صدای پای بچهها با خاک نرم حیاط قاطی شده بود. حیاطی که نه در داشت، نه دیوار، فقط چند تا سنگ بزرگ بود که بچهها رویشان مینشستند تا نوبتشان برسد بروند پای تخته.
رحمت، با دفتر کوچیک و کهنهاش — همان که لای یک پلاستیک قدیمی پیچیده بود تا خاک نگیرد — اولین نفر وارد صنف شد. دیوارها ترک خورده بودند، سقف چوبی بود و کهنه، و یک تختهی سیاه که نصفش با گچ شکسته پُر شده بود.
استاد جلال جلو ایستاده بود. با لبخند همیشگی و ردای سیاه بلندش. دستهایش پر از گرد گچ بود. چشمهایش اما... مثل چشم کسی بود که سالهاست منتظر است کسی حرفهایش را بفهمد.
رحمت کنار پنجرهای که شیشه نداشت نشست. آفتاب تیز کوهستان افتاده بود روی سرش.
استاد جلال، با صدای گرم و گرفتهای گفت:
"بچهها، امروز یک چیز تازه یاد میگیریم. نه فقط نوشتن، نه فقط خواندن... امروز میخواهیم آرزو بنویسیم."
بچهها با تعجب نگاه کردند. رحمت گچ را برداشت، رفت پای تختهی خاکی و نوشت:
«من میخواهم معلم شوم، مثل استاد جلال.»
صنف ساکت شد. حتی باد هم از لای شکاف دیوار، بیصدا گذشت.
همه منتظر بودند رحمت ادامه دهد. چرا میخواهد معلم شود؟
مگر معلمی در افغانستان چه ارزشی دارد؟
هیچکس تا حالا به این فکر نکرده که پروفسوری که حالا در دانشگاهی بزرگ تدریس میکند، یا رئیسجمهوری که کشوری را اداره میکند، روزی شاگرد دستِ معلمی بوده است.
رحمت گفت:
"من میخواهم معلم شوم تا کشورم را بسازم، تا آیندهی کودکان را تغییر بدهم."
و بعد، رو به بچهها کرد و ادامه داد:
"میدانید من با چه سختی درس میخوانم؟ من پدر ندارم. باید کار کنم تا خرج روزانهی مادرم و خواهر کوچکم، پری، را دربیاورم. بعد از مکتب، کفش رنگ میزنم، تا نیمهشب بیرون هستم، با امید لقمهای نان. امید مادرم، امید پری… منم."
اشک در چشمان معلم جمع شد. همه آرام، بیحرکت به حرفهای رحمت گوش میدادند.
رحمت گفت:
"شبها که خسته به خانه برمیگردم، کنار چراغ رکابی، همان که شیشهاش از دود سیاه شده، درس میخوانم... به امید روزی که معلم شوم."
سکوت سنگینی بر کلاس افتاده بود.
رحمت نفس عمیقی کشید و با صدایی محکم ادامه داد:
"بیایید همگی با هم کوشش کنیم. بیایید این صنف کوچک گِلی را به مکتبی بزرگ تبدیل کنیم؛ پر از شاگردانی پرتلاش و معلمانی دلسوز."
و آن روز، در آن صنف بیسقف و بیشیشه، نه تنها گچ روی تخته نوشته شد؛ بلکه آرزویی در دلها حک شد — آرزویی از جنس نور.
---
Post #1185
170
- ❤ 8