صد سال پس از مولانا، نُه
جواهر المضیّه ابن ابی الوفا، حدود سالهای ۷۴۵ تا ۷۵۵ هجری
حکایت دیدار مولانا جلال الدّین و قطب الدّین شیرازی، که او نیز از نوابغ روزگار خود بود، جدای مناقب العارفین افلاکی، در «جواهر المضیّه فی طبقات الحَنَفیّه» ابن ابی الوفاء (۶۹۶-۷۷۵ هـ ق) هم آمده است. این روایت اخیر امّا به دلیل استقلال نگاه راوی، که خارج از حلقه مریدان مولاناست، اهمّیتی ویژه دارد. این جا دیگر سخن از «همان دَم مُرید شد» نیست، بلکه حدیثِ دیدار دو رهروی ناهمراه است و ناگنجایی دو من در یک خانه و سکوت بین دو بسیاردانِ همزبانِ ناهمدل.
ابن ابوالوفا ذیل احوال مولانا، که نسب او را تا ابوبکر برده است، آورده که «شیخ قطب الدّین شیرازی به دیدار (مولانا جلالالدّین) رفت. پس چون وارد شد و نشست، مولانا جلال الدّین زمانی ساکت ماند و کلامی نگفت. سپس حکایتی آغاز کرد که «صدر جهان عالِمی بود در بخارا، چون از مدرسه به سوی باغ میرفت، در مسیرِ مسجد، بر درویشی گذر کرد که از او چیزی خواست، امّا (صدر جهان) بر آن نشد که به وی چیزی دهد. چندین سال قصّه بر همین منوال بود تا آن فقیر به یارانش گفت که بر من پارچهای بیندازید و چنان وانمود کنید که من مُردهام. این بار بر او چند درهمی انداخت، پس درویش برخاست و پارچه را سویی افکند. صدرِ جهان به او گفت که اگر نمُرده بودی، به تو چیزی نمیدادم. چون مولانا جلال الدّین این داستان را به پایان برد، شیخ قطب الدّین برخاست و بیرون رفت و این از آن رو بود که مولانا جلال الدّین چنین دانسته بود که شیخ قطب الدّین به امتحان او آمده است». شگفت حکایتی است...
روایت افلاکی آمیخته با ارادت و اغراق امّا همچنان جالب است:
«خدمت قطب الدّین سؤال کرد که راه شما چیست؟ فرمود که راهِ ما مُردن و نقد خود را به آسمان بردن، تا نمیری نرسی؛ چنان که صدر جهان گفت تا نمُردی نبردی؛ قطب الدّین گفت: آه دریغا، چه کنم؟ فرمود که همین که چه کنم؛ پس آنگاه در سماع این رباعی را فرمود:
گفتم چه کنم؟ گفت همین که چه کنم! / گفتم به ازین چاره ببین که چه کنم!
رو کرد به من، بگفت ای طالبِ دین / پیوسته بر این باش، بر این که چه کنم!
همان دَم مرید شد.»
و باز نوعی از تکرار حکایت در مثنوی هم اصالت روایت را تقویت میکند: دفتر ششم، حکایت صدرِ جهانِ بخارا که...
گفت با صدر جهان چون بستَدم؟ ای ببسته بر من ابوابِ کرم
گفت لیکن تا نمُردی ای عَنود / از جَناب من نبُردی هیچ جود
یک عنایت بِهْ ز صد گون اجتهاد / جهد را خوف است از صد گون فساد
وآن عنایت هست موقوفِ مَمات / تجربه کردند این ره را ثِقات...
پ. ن. همچنین مق با طریقت شمس: «اگر سخن من چنان استماع خواهد کردن به طریق مناظره و بحث از کلام مشایخ یا حدیث یا قرآن، نه او سخن تواند شنیدن، نه از من برخوردار شود. و اگر به طریق نیاز و استفادت خواهد آمدن و شنیدن، که سرمایه نیاز است، او را فایده باشد. و اگر نه، یک روز نی و ده روز نی بلکه صد سال، او میگوید، ما دست در زیر زنخ نهیم، میشنویم!»
.
Post #83
565
- ❤ 6
- 👍 3