صائب و مولوی...
جواب آن غزل مولویست این صائب / ز عمر یک شبه کم گیر و زنده دار، مخسب
جواب آن غزل مولویست این صائب / که بحرِ لطف بجوشید و بندها بگشاد
جواب آن غزل مولویست این صائب / که در هوای وی است آفتاب چرخ کبود
جواب آن غزل مولویست این صائب / زهی خدا که کند مرگ را پیمبرِ عیش
جواب آن غزل مولویست این صائب / که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن
جواب آن غزل مولویست این صائب / که «چشمبند» کند سحرهاش بینا را
.
صائب این آن غزلِ مولوی روم که گفت / ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
صائب جواب آن غزل مولوی است این / کای گوهر فزوده ز دریا چگونهای؟
.
این آن غزل که مولوی روم گفته است / آمد بهار خرّم و نامد بهارِ ما
این آن غزل که مولوی روم گفته است / امسال بلبلان چه خبرها همی دهند
این آن غزل که مولوی روم گفته است / این نفسِ ناطقه پیِ گفتار میرود
این آن غزل که مولوی روم گفته است / سیمرغ کوه قاف، رسیدن گرفت باز
این آن غزل که مولوی روم گفته است / در شُکر همچو چشمه و در صبر خارهایم
این آن غزل که مولوی روم گفته است / کار آن کند که دارد از کار آگهی
.
این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است / دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزل است...
…
Post #303
1.02K
- ❤ 15