TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
358
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1201 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #1199 141
عصیان --- قسمتی از رمان تولستوی و مبل بنفش مرا به یاد خواهرزاده‌ام، مدثّر، انداخت. روز اول مدرسه‌اش بود. به او قول داده بودم عصر با هم به بازار برویم تا برایش هدیه‌ای بخرم. از وقتی که خودم از رفتن به مدرسه محروم شدم، همیشه آرزو داشتم لوازم‌التحریری برای مدثّر…
تولستوی یه جمله قشنگ داره که میگه
«همه چیز برای کسی که می‌داند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق می‌افتد!»
خلاصه که آروم باش، ببین، بشنو، بگذر، خرده نگیر و یادت بمونه که گاهی صبر خودِ تلاشه🌱
  • ❤ 7
Post #1198 139
چاینک مادر بزرگ. جان
  • ❤ 8
Post #1197 155
عصیان خواهرزاده‌م قلبمه.
حالا فکر کن از قلبت دور باشی💔
یچیزی از دلتنگی هم اونورتره.
  • ❤ 9
Post #1196 152
خواهرزاده‌م قلبمه.
  • ❤ 7
Post #1194 152
عصیان Jatin-Lalit & Lata Mangeshkar – Kabhi Khushi Kabhie Gham, Pt. 2 (Sad Version 2)
---

یادم هست اولین باری که برای خودم لباس عید دوختم، پدر با غرور و لبخند به لباس زرد رنگم می‌نگریست.
در همان روزها، دختر کوچک همسایه‌مان، زینبِ سه‌ساله، کنارم نشسته بود و با شگفتی به لباس عید من نگاه می‌کرد.
پدرش،بشیر ، در خانه‌مان کارگر بود و همراه پدرم کار می‌کرد.

با خودم گفتم: حالا که پدر بیمار است، لباسی شبیه لباس خودم برای زینب بدوزم. شاید دعای زینب مرهمی بر حال نزار پدر شود.
تکه‌ای از همان پارچه زرد را بریدم و با گل‌های چسبی، لباس کوچکی برای زینب آماده کردم.
لباس را نزد پدر بردم و گفتم:
«باباجان، این لباس برای دختر همسایه‌مان بشیر است. بدهیدش به زینب... بگویید برایتان دعا کند تا حالتان بهتر شود.»

اشک در چشمان پدر حلقه زد. همان لحظه را خوب به خاطر دارم. دستی بر سرم کشید و با چشمانی خیس به من افتخار کرد.
پدر حال خوبی نداشت، اما من دنبالش راه افتادم. وقتی به در خانه بشیر رسید، خودش را به زحمت رساند.
پشت دیوار پنهان شدم تا نفهمد دنبال او آمده‌ام؛ نمی‌خواستم دلش از بیماری‌اش بیشتر بگیرد.

بشیر از خانه بیرون آمد، اما پدر نتوانست حرف بزند؛ بیماری، زبانش را بسته بود.
هرچه تلاش کرد تا بگوید دخترش این لباس را دوخته، نتوانست. و آن تصویر، آن درد، برای همیشه در ذهن من ماند.

امروز، سال‌ها گذشته، و باز عید نزدیک است. در استوری واتساپ نوشتم:
«اگر کسی پدر ندارد یا زیر خط فقر زندگی می‌کند، با من تماس بگیرد.»

دختری به نام زُحل، که چهره‌اش مرا به یاد خودم در کودکی انداخت، با من تماس گرفت.
برای او لباس عید خریدم و با همان چرخ خیاطی قدیمی که از سی سال پیش و از زمان عروسی مادرم به‌جا مانده،
در گوشه‌ای از خانه نشستم و لباسش را دوختم.

تا امروز توانسته‌ام برای چهارده نفر لباس عید بدوزم.
ای کاش پدرم زنده بود و می‌دید.
از روزی که رفتی، بابا، رویاهای زندگی‌ام را با خودت بردی.

اما هنوز هم باور دارم که بهترین روزهای زندگی‌ام،
بهترین ساعت‌های عمرم،
کنار تو بود، پدر مهربانم.
دلم برایت تنگ است... خیلی.


---
  • ❤ 8
Post #1192 164
---

قسمتی از رمان تولستوی و مبل بنفش مرا به یاد خواهرزاده‌ام، مدثّر، انداخت.

روز اول مدرسه‌اش بود. به او قول داده بودم عصر با هم به بازار برویم تا برایش هدیه‌ای بخرم. از وقتی که خودم از رفتن به مدرسه محروم شدم، همیشه آرزو داشتم لوازم‌التحریری برای مدثّر تهیه کنم، شاید انگیزه‌اش برای درس خواندن بیشتر شود، شاید رؤیاهای ناتمامم در او شکوفا گردد.

آن روز، صبح زود به او گفتم: «قولت یادت نرود، املا‌ات را خوب بخوان، عصر با هم بیرون می‌رویم.» عصر، در بازار ۶۴ متری هرات قدم می‌زدیم. برایش یک ساعت دستی کوچک گرفتم و گفتم:
«مدثّر جان، از امروز سعی کن زمان و روز را از دست ندهی. قدر پدرت را بدان، مهربانی‌اش را به خاطر بسپار و امروزت را با کودکانه‌ترین رویاهایت بساز. غرق کودکی‌ات باش، نگران بزرگ شدن نباش. من هم وقتی هم‌سن تو بودم، همیشه با پدرم قدم‌زنان در بازار راه می‌رفتم. پدرم می‌گفت: "هیچ وقت بزرگ نشو، چون غم‌هایت با تو بزرگ خواهند شد." حالا من بزرگ شدم... و پدرم را از دست دادم.»

مدثّر با لهجه شیرین کودکانه‌اش گفت:
«خاله جان، یک شب پدرت را در خواب دیدم. گفت: مریم را خیلی دوست دارم.»
بعد دست راستم را محکم فشرد و گفت:
«دوستت دارم، خاله کوچکم.»

آن لحظه، تصویری از یکی از صحنه‌های رمان تولستوی و مبل بنفش در ذهنم جان گرفت:
"روز یکشنبه، پیتر با من به دیدن خاله‌اش، ماری، رفت. وقتی از بیمارستان بیرون آمدیم، دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: دوستت دارم، مامان.
یک پسر یازده‌ساله، با چند واژه ساده، مرهمی شد بر داغ خواهرم."

چقدر بعضی جمله‌ها، بعضی نگاه‌ها و بعضی محبت‌ها جاودانه‌اند؛ بی‌آن‌که تلاش کنند، درد را آرام می‌کنند.


---
  • ❤ 7
Post #1191 144
طاقچه خانه من 🫠🔗
  • ❤ 8
Post #1189 150
#عبور از پل




با آنکه می داند پسرش مرده می خواهد از او محافظت کند .
با خودش فکر می کند ؛(تا وقتی که زنده هستم ، بگذار آن کسی باشم که از همه چیز آگاه است . به هر طریقی که ممکن است ، بگذار من آن موجود فکوری باشم که به آسمان پر می کشد !)




06:50
  • ❤ 7
Post #1188 182
حال‌و‌روز این روزهایم را اگر در جمله‌ای خلاصه کنم: همه‌چیز زندگی‌‌ام به‌هم ریخته است. بدخلقی‌هایم بیش از اندازه شده، سر هر چیز ناراحتی می‌کنم، و بدی کار این‌جاست که همه‌چیز دست خودم هست و دست خودم نیست.
یک شب هوای گریه یک شب هوای فــریاد
امشب دلم برایت تنگ شده پدر
  • ❤ 6
Post #1186 176
و برای این‌که گریه نکنیم یک تکه قند به دهان‌مان می‌گذاشت. «به من بگو کجات درد می‌کنه، جیغ نکش آروم شو و فقط بگو کجات درد می‌کنه؟» اما بعضی‌ها نمی‌توانند بگویند کجای‌شان درد می‌کند. نمی‌توانند آرام شوند. هیچ‌وقت نمی‌توانند جیغ نکشند.

و مثل پدرم هیچ وقت نگفت دردی دارم




آدمکش کور / مارگارت اتوو
  • ❤ 8
Post #1185 170
صدای پای بچه‌ها با خاک نرم حیاط قاطی شده بود. حیاطی که نه در داشت، نه دیوار، فقط چند تا سنگ بزرگ بود که بچه‌ها رویشان می‌نشستند تا نوبت‌شان برسد بروند پای تخته.

رحمت، با دفتر کوچیک و کهنه‌اش — همان که لای یک پلاستیک قدیمی پیچیده بود تا خاک نگیرد — اولین نفر وارد صنف شد. دیوارها ترک خورده بودند، سقف چوبی بود و کهنه، و یک تخته‌ی سیاه که نصفش با گچ شکسته پُر شده بود.

استاد جلال جلو ایستاده بود. با لبخند همیشگی و ردای سیاه بلندش. دست‌هایش پر از گرد گچ بود. چشم‌هایش اما... مثل چشم کسی بود که سال‌هاست منتظر است کسی حرف‌هایش را بفهمد.

رحمت کنار پنجره‌ای که شیشه نداشت نشست. آفتاب تیز کوهستان افتاده بود روی سرش.

استاد جلال، با صدای گرم و گرفته‌ای گفت:
"بچه‌ها، امروز یک چیز تازه یاد می‌گیریم. نه فقط نوشتن، نه فقط خواندن... امروز می‌خواهیم آرزو بنویسیم."

بچه‌ها با تعجب نگاه کردند. رحمت گچ را برداشت، رفت پای تخته‌ی خاکی و نوشت:
«من می‌خواهم معلم شوم، مثل استاد جلال.»

صنف ساکت شد. حتی باد هم از لای شکاف دیوار، بی‌صدا گذشت.

همه منتظر بودند رحمت ادامه دهد. چرا می‌خواهد معلم شود؟
مگر معلمی در افغانستان چه ارزشی دارد؟
هیچ‌کس تا حالا به این فکر نکرده که پروفسوری که حالا در دانشگاهی بزرگ تدریس می‌کند، یا رئیس‌جمهوری که کشوری را اداره می‌کند، روزی شاگرد دستِ معلمی بوده‌ است.

رحمت گفت:
"من می‌خواهم معلم شوم تا کشورم را بسازم، تا آینده‌ی کودکان را تغییر بدهم."
و بعد، رو به بچه‌ها کرد و ادامه داد:
"می‌دانید من با چه سختی درس می‌خوانم؟ من پدر ندارم. باید کار کنم تا خرج روزانه‌ی مادرم و خواهر کوچکم، پری، را دربیاورم. بعد از مکتب، کفش رنگ می‌زنم، تا نیمه‌شب بیرون هستم، با امید لقمه‌ای نان. امید مادرم، امید پری… منم."

اشک در چشمان معلم جمع شد. همه آرام، بی‌حرکت به حرف‌های رحمت گوش می‌دادند.

رحمت گفت:
"شب‌ها که خسته به خانه برمی‌گردم، کنار چراغ رکابی، همان که شیشه‌اش از دود سیاه شده، درس می‌خوانم... به امید روزی که معلم شوم."

سکوت سنگینی بر کلاس افتاده بود.
رحمت نفس عمیقی کشید و با صدایی محکم ادامه داد:
"بیایید همگی با هم کوشش کنیم. بیایید این صنف کوچک گِلی را به مکتبی بزرگ تبدیل کنیم؛ پر از شاگردانی پرتلاش و معلمانی دلسوز."

و آن روز، در آن صنف بی‌سقف و بی‌شیشه، نه تنها گچ روی تخته نوشته شد؛ بلکه آرزویی در دل‌ها حک شد — آرزویی از جنس نور.


---
  • ❤ 8
Post #1182 152
---

کیف دستی‌ام را برداشتم. شارژر، هدفون و باقی وسایلی را که لازم داشتم درونش گذاشتم. گذر زمان از دستم در رفته بود؛ چند ربع از ساعت گذشته بود و من بی‌خبر از شتاب لحظه‌ها.

هدفون را در گوش‌هایم جابه‌جا کردم و با قدم‌هایی تند، راهی تولیدی شدم. هم‌زمان که با عجله قدم برمی‌داشتم، چشمم به صفحه خاموش گوشی بود؛ منتظر بودم خواهرم رها برایم پیامی صوتی بفرستد.

در همان حال، گوشه‌ی جاده نگاهی انداختم؛ شاید روزی معجزه شود، و مادرم هما، با همان مانتوی گل‌گلی‌اش از میان این جاده عبور کند…

کنار جاده، پیرمردی با دستان پینه‌بسته‌اش، کنار جوی آب و دکه‌ی کوچکش، سرگرم رنگ‌کردن کفش‌ها بود. آن‌سو، پسر جوانی با موهای بلند، سبزیجات را آب‌پاشی می‌کرد.

پیش دکه پیرمرد ایستادم. درست همان لحظه، گویی چهره‌ی مادرم را دیدم. پیرمرد کفاش مرا صدا زد:
«فرزندم… بیا، کفش‌هایت را ترمیم کنم.»

همین واژه ساده، «فرزندم»، راه نفسم را بست. چقدر دلم برای شنیدن همین صدا، همین خطاب، تنگ شده بود. سال‌ها بود که در انتظارش بودم، بی‌آن‌که خودم بدانم.

بغض گلویم را گرفت، نگاهم بر بند بوت‌هایم ثابت ماند.
از کودکی تا نوجوانی، هیچ‌گاه درست یاد نگرفتم بند کفش‌هایم را چگونه ببندم. همیشه پدرم این کار را برایم انجام می‌داد. هنوز هم، بستن بند بوت‌ها برایم کاری دشوار است.

با صدایی آرام به پیرمرد گفتم:
«پدر جان… آن‌سوی مکتب، خانمی جوان با مانتوی گل‌گلی، هر صبح همراه هدفونش از این مسیر رد می‌شود. منتظر همان زنم، زنی با چهره‌ای سفید و نگاهی مغرور… می‌خواهم فقط یک‌بار دیگر ببینمش.»

دقایقی گذشت. اما خبری از زن نشد…

کنار جوی آب نشستم، دفترچه کوچک پدر را از کیفم بیرون آوردم، و نوشتم:

از زندگی با مردم… از حرف‌زدن با آدم‌ها… ناتوانم.
در خودم فرو رفته‌ام، ساکت، خاموش.
چیزی برای گفتن ندارم.
و شاید هیچ‌گاه نخواهم داشت…


---
  • ❤ 5
Post #1178
عصیان pinned «--- پس از خواندن نماز مغرب، قدم در آشپزخانه نهادم. چاینک برنجیِ کهنه‌ای را که یادگار مادربزرگ بود، با نگاهی پر از خاطره برداشتم. آن را از آب پُر کردم و روی شعله‌ی آتش گذاشتم. صدای احمد ظاهر در فضای خلوت خانه پیچید و حال و هوایم را عاشقانه‌تر ساخت. موهایم…»
Post #1177 174
---

پس از خواندن نماز مغرب، قدم در آشپزخانه نهادم. چاینک برنجیِ کهنه‌ای را که یادگار مادربزرگ بود، با نگاهی پر از خاطره برداشتم. آن را از آب پُر کردم و روی شعله‌ی آتش گذاشتم. صدای احمد ظاهر در فضای خلوت خانه پیچید و حال و هوایم را عاشقانه‌تر ساخت. موهایم را گوجه‌ای بستم و با لبخندی محو، با صدای موسیقی زمزمه کردم.

با جوش آمدن آب، چای سبز را آماده ساختم. فنجانی را برداشتم و کنار گلخانه‌ی پدر نشستم. در سکوت شب، نوشیدن چای، طعمی از آرامش داشت.

پدر همیشه پس از بازگشت از نجاری، برای خودش چای می‌ریخت و آهنگی گوش می‌داد. گویا افکارش را میان گل‌ها جا می‌گذاشت. روزی که از خانه‌ی مادربزرگ برگشتم، بی‌صدا از دروازه‌ی پشتی وارد شدم و او را دیدم که در گوشه‌ی خلوت گلخانه نشسته بود؛ دست چپ‌اش زیر چانه، خیره به نقطه‌ای دوردست.

آرام پشت سرش رفتم، دستانم را بر شانه‌اش گذاشتم و پیشانی‌اش را بوسیدم. نگاهش را به من دوخت و با صدایی آرام گفت:
«ای کاش پیش خاله‌ات می‌ماندی... این تنهایی مرا از پا انداخته.»

چشمانم را شیطنت‌آمیز به هم فشردم و گفتم:
«من دخترت هستم، چگونه می‌توانی از من بیزار باشی؟»

خاطراتی که می‌سازیم، یادگارهایی‌اند که تا ابد در دل‌مان حک می‌مانند. چرا که هر آمدنی، رفتنی در پی دارد... و انسان‌ها برای ماندن ساخته نشده‌اند.


---
  • ❤ 7
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →