TGViewer
Channel Public Channel
گوشه

گوشه

@gooshe20

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم.

@gooshe20bot
Subscribers
319
Photos
710
Videos
16
Links
48
Recent Posts 17 shown
Post #2775 17
گوشه Photo
من سال‌ها پیش پادکست گوش دادن رو با دیالوگ‌باکس شروع کردم. هنوز هم یه جور دیگه دوستش دارم و با اینکه شاید خیلی کمتر از قبل فرصت کنم گوشش بدم، اما همچنان دیالوگ‌باکس عزیز عزیزمه.
از بین اپیزودهاش، «خاطرات، آدم‌ها و موسیقی» رو خیلی دوست دارم. این مدل اپیزودها هم یه جور خاطره‌بازی با فیلم‌ها و سریال‌هاست، پر از نوستالژیه و همزمان باهاشون هم خوشحال می‌شم و هم یه جور عجیبی غمگین.

#پادکست_با_گوشه
Post #2773 36
صبح⁦^⁠_⁠^⁩.
Post #2772 75
یکم/
از صبح اضطرابی فلج‌کننده گریبانم را گرفته و رهایم نمی‌کند. وقتی مضطرب و آشفته می‌شوم عملا کارایی‌ام را از دست می‌دهم و متوقف می‌شوم. گویی تمام توانم برای انجام ساده‌ترین کارها نیز از من گرفته می‌شود. جدا از این مسائل روحی، با وجود سندروم روده‌ی تحریک‌پذیر وضعیت جسمی بسیار بدی را هم متحمل می‌شوم. می‌دانم اضطرابم از چه چیز و کجا نشأت می‌گیرد، اما راه‌حلی برای درمانش ندارم و لاجرم مجبور به همزیستی با او در یک جسم و روح هستم. همزیستی ناخواسته‌ای که گاهی تمام توانم را برای ادامه‌ی روزمرگی از من می‌گیرد.

دوم/
استوری همکلاسی‌های دوران راهنمایی‌ام را دیدم و دلم برای آن آدم‌ها تنگ شد. البته این دلتنگی به این معنا نیست که اگر اکنون موقعیتی پیش بیاید و بتوانم آن‌ها را ببینم، قبول خواهم کرد. قطع به یقین، پاسخم خیر خواهد بود و هرگز دلم نمی‌خواهد چنین اتفاقی بیفتد. آن دوران و آدم‌هایش گذشته‌اند و حالا صرفا دلم برای آن خاطره‌های دور و محو گذشته تنگ شده. برای روزهایی که دیگر وجود ندارند و آدم‌هایی که حالا جز چند ویژگی شخصیتی و چند خاطره‌ی بامزه، چیزی از آن‌ها در ذهنم باقی نمانده است. حالا دیگر با آن آدم‌ها نه وجه مشترکی دارم و نه طی این سال‌ها خاطره‌ای با یکدیگر ساخته‌ایم که بخواهیم مرورش کنیم و از روزهای خوش رفته بگوییم. دیدار مجدد با آدم‌های گذشته، آخرین چیزی هم نیست که بخواهم. دلتنگی، نه میل به بازگشت است و نه اشتیاقی برای دوباره دیدن؛ صرفا دل‌تنگی برای چیزی است که روزگاری وجود داشته و حالا دیگر نیست.

سوم/
پاییز امسال واقعا شبیه پاییز است. صبح‌های زود و کمرنگ، وقتی که به باشگاه می‌روم باد خنک پاییزی از زیر و لای لباسم می‌گذرد و به پوست تنم می‌چسبد. ظهر هنگام رفتن به سرکار آفتاب بی‌رمق و کم‌جان است. هندزفری جدیدم را در گوش‌هایم می‌چپانم و صدای آهنگ را زیاد می‌کنم. به برگ‌های درخت‌ها نگاه می‌کنم که همراه باد می‌رقصند و می‌چرخند و آرام از شاخه‌ها جدا می‌شوند و در هوا به این سو و آن سو می‌روند. میان شلوغی روز و آشفتگی ذهنم، همین لحظه‌های کوچک و گذرا هستند که مرا اندکی به خود بازمی‌گردانند. کاش باران هم زودتر راهش را به اینجا پیدا کند. دلم برای روزهای بارانی حسابی تنگ شده.
Post #2771 65

Forwarded from هالی

تعامل وقتی شکل می‌گیره که دوطرفه باشه

اگر همیشه یک نفره که پیام می‌ده، سر صحبت رو باز می‌کنه، واکنش نشون می‌ده، کامنت می‌ذاره و سعی می‌کنه ارتباط رو زنده نگه داره، دیگه اسمش تعامل نیست؛ بیشتر شبیه زور زدن برای حفظ یه رابطه‌ست.

بعضی‌ها دوست دارن باهاشون زیاد تعامل بشه، دوست دارن بقیه سراغشون بیان، کامنت بذارن، پستاشون رو شیر کنن و در کل حواسشون بهشون باشه؛ اما خودشون برای حفظ این تعامل تقریباً هیچ تلاشی نمی‌کنن.

به نظرم اینجا قبل از اینکه از بقیه انتظار تعامل داشته باشیم، باید یه نگاهی به خودمون بندازیم. بینیم خودمون چقدر برای آدم‌هایی که دوست داریم باهامون در ارتباط باشن، از وقت و توجه‌مون مایه می‌ذاریم.

تعامل، دو سر داره.
توی یه قایق، اگه فقط یه طرف پارو بزنه، قایق نه‌تنها جلو نمی‌ره، بلکه از مسیرش هم منحرف می‌شه.

#وقتشه_از_بالای_منبر_بیام_پایین
Post #2770 97
هیچکس به آن‌ها نگفته بود که وحشتناک‌ترین چیز درمورد از دست رفتن جوانی آن چیزهایی نیست که آدم از دست می‌دهد، بلکه آن چیزی است که به او داده می‌شود. نه خردمندی؛ و نه آسودگی. نه قوه‌ی تمیز بی‌عیب‌و‌نقص نه آرامش. بلکه فقط آگاهی از فروپاشی همگانی.

خیابان کاتالین، ماگدا سابو
ترجمهٔ نصرالله مرادیانی
Post #2769 85
چند هفته پیش فکر کردم آیدی کانالم رو به بچه‌های باشگاه بدم اما یه لحظه تردید کردم و از انجامش منصرف شدم و نخواستم هیجانی پیش برم. امروز که رفته بودم باشگاه و مشغول تمرین بودم با خودم فکر کردم چه کار خوبی کردم که از اون تصمیم لحظه‌ایم فاصله گرفتم و از انجام دادنش پشیمون شدم. دلم نمی‌خواد اینجا رو آدم‌هایی که هر روز من رو توی زندگی واقعی می‌بینند و با همدیگه روبرو می‌شیم داشته باشند. دلم می‌خواد یه گوشه‌ی دنج و امن باشه، منحصرا برای خودم و ثبت کردن لحظه‌های زندگیم. اینستاگرام برای دوستان و آشنایان کافیه. آدم گاهی لازم داره دور از چشم اطرافیان زندگی کنه و لحظات زندگیش رو هرچند کم و محدود، به یادگار برای روزهای دور ثبت کنه.
Post #2768 84
گوشه Photo
بالاخره این پادکست خیلی طولانی رو تموم کردم. دو ساعت پایانی‌اش رو همین امروز صبح، لابه‌لای کارهای روزمره‌ام گوش دادم و پایان رسوندمش.
درسته که تعدیل شدن از کار به‌خاطر شرایط ایجادشده هیچ ربطی به توانمندی اون آدم نداره، اما خب ناخودآگاه باعث میشه آدم دچار یه نوع کم‌بینی و احساس ناکافی بودن بشه که «چرا من؟ لابد اون‌قدر که باید توانمند و شایسته نبودم.» قبول دارم که این جمله‌ها توی اون لحظات سخت، فقط به‌خاطر فشارهای روانیه، اما همین که آدم مدتی دائم توی ذهنش با خودش درگیر باشه و بجنگه، خیلی دردناکه. بیکار شدن جدا از فشارهای مالی، هویت اجتماعی آدم رو هم تحت‌تأثیر قرار می‌ده. بهم ریختن روتین زندگی و اون دیسیپلینی که فرد توی دوران شاغل بودن برای خودش ساخته، یکی از بدترین اتفاق‌هاییه که می‌تونه بیفته. اینکه نظم باشگاه رفتن، کلاس زبان، خرید و پس‌انداز کردن از بین بره و آدم مجبور بشه به همون اندوخته‌ی اندک از قبلش تکیه کنه. از نظر اجتماعی هم وقتی آدم احساس کنه نمی‌تونه با دوست‌هاش بیرون بره چون بهتره پولش رو نگه داره، چون نمی‌دونه قراره تا کی شرایط بیکاریش ادامه‌دار باشه باعث میشه کم‌کم از اون گروه دوستی فاصله بگیره و حذف میشه.
نکته‌ی ناراحت‌کننده‌ی پادکست این بود که هیچ‌کدوم از این آدم‌ها موفق نشده بودند کار جدیدی پیدا کنند و حتی یکی‌شون بعد از شروع دوباره، باز هم به‌خاطر شرایط تعدیل مجدد شده بود. وقتی بیکاری طولانی میشه ذهن آدم میره سمت مشاغل غیرتخصصی که هیچ ربطی به رشته و حرفه‌ی پیشینش نداره، چون دیگه آدم صرفا به بقا فکر می‌کنه.
کاش امنیت شغلی وجود داشت و آدم‌ها این‌قدر راحت بیکار نمی‌شدند.

#پادکست_با_گوشه
Post #2765 76
خسته از سرکار رسیدم خونه، چشمم به لیلیوم‌های بازشده افتاد و لبخند زدم.
Post #2764 69
کاش می‌تونستم یه مدت هرچند کوتاه لحظه‌های زندگیم رو بدون مشغله‌های بزرگسالی بگذرونم. دلم فراغت چند روزه می‌خواد. توی روزهای شلوغ هفته به‌خصوص اول هفته، هیچ‌چیز اندازه‌ی چند ساعت دمی آسودن و با خودم خلوت کردن برام لذت‌بخش نیست. کاش آخر هفته‌هایی که لحظه به لحظه‌شون زندگی شدند، اینقدر زود تموم نمی‌شدند و کاش روزهای کاری این‌قدر کشدار و طولانی و ناراحت‌کننده نمی‌گذشتند.
Post #2760 88
از سری روزهای زندگی‌شده♡⁩.
Post #2759 77
نوری، نادیا، ولادیمیر و دیگران

کتاب رو تموم کردم اما غمش همراهم موند. خط به خط داستان غم نهفته‌ای توی وجودش داشت و حالا دلم برای سرنوشت آدم‌های داستان گرفته و غمگینم. کتاب، داستان آدم‌هاییه که هرکدوم به شکلی با جنگ، مهاجرت اجباری، فقدان، جدایی روبه‌رو هستند که این بخش‌ها دست خودشون نبوده و دخل و تصرفی توی اتفاق افتادن اون‌ها نداشتند، بلکه قسمت زیادیشون سرنوشت محتوم و مقدرشون بوده. آدم‌هایی که بعضی‌هاشون چیزهای زیادی رو از دست دادند و سعی می‌کنند زندگی رو همچنان ادامه بدن. چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم این بود که کتاب سعی نمی‌کنه همه‌چیز رو به یه پایان خوب و مرتب برسونه و قصه رو از واقعی بودن دور کنه. بعضی اتفاق‌ها تا آخرش تلخ باقی می‌مونند و بعضی سرنوشت‌ها اون‌طور که مخاطب انتظار داره پیش نمی‌رن؛ درست شبیه زندگی واقعی.
شخصیت‌های نادیا، نوری، ولادیمیر و بقیه هرکدوم‌شون یه جایی از داستان غمگین و درگیرم کردند و باعث شدند بعد از بستن کتاب، همچنان بهشون فکر کنم.

اگه دنبال داستانی هستید که بعد از تموم‌شدنش دلتون براش تنگ بشه و با غمگین و مکدر شدن خاطر و درگیر شدن ذهنتون با سرنوشت شخصیت‌ها روبه‌رو بشید، احتمالا «نوری، نادیا، ولادیمیر و دیگران» انتخاب خوبی باشه.
البته میدونم که نسخه‌های شبیه به این کتاب هم هستند و حتی اسم کتاب هم چندان خلاقانه نیست، اما با همه‌ی این‌ها برای من دوست‌داشتنی بود.

#کتاب_با_گوشه
Post #2758 69
شب‌های پاییز.
Post #2757 86
امروز که حرف از غافلگیر شدن و اون احساس مثبتی که آدم رو پر می‌کنه بود، یهو با اندوه زیادی گفتم: «پس چرا من هیچ‌وقت توی این زندگی سورپرایز نشدم؟ منظورم از مصیبت و بلایا نیست، چون زندگی توی این زمینه هیچ‌وقت کم نمی‌ذاره. منظورم یه اتفاق خوب و مثبته. دلم یه چیزی می‌خواد که خوشحالم کنه، حتی یه چیز خیلی کوچیک، فقط برای اینکه این حس توی حاشیه‌بودنم از بین بره. دلم می‌خواد حس کنم دیده می‌شم، حس کنم منم هستم و این اتفاق فقط برای منه و منحصرا به من اختصاص داره.» انگار همین حرف که از دهنم دراومد، مستقیم به گوش زندگی رسید. نیم ساعت بعد، دوتا کتاب که عاشقشون بودم و به‌خاطر قیمتشون فعلا از خریدنشون گذشته بودم، برام خریده شد. پارسال همون اوایل پاییز که رفته بودم دی، خیلی دلم می‌خواست بخرمشون اما چشم‌پوشی کردم و بعدش هم دیگه فراموشم شد. تا اینکه همین ماه پیش دوباره توی کتاب‌فروشی چشمم بهشون افتاد، اما باز هم ترجیح دادم از لیست کتاب‌های ارزون‌تر انتخاب کنم و همچنان خریدشون رو به تعویق انداختم. و حالا الان بی‌نهایت حس خوبی دارم. انگار واقعا حرفم شنیده شده و بالاخره توی متن زندگی قرار گرفتم و دیده شدم. از سورپرایز نشدن گله کردم و بلافاصله با بهترین چیز ممکن غافلگیر شدم. ارزش کتاب‌ها و اینکه همون‌هایی هستند که خیلی وقت بود می‌خواستم به کنار، اینکه به حرفم وقع نهاده شد و درواقع سورپرایز نشدنم آنلاک شد، ا‌ونقدر رقیقم کرده که می‌تونم گریه کنم.
Post #2756 101
من یاد گرفتم برای خودم زندگی کنم و سعی نکنم دائم دلیل هر کار و هر رفتاری رو اثبات کنم و بخوام پشت‌سرهم دلیل و توجیه بتراشم که به دید آدم‌ها منطقی و مورد تایید به نظر بیاد.
من دلم می‌خواد برای شب اول پاییز ذوق کنم. برنامه‌م این باشه که هات‌چاکلت و مارشمالو بخورم و یه فیلم با وایب پاییز ببینم. دلم می‌خواد آخرین جمعه‌ی فصل رو به‌یاد موندنی بگذرونم. یه تاریخ رند مثل ۵/۵/۵ برام خاص بگذره و هر تاریخ دیگه‌ای که من سعی می‌کنم برای خودم ویژه‌ش کنم و خاطره بسازم. البته خیلی وقت‌ها به دلیل مشغله‌ی زیاد موفق نمیشم. مثلا همین دیشب تا دیروقت سرکار بودم و با اینکه دلم می‌خواست برم کافه و به مناسبت پاییز چای و کیک هویج و گردو بخورم، اما درنهایت تونستم توی خونه قهوه درست کنم و چند صفحه توی سکوت آخر شبی آخرین لحظه‌های شهریور کتاب بخونم. زندگی چیزی جز همین لحظه‌ها نیست. می‌دونم که همیشه آدم‌های بدفاز با ژست دانای فرزانه، با دید تحقیر و تمسخر به خوشحالی‌های کوچیک و لحظه‌ای و مقطعی آدم‌ها نگاه می‌کنند و زندگی رو برای خودشون و بقیه سخت‌تر از چیزی که هست می‌کنند و دائم سوالشون اینه: «خب که چی الان؟!» و «یکم بزرگ شو». بزرگسالی به اندازه‌ی کافی سخت و زمخت هست و من اون‌قدری که توی بزرگسالی گریه کردم توی کودکی نکردم. چیزی که مورد تایید بقیه نباشه، لزوما اشتباه و کودکانه نیست چون بزرگ بودن به معنای زندگی کسالت‌بار و خطی نیست. اما خب بعضی آدم‌ها بی‌دل‌ودماغ و حوصله‌سربر هستند و من چند وقته یاد گرفتم راه خودم رو برم و به حرف‌هاشون اعتنایی نکنم.
Post #2755 74
می‌خوام این چهل دقیقه‌‌ی باقی‌ مونده از تابستون رو کتاب بخونم و به هیچ‌چیز و هیچ‌کس توی این دنیا فکر نکنم.
Older posts →

About this channel

How can I read @gooshe20 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for گوشه: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does گوشه have?
گوشه (@gooshe20) has 319 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does گوشه know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →