از سعدی و ترجمه قدیم امثال و حکایات شرقی
مجموعههای قدیم ترجمهٔ آثار فارسی به زبانهای اروپایی، خصوصاً زبان فرانسه، بسیار جالب هستند. تقدیمنامهٔ ابتدایی که عموماً خطاب به صاحبمنصبی است با عناوین و القاب خاصّ، درخواست حمایت از چاپ کتاب، بعد البته خود مقدّمه و در نهایت ترجمه و توضیحات.
کتابِ به نسبت قدیمی «گفتارهای نیکو، سخنان برگزیده و امثال و حکم شرقی» که اواخر قرن هفدهم، ۱۶۹۴ میلادی، در پاریس و به زبان فرانسه چاپ شده است هم از این نوع است و من خالی از لطف و فایدهای ندیدم که نکاتی از آن بیاورم.
مترجم و جمعآورنده کتاب، آنتوان گلان، زادهٔ فرانسه، از پیشگامان شرقشناسی است. یونانی، لاتین، عبری، عربی، ترکی و فارسی میدانست. سه سفر یا ماموریت بلندمدّت به قلمرو عثمانی و نواحی اطراف آن داشت که سفر سوم برای او خوشیمن نبود و بسیاری از نوشتههای خود را در زلزلهٔ ۱۶۸۸ ازمیر از دست داد. علاقه، تخصّص و بلکه کسب و کار او جُستن نسخ و کتابهای قدیمی بود. شهرت اصلی او امروزه به دلیل ترجمهٔ داستانهای هزار و یکشب است، که پس از این مجموعهٔ گفتارهای نیکو منتشر کرده و آن ترجمه هم تاثیرات مهمّی بر ادب اروپایی گذاشته است.
در دیباچهٔ کتاب میگوید که در این مجموعه چیزی نیاورده مگر آن که خودش به زبان اصلی عربی، فارسی یا ترکی خوانده باشد.
امثال و حکایات کتاب بسیار متنوّع هستند. قطعاتی از قابوسنامه، آثار جامی، داستانهای بیدپای، کتابهای تاریخی چون روضة الصفای میرخواند و آثار دیگر و من اینجا اندکی از نقلهای متعدّد برگرفته از گلستان را بیاورم.
مترجم، همچون عموم قدما، حکایات گلستان را به تمامی گزارش واقع دانسته است. با خاطرهٔ کودکی سعدی آغاز میکند: «یاد دارم که در ایّام طفولیّت متعبّد بودمی و شبخیز...». بعد از عهد جوانی او، خصوصا آنجا که به اعتذار یا اعتراف میگوید «وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دلآزرده به کنجی نشست...»، اسیر شدن او در طرابلس به دست «فرانکها» و بازخریدن او توسّط «یکی از رؤسای حلب» و ازدواجش با دختر بدخوی او و شکایت سعدی که «به ده دینار از قیدِ فرنگم باز خرید و به صد دینار به دستِ تو گرفتار کرد!».
ترجمهها و گفتارها را با توضیحاتی همراه کرده که جالب هستند. گزارش مترجم محقّقی که با نگاهی متفاوت و برخاسته از فرهنگی دیگر، سالهای بلندی در این سوی عالم به سر برده - و هنوز مناسبات زندگی آن روزگار با فضای این کتابها چندان تفاوتی نداشته - و بعد مشاهدات خود را برای مخاطبی با فرهنگ مسیحی توضیح میدهد: در خصوص طبقات و نهادهای اجتماعی و دینی، مناسبات حکومتی، مراسم، گاه ظرایف ادبی حکایات، اشارات تاریخی و در همهٔ اینها نکات مفیدی میتوان یافت.
برای مثال، در پایان داستان توانگر بخیل که «ختمش به علّتِ آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان»، از مراسم قرآنخوانی مسلمانان میگوید که در چه موقعیّتهای متنوّعی رایج است و اینجا نسبتش با شفای بیمار چیست.
در میان حکایت درویشان، میگوید ورود به عالم درویشی در دنیای اسلام، بر خلاف مسیحیت، تصمیم یا تعهّدی همیشگی نیست. ای بسا عالِمی یا امیری که مدّتی در زیّ درویشان یا همراهی ایشان درآید و باز به زندگی یا شغل معمول خویش بازگردد.
وقتی از صوفیان میگوید، اشاره میکند که حتّی شاه ایران هم - و دقت کنیم که نویسنده معاصر صفویان است - خود را صوفی مینامد.
در حکایت «ابلهی را دیدم سَمین، خلعتی ثمین در بر و قَصَبی مصری بر سر...» در توضیح قَصَب مصری و دستار ساختن از آن، میگوید «امروزه هم» مفتیان و قاضیان استانبول دستارهای بسیار بزرگی بر سر دارند که بزرگی آن نشانه جایگاه علمی است و اگر کسی که لایق آن مقام نبوده چنین دستاری بر سر نهد، موجبات استهزای خود را فراهم کرده. میافزاید که انصافاً ساخت دستار یا توربانی به این بزرگی، امّا همچنان سبک، به کمک پارچههای ظریف از کتان نازک، فنّ ظریف و هنرمندانهایست. یادآور داستان مثنوی است:
یک فقیهی ژندهها در چیده بود / در عِمامهٔ خویش در پیچیده بود
تا شود زفت و نماید آن عظیم / چون در آید سوی محفل در حطیم...
در حکایتی که سعدی در خرید خانهای متردّد بوده است و «جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلّتم... بخر که هیچ عیبی ندارد» و سعدی منصرف میشود، میگوید که در کلّ مسلمانان نسبت به یهودیان فاصله بیشتری احساس میکنند تا با نصرانیان.
ذیل حکایت «یکی را از بزرگانِ ائمه پسری وفات یافت، پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم...»، توضیحی در خصوص صندوق گور میآورد و شرح او از صندوق و سنگ قبر، نوع نوشتهها و حتّی توربان که بر سر آن میگذاشتهاند، یادآور صندوقهای مزار مولاناست.
و به همین بسنده کنیم که مقصود معرفی کوتاه این کتاب بود و شاهد دیگر بر «این حکایت که میکند سعدی، بس بخواهند در جهان گفتن...»
پ.ن. کشور گلها، ترجمه کهن گلستان
.
Post #331
955
- ❤ 11