Post #2757
99
امروز که حرف از غافلگیر شدن و اون احساس مثبتی که آدم رو پر میکنه بود، یهو با اندوه زیادی گفتم: «پس چرا من هیچوقت توی این زندگی سورپرایز نشدم؟ منظورم از مصیبت و بلایا نیست، چون زندگی توی این زمینه هیچوقت کم نمیذاره. منظورم یه اتفاق خوب و مثبته. دلم یه چیزی میخواد که خوشحالم کنه، حتی یه چیز خیلی کوچیک، فقط برای اینکه این حس توی حاشیهبودنم از بین بره. دلم میخواد حس کنم دیده میشم، حس کنم منم هستم و این اتفاق فقط برای منه و منحصرا به من اختصاص داره.» انگار همین حرف که از دهنم دراومد، مستقیم به گوش زندگی رسید. نیم ساعت بعد، دوتا کتاب که عاشقشون بودم و بهخاطر قیمتشون فعلا از خریدنشون گذشته بودم، برام خریده شد. پارسال همون اوایل پاییز که رفته بودم دی، خیلی دلم میخواست بخرمشون اما چشمپوشی کردم و بعدش هم دیگه فراموشم شد. تا اینکه همین ماه پیش دوباره توی کتابفروشی چشمم بهشون افتاد، اما باز هم ترجیح دادم از لیست کتابهای ارزونتر انتخاب کنم و همچنان خریدشون رو به تعویق انداختم. و حالا الان بینهایت حس خوبی دارم. انگار واقعا حرفم شنیده شده و بالاخره توی متن زندگی قرار گرفتم و دیده شدم. از سورپرایز نشدن گله کردم و بلافاصله با بهترین چیز ممکن غافلگیر شدم. ارزش کتابها و اینکه همونهایی هستند که خیلی وقت بود میخواستم به کنار، اینکه به حرفم وقع نهاده شد و درواقع سورپرایز نشدنم آنلاک شد، اونقدر رقیقم کرده که میتونم گریه کنم.