از کلام مقدّس سعدی...
«و من کلام (و کتاب) را با داستانی به پایان میبرم که در کتب یهودیان یافتهام:
گویند روزی ابراهیم نبی بر در خیمه خود نشسته بود، منتظر، تا به رسم و عادت، از مسافران و بیگانگان پذیرایی کند. پیرمردی را دید که خود را به سوی او میکشید، خمیده از عمر بلند و خسته از راه دراز. صد ساله مینمود. به استقبالش آمد. بالشی نهاد و سفره انداخت. پیرمرد (لقمهای برگرفت) امّا نام یزدان نبرد. ابراهیم پرسید که چرا سپاس و ستایش خدای را فروگذاشته است؟ پاسخ داد که آتشپرست است و خدای دیگر نمیشناسد. ابراهیم خشمگین شد و او را از خیمه بیرون کرد...»
خب دیگر، تا همینجا هم به خاطر آوردهاید که این کدام حکایت است! داستانی، به واقع از بوستان سعدی، که جرمی تیلور، اسقف کلیسای انگلیس آن را در کتاب خود به سال ۱۶۴۷، نزدیک به سیصد و هشتاد سال پیش، آورده است. کتابی در بیان ضرورت همزیستی مذاهب، نامعقول بودن تحمیل ایمان به دیگری و ناروایی تعقیب و آزار دیگر باورمندان.
امّا چگونه و از کجا؟ داستانش بلند است ولی ماخذ داستان به کتاب دیگری بازمیگردد که او حکایت را از قول نویسندهای به نام Sadus آورده و مقصود سعدی است. داستان، دست کم در دنیای انگلیسیزبان، بسیار محبوب بوده و تا دویست سال بعد، بسیاری از نویسندگان و خطیبان، آن را چون حکایتی از عهد عتیق میدانستهاند.
حکایت به این شکل در عهد عتیق نیست منتهی خیلی بیربط هم نیست چرا که اصل این مهماندوستی ابراهیم احتمالا بازمیگردد به داستان عهد عتیق، پیدایش باب ۱۸، و تفاسیر میدراشی آن در باب آمدن فرشتگان به نزد ابراهیم که در قرآن هم منعکس است: «هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْرَاهِيمَ الْمُكْرَمِينَ؟»
ناگفته نگذاریم که همزمان با سعدی، مولانا در مثنوی هم از این مهماندوستی خلیل، به رسمِ «نانش دهید و از ایمانش مپرسید»، گفته است: «تمثیل تنِ آدمی به مهمانخانه و اندیشههای مختلف به مهمانانِ مختلف... چون شخص مهماندوستِ غریبنوازِ خلیلوار، که درِ خلیل به اِکرام ضَیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خائن و با همه مهمانان رو تازه داشتی:
هست مهمانخانه این تن ای جوان / هر صباحی ضیفِ نو آید دوان...»
و آن حکایت بوستان:
شنیدم که یک هفته ابن السّبیل / نیامد به مهمانسرای خلیل
ز فرخندهخویی نخوردی به گاه / مگر بینوایی در آید ز راه
برون رفت و هر جانبی بنگرید / بر اطراف وادی نگه کرد و دید
به تنها یکی در بیابان چو بید / سر و مویش از برف پیری سپید
به دلداریش مرحبایی بگفت / به رسمِ کریمان صلایی بگفت
که ای چشمهای مرا مردمک / یکی مردمی کن به نان و نمک
نَعَم گفت و برجَست و برداشت گام / که دانست خُلقش، علیه السّلام
رقبیانِ مهمانسرای خلیل / به عزّت نشاندند پیرِ ذلیل
بفرمود و ترتیب کردند خوان / نشستند بر هر طرف همگنان
چو بسم الله آغاز کردند جمع / نیامد ز پیرش حدیثی به سمع
چنین گفتش: ای پیرِ دیرینهروز / چو پیران نمیبینمت صدق و سوز
نه شرط است وقتی که روزی خوری / که نام خداوندِ روزی بری؟
بگفتا نگیرم طریقی به دست / که نشنیدم از پیرِ آذرپرست
بدانست پیغمبر نیکفال / که گبر است پیر تبهبودهحال
به خواری براندش چو بیگانه دید / که مُنکَر بود پیش پاکان پلید
سروش آمد از کردگار جلیل / به هیبت، ملامتکنان کای خلیل!
منَش داده صد سال روزی و جان / تو را نفرت آمد از او یک زمان؟
گر او میبرد پیشِ آتش سجود / تو با پس چرا میبری دستِ جود؟
.
پ.ن.
عبده لویز ماسینیون
Post #51
687
- ❤ 8
- 👍 8