هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟
دیشب با چشمانی حیرتزده، گفتگوی ویژه بی بی سی را میدیدم که مصاحبهگر، با ذوق و شوق بی حدّ و حصر، با زوج جوان ایرانی سخن میگفت که چند سال است یک سره در سفر هستند. در ماشین و هواپیما، در پنجاه کشور و پانصد سرزمین...
شگفتا، بعد این همه سال، بعد این همه خبر خواندن، چنین شیوه زندگی مخرّب پرمصرف ویرانگر طبیعت را چون الگوی زندگی رویایی میفروشند. جایی قلبم درد گرفت وقتی از تعداد سفرهای هوایی خود فقط در طول سال گذشته گفتند. از چهار سوی عالم، از این سوی اروپا به آن سو، بعد شمال، جنوب، استرالیا، ژاپن، فلان و بهمان جزیره. ما بخیل نیستیم منتهی اینقدر هم نمیدانید که بودجه کربنی شما فقط با یکی از اینها پر میشود؟
نمیدانم آنها یا برنامهسازان هیچ از گرمایش زمین، از سهم سرانه دی اکسید کربن، از سفر هوایی که آلایندهترین نوع سفر است شنیدهاند؟ خبر ندارند که همینطوری هم ردّپای کربنی شهروند اروپایی و آمریکایی، در زندگی معمولی خود، دهها برابر بیشتر از شهروند کشور فقیری است که بار و گرفتاری گرما و غبار و بیآبی و سیل و مصیبت آن پرخوری را میکشد؟ با این سفرها اینک صد برابر. طبیعت دوست دارید؟ کوه بروید! سفر دوست دارید؟ چه خوب. امّا به اندازه و به قاعده و ساده سفر کنید، با قطار و نه هواپیما و هلیکوپتر..
این خودخواهی و بیمسئولیتی و اسراف جای نمایش و تبلیغ دارد؟ «آخر ما عاشق طبیعتیم؟» از این رو ویرانش میکنید؟ «سال دیگر قصد داریم برویم قطب شمال و جنوب» که نابودی زیستگاه و آوارگی خرسهای قطبی را بببنید؟ سفر خوب است و لازم است امّا طبیعتی که «عاشقش» هستید با همین سفرهای افراطی پرکربن نابود میشود. همه عالم را دیدید، یک بار هم ردّپای کربنی سال پیش خود را محاسبه کنید و ببینید. گزارش سالانه سازمان ملل را بخوانید... «توصیه میکنیم امتحان کنید؟» چه سودی جز مصرف طبیعت و افزودن زخمها و دردهای آن داشتهاید که قاعده طلایی میفروشید؟
امروز هم خبر دیگری از دانشجوی جوان بیست ساله چینی منتشر کرده که یازده هزار کیلومتر را از چین تا انگلیس رانندگی کرده، و گویا کار خیلی بزرگی هم کرده، و مطابق این خبر «سفرش الهامبخش دیگران شده تا آنها هم کار مشابهی را انجام دهند». عالی است این الهامبخشی. همه باید او را مقتدای خویش کنند.
بر آنها که نمیدانند، و در این زمینه کار و تحقیق نکردهاند، یا گرفتار صد مشکل دیگر هستند، حرجی نیست، منتهی نقش رسانه اینجا چیست؟
در مثنوی حکایت شترچرانی را میخوانیم که اشترش را به زور میگیرند. مفلسی را بر آن سوار میکنند و از صبح تا شب در شهر جار میزنند که «مُفلِس است این و ندارد هیچ چیز» شب صاحباشتر به همان مفلس میگوید که پس اینک مزد مرا بده! و او میگوید «تا کلوخ و سنگ بشنید این بیان» که من آه در بساط ندارم، تو هیچ نشنیدی؟ آخر همین بی بی سی، چقدر گزارش تهیه کرده در خصوص روز زمین، گازهای گلخانهای، آلودگی شدید پروازها، بعد میبینیم که با عشق و آرزو و حسرت میپرسند که چطور میشود مثل شما بود؟ گوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟
.
در باب گرمایش زمین، این «نبأ عظیم»، و تاثیرات چند جانبه آن، رک: «از زمین تبکرده»
.
Post #106
1.49K
- ❤ 15
- 👍 3
- 🤔 1