قصّههای حسیدیان، و بطّبچگان مقالات شمس
در مجموعه قصص یهودیان حسیدی که مارتین بوبر (فیلسوف و الهیدان یهودی نیمه اول قرن بیستم) آنها را جمع آورده، حکایتی آمده که خطوط کلّی آن برای ما بسیار آشناست: (۱)
«ربی شالوم شاحنا، پسر ابراهام لانژ، در همان سالهای اول کودکی پدرش را از دست داد و یتیم شد. ربی ناحوم او را در خانه خود پذیرفت و بعدها نوه دختری خود را به او داد. اما رفتار آن پسر در چشم ربی ناحوم عجیب، تکاندهنده و ناپسند بود. شالوم جوان تعلّق خاطری به تجمّلات داشت و شوق و جدّیتی در تحصیل تورات نداشت. حسیدیان، دایما نزد استاد میآمدند و از عادات او شکایت میکردند به امید این که او را به تحصیل و زندگی سختکوشانهتری وادارند.
یک بار در ماه اِلول (آخرین ماه تقویم عبری)، که همگان خود را برای مراسم ندبه و روز داوری آماده میکردند، ربی شالوم دیگر به محلّ درس نیامد. هر صبح به جنگل و گردش میرفت و شب باز میگشت. در نهایت ربی ناحوم او را صدا کرد تا یک بار برای همیشه به این مشکل پایان دهد. او را ملامت کرد و به او یادآور شد که باید این روزها را، مطابق سنّت و چنان که مناسب جوانانی چون اوست، به تحصیل و مطالعه روزانه یک فصل از کتابهای حکمت و عرفان اختصاص دهد، مانند تلاوت کتاب مزامیر، نه این که وقت خود را به غفلت و کاهلی بگذراند که موجب ناراحتی دیگران و مایه شرمساری است خاصّه از کسی چون او با آن سابقه خانوادگی عالی!
ربی شالوم در سکوتی احترامآمیز این نصیحت و ملامت را شنید و بعد گفت: مرغی بود که تخمِ اردکان را در زیر خود پرورش داده بود. جوجهاردکان از تخم بیرون آمدند و بزرگتر شدند. آنگاه چون اولین بار در کنار جوی آب آمدند، خود را به آب زدند و شادمانه در آن غوطه میخوردند. مرغِ مادر امّا، ترسیده، بر لب آب میدوید و فریاد برمیآورد و از این جوجههای بیپروا میخواست که فوراً به لب آب بازگردند و اگرنه گُم و غرق و هلاک میشوند! جوجهاردکان میگفتند که مادر! اینگونه نگران ما نباش. آب ما را نمیترساند. ما شنا میدانیم...»
آری، به قول آن بطّ عاقل در مثنوی: «آب ما را حِصن و امن است و سرور (۲)».
حکایت را از قول شمس خواندهایم که: «از عهد خردکی این داعی را واقعهای عجیب افتاده بود، کسی از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، میگفت: تو اولاً دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری... گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که تخمِ بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بطبچگان برون آورد. بطبچگان کلانتَرَک شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو میرود، امکان درآمدن در آب نی. اکنون ای پدر! من دریا میبینم مرکب من شده است و وطن و حال من این است. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا؛ و اگر نه برو برِ مرغان خانگی و این تو را آویختن است. گفت: با دوست چنین کنی، با دشمن چه کنی؟»
قرابت و نزدیکی حکایت شمس با آنچه چند قرن بعد در این مجموعه داستان یهودیان حسیدی ضبط و ثبت شده قابل توجه است. به واقع گرچه گذاشتن تخم مرغابی یا اردک به زیر مرغان خانگی در بسیاری از محیطهای روستایی رایج بوده است، امّا میزان شباهت برخی اجزا و نوع تمثیل و استفادهای که در دو حکایت میبینیم، چه بسا نشان از تاثیر یا منبع مشترک داشته باشد. ارتباطی که شاید با یافتن داستانهای نظیر دیگری بیشتر آشکار شود.
و میدانید که داستان در مثنوی هم منعکس است:
تخمِ بطّی گر چه مرغ خانهات / کرد زیر پَر چو دایه تربیت
دایه را بگذار در خشک و بران / اندر آ در بحر معنی چون بطان
گر تو را دایه بترساند ز آب / تو مترس و سوی دریا ران شتاب...
پ.ن.
۱، Les récits hassidiques, Tome 2, Martin Buber, Points Sagesses, Seuils, 1996, P:7-8
.
۲. باز به بط گفت که صحرا خوش است... و تفاوت نگاه مولانا و نظامی.
.
۳، اشاره فوشه کور به همین حکایت در بیان آن که «خود غریبی در جهان چون شمس نیست»
.
Post #529
1.09K
- ❤ 21
- 👍 1