سخن را به وفقِ مراد خود برد...
«در خاطرم میآید که این آیت را تفسیر کنم، اگر چه مناسب این مقال نیست که گفتیم، امّا در خاطر چنین میآید، پس بگوییم تا برود...
مولانا فرمود در تفسیرِ این که من این را به امیر پروانه برای آن گفتم که... مرا غرض این بود و او این آیت را و این تفسیر را تاویل به ارادت و رای خود کرد... سخن را به وفق مُرادِ خود برد.» (فیه مافیه، فصل یک).
این گزارشهای جالب امّا حیف که کمرنگ و کمتعداد، چه صحنهٔ آشنایی را بین عالمان و حاکمان تصویر میکند. مولانا در حلقه اصحاب و یاران خود معارف میگفته است. امیر پروانه وارد شده و به جمع مخاطبان پیوسته است. مولانا فرصت را غنیمت دانسته تا نکتهای ویژه را، خارج از سیر کلام، در میان آورد («در خاطرم میآید... گرچه مناسب این مقال نیست») و پوشیده به آن مخاطب خاص تذکّری دهد. امیر امّا مقصود مولانا را درنیافته و «بر موفق مراد» و میل و خواست خود برگرفته است. اهلیّت شنیدن هم به اندازه اهلیّت گفتن کمیاب است.
در این مواقع امّا، چنان که توقّع میرود، شاگردان و مریدان هم از رونق مجلس و حضور امرا و گرمی کلام مولانا ذوقی دیگر میبردهاند. در جای دیگر کاتب مینویسد که «چون امیری میآید، مولانا عظیم سخنهای عالی میفرماید. فرمود که سخن منقطع نیست، از آن که اهل سخن است.» گاه هم مولانا کمسخن بوده و شاید انتظار حضّار را برنمیآورده است. از این رو، پس از رفتن شخص، از او میپرسیدهاند که از چه رو «مولانا سخن نمیفرماید؟» و او توضیح میداده که سخن همیشه لازم نیست «گفتم آخر این شخص را نزد من خیال من آورد، این خیال من با وی سخن نگفت که چونی یا چگونهای... سخن بهانهایست...»
پ.ن.
همچنین مق با سخن و خاموشی در «دیدار مولانا و قطب الدّین شیرازی»
.
Post #384
1.09K
- ❤ 13