از اصحاب فیل، (۱)
تلاقی مطالعات تاریخی و روایات سنّتی
در تاریخ (پیش از) اسلام، حکایت ابرهه و اصحاب فیل، بیش از آن مهمّ است که در ظاهر مینماید.
در یادداشت «از الله و الرحمن» آوردم. پس از واقعه نجران و کشتار مسیحیان که در آن یوسف ذونواس «صد هزاران مؤمن مظلوم کشت، که پناهم دین موسی را و پشت» حبشیان، در حملهای انتقامی به سال ۵۳۰ میلادی، یمن را فتح کردند و این بار پادشاهی مسیحی بر تخت حکومت حمیریان گذاشتند همراه با لشکری به فرماندهی ابرهه. کتیبههای این پادشاه بر تختنشانده، با تثلیثی روشن آغاز میشوند: «به یاری خداوند (رحمان[ان])، و فرزند او، عیسای غالب (کریستوس غالب[ان]) و نفس مقدّس (منفس قدّوس، روح القدس)...». این «ان» در پایان کلمه حرف تعریف است مثل «ال» در آغاز کلمات عربی.
چند سال بعد امّا ابرهه علیه این پادشاه دستنشانده طغیان میکند و خود به جای او بر تخت مینشیند. این شورش به واقع علیه حکومت حبشه هم بوده است و این در شعایر دینی او هم آشکار است. ابرهه کتیبه بزرگ خود را، بیست سال پس از آغاز پادشاهی، چنین آغاز کرده است که «به یاری، قدرت و رحمت رحمانان، مسیحِ او و روح القدس، نوشتم این کتیبه را، من، ابرهه، پادشاه سبا، حضرموت و یمن، اعراب شمال و کناره...» امّا باز دو جای دیگر «رحمانان، ربّ السموات، و مسیح او» و بار دیگر «رحمانان و مسیح او...» و در هر سه موضع، مسیح را فرزند خداوند ننامیده است که تفاوت آشکاریست با مسیحیت اتیوپی، وابسته به کلیسای بیزانس. روح القدس را هم گاه ذکر کرده و گاه نه. گویا در این تغییر شعار و موضع دینی، مصالح دیگری هم در نظر داشته است. دولت یمنی حمیر بیش از صد و پنجاه سال یهودی بوده است و قطعا اتباع یهودی بسیاری داشته است و این موضع میتوانسته رضایت آنها را هم جلب کند. شاید جریانهای مسیهودی هم در این تحوّل بیتاثیر نبوده است. همچنان در این تغییر مسیر مذهبی، نکاتی دیگری هم دیده میشود. ابرهه اصطلاحات دینی را از منابع حبشی به سریانی تغییر داده است، «مسیح» به جای «کریستوس» و «روح القدس» به جای منفس قدّوس (حال ما آوانویسی میکنیم برای سادگی...)
در این میان، بعید است آدمی یاد قرآن نیفتد و تاکید آن بر این که مسیح فرزند خداوند نیست، گرچه بیشک بنده خاصّ اوست (مسیح او) که شکلگیری و تولّد و زندگی و مرگ او هیچ نظیر دیگری ندارد و همچنین اصطلاح مکرّر «روح القدس» در تعابیری چون «أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُس». گویی ابرهه پای در مسیری گذاشته بود که بعدها پیموده شد.
امّا در مطالعات قرآنپژوهی غربی، حکایت اصحاب فیل به نظرم مثال جالبی است از تلفیق روایات اسلامی و مطالعات تاریخی متکی بر منابع مستقل کهن دیگر. طی مسیری طولانی از بیگانگی و ناباوری تا آشنایی و هممنزلی.
ارتباط سوره اصحاب فیل و لشکر ابرهه، برای چند دهه مورد تردید جدّی بوده است. سوال بوده که فیل و فیلسواران در نزدیکی مکّه چه میکردهاند؟ چطور حیوانی چون فیل بتواند حدود شش صد کیلومتر بیابان شبه جزیره را طی کند؟ ابرهه چه انگیزهای داشته تا کعبه را ویران کند؟ مکّه، بر خلاف شهرهای مهمّ دیگر، در کلّ شبه جزیره چندان جایگاه نظامی و اقتصادی نداشته که همچو لشکرکشی را توجیه کند و بلکه اساسا رونق تجاری نسبی مکّه سالها بعد پس از این واقعه احتمالی بوده است. دیگر این که ذکری از این لشکرکشی در کتیبههای ابرهه نیست.
در جستجوی ریشه احتمالی داستان هم تحقیقات بسیاری شده و فرضیات مختلفی مطرح شده. آلفرد دُو پرهمار، مورّخ و اسلامشناس فرانسوی چند مقاله در این زمینه دارد که در آخرین آنها، یادداشتی صد صفحهای، جستجوی بلندی کرده و در نهایت ریشه داستان را در کتاب مکّابیان سوم میداند که (بر خلاف دو کتاب اوّل) جزء آثار رسمی یا قانونی نیست امّا مثل دیگر کتابهای دینی منتسب رواج داشته است. مطابق آن فیلوپاتور، بطلمیوس چهارم از حکام بطالمه (یا بطالسه، جانشینان اسکندر در مصر)، تصمیم میگیرد یهودیانی را که از دین خود بازنمیگردند مجازات کند، آنها را در میدانی جمع میآورد تا به زیر پای فیلان بیندازد امّا این «کید» در «تضلیل» میافتد و فیلان به سوی خود عوانان و نگهبانان پادشاه بازمیگردند... بر او نقدی چند نوشتهاند که «برفگنده تیر فکرت را بعید» و گرچه شباهتی در کار است، خطوط تاثیر روشن نیست، سود و ضرورت ذکر همچو حکایت دوری در خصوص یهودیان در قرآن چه بوده و البته غیبت طیرا ابابیل...
ادامه در فرسته بعدی!
.
Post #361
1.22K