بنیاد جهانی آکادمیک استاد پروفسور دکتر علیرضا یلدا در دانش پزشکی (میراث مکتب یلدا)
International Prof. Dr. Alireza Yalda Academic Foundation in Medical Sciences
Admin: @Pr_arr
Post #339
440
Forwarded from بنیاد مکتب پروفسور یلدا
بنیاد مکتب پروفسور یلدا روح های بزرگ و قصه خورشید تقدیم به روان بلند استاد علیرضا یلدای بزرگ به قلم و سروده دکتر حسین جباری، از بیشمار شاگردان زنده یاد استاد علیرضا یلدا اتریش، ۱۲ آذرماه ۱۴۰۲ خورشیدی، ۳ دسامبر ۲۰۲۳ میلادی بنیاد مکتب پروفسور یلدا: @ipyaf
روح های بزرگ...
دلنوشته
هر روز سر ساعت هشت صبح آنجا بود...آنچنان دقیق که گاه فکر میکردی زمان خود را با او هماهنگ میکرد تا او خود را با زمان...
به نجوا لب به سخن میگشود و از هر فرصتی ولو اندک بهره می جست تا کلمات بین سطور کتاب را با مهربانی بر دلها بنشاند....تیز هوشی علمی او آنچنان مسحورت میکرد که ناخودآگاه آنچه بر لب میراند بر دلت می نشست و تا عمق جانت نفوذ می کرد...نمیدانستی کدام را زودتر ببلعی... سخنان دانشمندانه یا کلمات فیلسوفانه را...با خارها با ظرافتی تمام همان را میکرد که باغبانی چیره دست در مراقبت از گل ها....
توصیف روحهای بزرگ آسان نیست...این کار درست مانند ایستادن در کنار کوهی بزرگ است و تلاش در چشم دوختن به قلههای سرکش آن...وجه دیگر انسانهای فرهیخته این است که وقتی در محضرشان مینشینی نه تنها هیچ تفاوت ارتفاع، که حتی در سطح افق، هیچ فاصله آی بین خود و او حس نمیکنی....آنها خیلی بزرگند و در عین حال خیلی کوچک...به گونه ای که راحت در دلها مینشینند... ما خود و آنها را میبینیم، اما آنها حتی خود را نمیبینند...و این "شکوه" و "فروتنی" راز "بزرگی" و "ماندگاری" آنهاست...
از دیده شدن و از دوربینها گریزانند ...اما همیشه در دلها حضور دارند...
این است که دلها همه در محضر آنها زانوی تواضع میزنند و قلبها در کنار آنها آرامش مییابند...آرامشی که تنها در محضر خداوند حس میکنی....چرا که این روحها خدایی اند....
بزرگی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
و اینها عصاره ای است از آنچه این حقیر در سالهای تلمّذ از "استاد یلدا" از او آموختم....
حسین جباری
خدایش او را در اعلی علیین و در جوار صالحین و اولیا خود جای دهاد.
.................................................
شعر:
قصه ی خورشید
صبح آمد،... چه زود فردا شد!
بغض نشکفته ی دلم وا شد
یك نفرمثل قصه ی خورشید
در دل سردِ شب هویدا شد
نرم و آرام، با شكیب و وقار
سوی تیمار زخم دلها شد
یك نفر چون ستاره ی قطبی
رهبر خستگان شیدا شد
دست افتادگان جهل گرفت
بیرق علم و نور پیدا شد
یك نفرچون نسیم، روح نواز
مژده بخش شميم گل ها شد
قصة عشق خواند بر غنچه
نرم نرمک، شكوفهها وا شد
دل «پیمان» به صد امید وخیال
گشت و آخر اسیر "یلدا" شد
ح – جباری "پیمان"
تهران
* تقديم به روح بزرگ و فقید حضرت استاد يلدا، استاد فرهيخته ای که تلمذ ايشان برایم افتخاری بود که حضرت حق بر اين حقير عطا نمود.
نيک می دانم که ستايش ايشان که سرشار از علم و تقوی و وجودشان ملهم از ياد خدا بود، گويی ستايش خداوند است.
بنیاد مکتب پروفسور یلدا:
@ipyaf
دلنوشته
هر روز سر ساعت هشت صبح آنجا بود...آنچنان دقیق که گاه فکر میکردی زمان خود را با او هماهنگ میکرد تا او خود را با زمان...
به نجوا لب به سخن میگشود و از هر فرصتی ولو اندک بهره می جست تا کلمات بین سطور کتاب را با مهربانی بر دلها بنشاند....تیز هوشی علمی او آنچنان مسحورت میکرد که ناخودآگاه آنچه بر لب میراند بر دلت می نشست و تا عمق جانت نفوذ می کرد...نمیدانستی کدام را زودتر ببلعی... سخنان دانشمندانه یا کلمات فیلسوفانه را...با خارها با ظرافتی تمام همان را میکرد که باغبانی چیره دست در مراقبت از گل ها....
توصیف روحهای بزرگ آسان نیست...این کار درست مانند ایستادن در کنار کوهی بزرگ است و تلاش در چشم دوختن به قلههای سرکش آن...وجه دیگر انسانهای فرهیخته این است که وقتی در محضرشان مینشینی نه تنها هیچ تفاوت ارتفاع، که حتی در سطح افق، هیچ فاصله آی بین خود و او حس نمیکنی....آنها خیلی بزرگند و در عین حال خیلی کوچک...به گونه ای که راحت در دلها مینشینند... ما خود و آنها را میبینیم، اما آنها حتی خود را نمیبینند...و این "شکوه" و "فروتنی" راز "بزرگی" و "ماندگاری" آنهاست...
از دیده شدن و از دوربینها گریزانند ...اما همیشه در دلها حضور دارند...
این است که دلها همه در محضر آنها زانوی تواضع میزنند و قلبها در کنار آنها آرامش مییابند...آرامشی که تنها در محضر خداوند حس میکنی....چرا که این روحها خدایی اند....
بزرگی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
و اینها عصاره ای است از آنچه این حقیر در سالهای تلمّذ از "استاد یلدا" از او آموختم....
حسین جباری
خدایش او را در اعلی علیین و در جوار صالحین و اولیا خود جای دهاد.
.................................................
شعر:
قصه ی خورشید
صبح آمد،... چه زود فردا شد!
بغض نشکفته ی دلم وا شد
یك نفرمثل قصه ی خورشید
در دل سردِ شب هویدا شد
نرم و آرام، با شكیب و وقار
سوی تیمار زخم دلها شد
یك نفر چون ستاره ی قطبی
رهبر خستگان شیدا شد
دست افتادگان جهل گرفت
بیرق علم و نور پیدا شد
یك نفرچون نسیم، روح نواز
مژده بخش شميم گل ها شد
قصة عشق خواند بر غنچه
نرم نرمک، شكوفهها وا شد
دل «پیمان» به صد امید وخیال
گشت و آخر اسیر "یلدا" شد
ح – جباری "پیمان"
تهران
* تقديم به روح بزرگ و فقید حضرت استاد يلدا، استاد فرهيخته ای که تلمذ ايشان برایم افتخاری بود که حضرت حق بر اين حقير عطا نمود.
نيک می دانم که ستايش ايشان که سرشار از علم و تقوی و وجودشان ملهم از ياد خدا بود، گويی ستايش خداوند است.
بنیاد مکتب پروفسور یلدا:
@ipyaf









