این هفته تا اینجا از هر لحاظ گند بود. فردا رو توی سکون و سکوت میگذرونم تا برای هفتهی پیشرو تجدید قوا کنم. دلم میخواد بگم خوشحالم که تموم شد، اما میدونم هفتهی بعد هم چیزی برام توی چنته نداره.
بعضی وقتها دلم میخواست جایی بود که میتونستم با خیال راحت و آزادانه، بدون اینکه مجبور باشم احساساتم رو سرکوب کنم برم و گریه کنم و با صدای بلند بگم خیلی خستهام. اما همچین جایی نیست. ناراحتم که دیگه مأمنی ندارم؛ انگار همهچیز تبدیل به تظاهر شده و میدونم دیگه قرار نیست هیچوقت چیزی به قبل برگرده. کاش هنوز کودک بودم و میتونستم خودم رو توی آغوش مامان و بابا رها کنم، گریه کنم و بگم چی و کی آزارم داده و چقدر در برابر همهچیز و همهکس بیدفاع و تنهام.
Post #2780
51