یکم/
از صبح اضطرابی فلجکننده گریبانم را گرفته و رهایم نمیکند. وقتی مضطرب و آشفته میشوم عملا کاراییام را از دست میدهم و متوقف میشوم. گویی تمام توانم برای انجام سادهترین کارها نیز از من گرفته میشود. جدا از این مسائل روحی، با وجود سندروم رودهی تحریکپذیر وضعیت جسمی بسیار بدی را هم متحمل میشوم. میدانم اضطرابم از چه چیز و کجا نشأت میگیرد، اما راهحلی برای درمانش ندارم و لاجرم مجبور به همزیستی با او در یک جسم و روح هستم. همزیستی ناخواستهای که گاهی تمام توانم را برای ادامهی روزمرگی از من میگیرد.
دوم/
استوری همکلاسیهای دوران راهنماییام را دیدم و دلم برای آن آدمها تنگ شد. البته این دلتنگی به این معنا نیست که اگر اکنون موقعیتی پیش بیاید و بتوانم آنها را ببینم، قبول خواهم کرد. قطع به یقین، پاسخم خیر خواهد بود و هرگز دلم نمیخواهد چنین اتفاقی بیفتد. آن دوران و آدمهایش گذشتهاند و حالا صرفا دلم برای آن خاطرههای دور و محو گذشته تنگ شده. برای روزهایی که دیگر وجود ندارند و آدمهایی که حالا جز چند ویژگی شخصیتی و چند خاطرهی بامزه، چیزی از آنها در ذهنم باقی نمانده است. حالا دیگر با آن آدمها نه وجه مشترکی دارم و نه طی این سالها خاطرهای با یکدیگر ساختهایم که بخواهیم مرورش کنیم و از روزهای خوش رفته بگوییم. دیدار مجدد با آدمهای گذشته، آخرین چیزی هم نیست که بخواهم. دلتنگی، نه میل به بازگشت است و نه اشتیاقی برای دوباره دیدن؛ صرفا دلتنگی برای چیزی است که روزگاری وجود داشته و حالا دیگر نیست.
سوم/
پاییز امسال واقعا شبیه پاییز است. صبحهای زود و کمرنگ، وقتی که به باشگاه میروم باد خنک پاییزی از زیر و لای لباسم میگذرد و به پوست تنم میچسبد. ظهر هنگام رفتن به سرکار آفتاب بیرمق و کمجان است. هندزفری جدیدم را در گوشهایم میچپانم و صدای آهنگ را زیاد میکنم. به برگهای درختها نگاه میکنم که همراه باد میرقصند و میچرخند و آرام از شاخهها جدا میشوند و در هوا به این سو و آن سو میروند. میان شلوغی روز و آشفتگی ذهنم، همین لحظههای کوچک و گذرا هستند که مرا اندکی به خود بازمیگردانند. کاش باران هم زودتر راهش را به اینجا پیدا کند. دلم برای روزهای بارانی حسابی تنگ شده.
Post #2772
81