بالاخره این پادکست خیلی طولانی رو تموم کردم. دو ساعت پایانیاش رو همین امروز صبح، لابهلای کارهای روزمرهام گوش دادم و پایان رسوندمش.
درسته که تعدیل شدن از کار بهخاطر شرایط ایجادشده هیچ ربطی به توانمندی اون آدم نداره، اما خب ناخودآگاه باعث میشه آدم دچار یه نوع کمبینی و احساس ناکافی بودن بشه که «چرا من؟ لابد اونقدر که باید توانمند و شایسته نبودم.» قبول دارم که این جملهها توی اون لحظات سخت، فقط بهخاطر فشارهای روانیه، اما همین که آدم مدتی دائم توی ذهنش با خودش درگیر باشه و بجنگه، خیلی دردناکه. بیکار شدن جدا از فشارهای مالی، هویت اجتماعی آدم رو هم تحتتأثیر قرار میده. بهم ریختن روتین زندگی و اون دیسیپلینی که فرد توی دوران شاغل بودن برای خودش ساخته، یکی از بدترین اتفاقهاییه که میتونه بیفته. اینکه نظم باشگاه رفتن، کلاس زبان، خرید و پسانداز کردن از بین بره و آدم مجبور بشه به همون اندوختهی اندک از قبلش تکیه کنه. از نظر اجتماعی هم وقتی آدم احساس کنه نمیتونه با دوستهاش بیرون بره چون بهتره پولش رو نگه داره، چون نمیدونه قراره تا کی شرایط بیکاریش ادامهدار باشه باعث میشه کمکم از اون گروه دوستی فاصله بگیره و حذف میشه.
نکتهی ناراحتکنندهی پادکست این بود که هیچکدوم از این آدمها موفق نشده بودند کار جدیدی پیدا کنند و حتی یکیشون بعد از شروع دوباره، باز هم بهخاطر شرایط تعدیل مجدد شده بود. وقتی بیکاری طولانی میشه ذهن آدم میره سمت مشاغل غیرتخصصی که هیچ ربطی به رشته و حرفهی پیشینش نداره، چون دیگه آدم صرفا به بقا فکر میکنه.
کاش امنیت شغلی وجود داشت و آدمها اینقدر راحت بیکار نمیشدند.
#پادکست_با_گوشه
Post #2768
84
گوشه Photo