من یاد گرفتم برای خودم زندگی کنم و سعی نکنم دائم دلیل هر کار و هر رفتاری رو اثبات کنم و بخوام پشتسرهم دلیل و توجیه بتراشم که به دید آدمها منطقی و مورد تایید به نظر بیاد.
من دلم میخواد برای شب اول پاییز ذوق کنم. برنامهم این باشه که هاتچاکلت و مارشمالو بخورم و یه فیلم با وایب پاییز ببینم. دلم میخواد آخرین جمعهی فصل رو بهیاد موندنی بگذرونم. یه تاریخ رند مثل ۵/۵/۵ برام خاص بگذره و هر تاریخ دیگهای که من سعی میکنم برای خودم ویژهش کنم و خاطره بسازم. البته خیلی وقتها به دلیل مشغلهی زیاد موفق نمیشم. مثلا همین دیشب تا دیروقت سرکار بودم و با اینکه دلم میخواست برم کافه و به مناسبت پاییز چای و کیک هویج و گردو بخورم، اما درنهایت تونستم توی خونه قهوه درست کنم و چند صفحه توی سکوت آخر شبی آخرین لحظههای شهریور کتاب بخونم. زندگی چیزی جز همین لحظهها نیست. میدونم که همیشه آدمهای بدفاز با ژست دانای فرزانه، با دید تحقیر و تمسخر به خوشحالیهای کوچیک و لحظهای و مقطعی آدمها نگاه میکنند و زندگی رو برای خودشون و بقیه سختتر از چیزی که هست میکنند و دائم سوالشون اینه: «خب که چی الان؟!» و «یکم بزرگ شو». بزرگسالی به اندازهی کافی سخت و زمخت هست و من اونقدری که توی بزرگسالی گریه کردم توی کودکی نکردم. چیزی که مورد تایید بقیه نباشه، لزوما اشتباه و کودکانه نیست چون بزرگ بودن به معنای زندگی کسالتبار و خطی نیست. اما خب بعضی آدمها بیدلودماغ و حوصلهسربر هستند و من چند وقته یاد گرفتم راه خودم رو برم و به حرفهاشون اعتنایی نکنم.
Post #2756
107