بازیاند / هر دو با هم مروزی و رازیاند...
و البته این تقابل عراقی و خراسانی فقط در کلام مولانا نیست. شاهد آشنای آن در داستان گنبد سیاه هفت پیکر که آن عاشق حریص میگوید چگونه به آن بانو درمیآویزد تا با او درآمیزد:
کردمش لابههای پنهانی / (امّا) من عراقی و او خراسانی...
این را آوردم که از ادب نقبی بزنیم به تاریخ، و به عادت معهود، پیوند متون کنیم. در تاریخ بیهقی هم، آنجا که اخبار و شکایاتی میرسد که عبدوس، چنان که باید، به کدخدایی ری نمیپردازد، مسعود میگوید:
«شما حال آن دیار (ری و جبال) ندانید و من بدانستهام. قومیاند که خراسانیان را دوست ندارند؛ آنجا حشمتی باید هر چه تمامتر، با آن کار پیش رود و اگر به خلاف این باشد، زبون گیرند و آن همه قواعد زیر و زبر شود»
و چاره میاندیشند که چه کسی مناسب این مقام است و بوسهل حمدوی را برمیگزینند. او هم در مقام نصیحت خطاب به امیر مسعود میگوید که:
«ری و جبال دیار مخالفان است و خراسانیان را مردم آن دیار دوست ندارند و خزاین آل سامان همه در سرِ ری شد»
به آن مسافران منتظر در کاروانسرا بازگردیم و توصیه مولانا به این غریبان هممنزل که اگر همدیگر را دوست ندارند، دست کم اینک با هم مخالفت نکنند، راه هم را نبندند، مدارا پیشه کنند و با هم بسازند...
لا تُخالِفْهُم حبیبی، دارِهِم / یا غریباً نازِلاً فی دارِهِم
تا رسیدن در شه و در ناز خوش / رازیا با مَرْغْزی میساز خوش...
.
Post #428
1.59K
- ❤ 17
- 👍 2