«معلوم فرزند علاء الدّوله باد که رقعه شما به ما رسید... شنودهام که آن فرزند عزم کعبه کرده است... در خاطر نباید آوردن که به حجّ میباید رفت...»
نامهنگاری شیخ حسن بلغاری و علاءالدّوله سمنانی... خیلی خواندنیست و خط و کتابت را هم میبینید دیگر که همچون گردنامه به دور صفحه گشته است.
شیخ حسن بلغاری، هم عصر مولانا بود. استاد محمّد علی موحّد، شواهد قابل تامّلی آورده که شمس تبریزی پس از ترک مولانا به نزد شیخ حسن بلغاری در تبریز رفته است: «پس شیخ شمس الدّین (رازی؟) فرمود که میان ما و تو طریقِ شیخی و مریدی نیست. ما هر دو برادران باشیم... و گفت مرا دو فرزند بیش نیست، یکی شما و دیگری در روم، که او هم از مجذوبانِ حضرت است و خاطرِ من نگرانِ او نیز هست...». پیام و مضامینی که در همین نامه آمده هم خیلی نزدیک است به کلام شمس و از آنجا به مثنوی، کتاب فرزند دیگر در روم.
«کتاب شریف پدرم شیخ حسن طال عمره رسید، بوسیدم و بر دیده خود مالیدم و به خطاب لطیفش که به شرف فرزندی مرا مشرّف گردانیده بود نازیدم. وصیّتی که در باب وجود و عدم شرایط کعبه رفتن فرموده بودند، همین ضعیف با نفس خود گفته است... به گوش جان و دل شنیدم...»
این را هم بگوییم که یکی از قدیمیترین اشاراتی که به مولانا، خارج از حلقهی اصحاب او و تالیفات آنها، در مصنّفات فارسی و از آن مهمتر در بلاد ایران به یادگار مانده است، پرسش و پاسخی است از همین «فرزند علاء الدّوله» در «چهل مجلس»: «ديگر پرسيدند كه مولانای رومى چون كسى بوده؟ فرمود كه خوش كسى بوده، هرچند كه از سخنهاى او نشان استقامت و تمكين نيافتم. اما خوش وقتى داشته است. و من هرگز سخن او نشنودم كه وقت من خوش نشده است...»
در این خصوص رک:
«صد سال پس از مولانا»، یادداشت چهارم
صد سال پس از مولانا در یوتیوب
.
Post #276
1.09K