TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.21K
Photos
358
Videos
90
Links
52

Showing posts older than #1177 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #1176 143
«من در برابر این دو راهی که زندگی سر راهم قرار داده خیلی ضعیفم.»
  • ❤ 6
Post #1106 96
بوی غم‌هات رو پیرهنم مونده.بابای عزیزم 🤍
  • ❤ 3
Post #1105 106
زمین جای غم‌انگیزیه. محکم‌تر بغلم کن.
  • ❤ 7
Post #1102 111
---

وقتی از خواب بیدار شدم، انگار دردسری شدید مهمان تنم شده بود.
کشوی آشپزخانه را ـ که بیشتر به داروخانه‌ای کوچک می‌مانَد ـ گشودم،
شاید مسکّنی پیدا شود تا این درد لعنتی را دور کند.

نگاهم به کیف قهوه‌ای رنگی افتاد، قدیمی و فرسوده؛
حس کنجکاوی‌ام بی‌مقدمه گل کرد.
درون آن کیف، عکسی بود از زنی جوان با موهایی بلند و قهوه‌ای‌رنگ،
و چشمانی تیره چون تاریکی شب.
جذابیت مرموز آن تصویر، بی‌اختیار دلم را تکان داد.

در کنارش، دفترچه‌ای کوچک بود
که چند خطی از سفر پدرم به کابل در آن نوشته شده بود
و شعری کوتاه، در حسرتِ دوری مادر.

فرقی ندارد چند ساله‌ایم،
دلتنگی زبانی‌ست که همه می‌فهمیم؛
چه کودک، چه بزرگ‌سال.
پدرم هم دلتنگ مادرش بود،
و من، در آخرین صفحه دفتر،
خط خودم را یافتم؛
لغت‌نامه‌ای انگلیسی که سال‌ها پیش، هدیه‌اش کرده بودم.

با خودم گفتم:
ای کاش من هم فرزندی، یا دوستی داشتم
که روزی پس از نبودنم، دفتر خاطراتم را ورق بزند،
از تلخی‌ها و شیرینی‌هایم بیاموزد
همان‌طور که من، دفترچه کوچک پدر را چون گنجی برگرفتم.

نم‌ِ صورت، خیانت اشک را فاش می‌کرد.
و دلم می‌گفت:
ای کاش…
کسی بود که برایم دفتری هدیه می‌آورد
و با لبخندی می‌گفت:
«بنویس…
یادگاری‌ست برای روزهای بی‌من.»


---بی‌صدا خیره به عکست شده‌ام ساعت هاست
کاش تصویرِ تو جان داشت مرا می‌فهمید...

مادر عزیزم
  • ❤ 5
Post #1095 119
Khane Bar DooshAlireza Eftekhari
گر در کویش برسی برسان
این پیام مرا بی‌چراغ رویت
من ندارم دیگر تاب این شب
های سرد و خاموش هرگزهرگز
باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش..! 📼🌱
  • ❤ 5
Post #1092 99
عصیان --- این روزها غرق خواندن رمانی افغان شده‌ام؛ داستان دختری جوان و جسور به‌نام "مهتاب" که از کودکی‌اش در دوران گذشته‌ی طالبان روایت می‌کند. نمی‌دانم چرا این بخش از داستان گلویم را فشرد؛ شاید چون تصویرگر روزگار من و دختران این سرزمین است… روزگاری که نمی‌بخشَد.…
باید آرام‌تر می‌شدم و آرام‌تر ادامه می‌دادم، خبری نبود که! این من بودم که همه چیز را زیاد جدی گرفته بودم... زندگی روالش آهستگی بود و من تند می‌رفتم و این خودم بودم که خودم را آزار می‌دادم! عجول که باشی و تند که بروی و صبور که نباشی، دائما مضطرب خواهی‌بود و من خودم هر صبح، هیزم به آتش اضطراب خودم می‌ریختم و در عجب بودم که این حجم سیال نگرانی و اضطراب از کجا می‌آید!؟
از یک‌ جا به بعد به اشتباهاتت پی می‌بری و مهم نیست کجای مسیری، قاطعانه می‌زنی روی ترمز و نفس عمیقی می‌کشی و از نو شروع می‌کنی، این‌بار اما سنجیده‌تر، آهسته‌تر، آرام‌تر...
و زندگی دقیقا از همان‌جاست که روی خوشش را به تو نشان خواهد داد و تو درخواهی‌یافت که جهان به‌سان تماشای یک نوزاد، آرام و خونسرد و زیباست...
  • ❤ 5
Post #1091 124
هر آدمی رنج هایی در دل دارد که
از دیگران مخفی می‌کند.
بیشتر اوقات شخصی را که سرد خطابش می‌کنیم در اصل غمگین است.
  • ❤ 4
Post #1087 112
---

این روزها غرق خواندن رمانی افغان شده‌ام؛ داستان دختری جوان و جسور به‌نام "مهتاب" که از کودکی‌اش در دوران گذشته‌ی طالبان روایت می‌کند. نمی‌دانم چرا این بخش از داستان گلویم را فشرد؛ شاید چون تصویرگر روزگار من و دختران این سرزمین است… روزگاری که نمی‌بخشَد.

کمی آن‌سوتر از خانه، جوجه‌ی کوچکی را دیدم که پیداست از لانه‌ی بالای درخت افتاده بود. با شتاب به‌سویش دویدم.

– آخِی، تو از کجا پیدات شد نانازی؟

چشمانش پر از معصومیتی بود که مرا یاد خودم می‌انداخت. نگاهی به درخت انداختم؛ لانه هنوز آن بالا بود. با هزار زحمت از تنه‌ی درخت بالا رفتم و جوجه را کنـار چند تخم دیگر در لانه گذاشتم. هنوز نفس‌نفس می‌زدم که پایین آمدم، چشمم به دو طالب مسلح افتاد.

با وحشت پا به فرار گذاشتم، اما صدای یکی‌شان میخکوبم کرد:

– پاتسی شی!
– ته څوک یی؟ همدا څه کار کوی؟

من که نه به زبان پشتو بلدیت داشتم و نه آشنایی ...چرا ؟؟؟ چون از وقتی طالبان کشور را در سلطه خود قرار دادند مانع رفتن دختران به مکتب شده بودند. فقط ایستاده بودم و مات و مبهوت آن دو مرد را نظاره می‌کردم. یکی چیزی به گوش آن یکی گفت و بعد...

– دومره ښایسته دی! (چه‌قدر زیباست!)

طالب دوم خنده‌ای کرد و رو به من گفت:

– ستا د پلار نوم څه دی کوچنی؟ (اسم پدرت چیه کوچولو؟)

از ترس فقط بزاق دهانم را فرو می‌دادم؛ نه جرئت فرار داشتم، نه توان پاسخ دادن. نمی‌فهمیدم از چه حرف می‌زنند.
با دل‌هراسی دویدم به‌سمت خانه و از لای سوراخ در، بیرون را نگاه می‌کردم. آن روز با دلی لرزان گذشت. اشک‌های مادرم تمامی نداشت. پدرم برای نجات من و خواهرم، مبینا، تمام دارایی‌مان را فروخت و ما را قاچاقی از مرز گذر داد. رسیدیم به مرز افغانستان... مشتی خاک برداشتم. حالا سال‌هاست که این مشت خاک، همسفر تنهایی‌های من است.

دنبال پناهگاهی می‌گشتم در این زندگی پرآشوب. می‌خواستم به چیزی چنگ بزنم، چیزی که آرامم کند. شاید این بحران روحی و اخلاقی، با اتکا به آن، رنگ ببازد...


---
  • ❤ 10
Post #1079 112
#داستان_پندآموز_کفش‌های_دیگران

روزی پادشاهی ثروتمند، تصمیم گرفت برای دیدن مردم سرزمینش، با لباس مبدّل به روستاها سفر کند.

او کفش‌های گران‌بهایش را در قصر گذاشت و کفش‌های کهنه‌ای از خدمتکارش قرض گرفت. وقتی به اولین روستا رسید، پاهایش به شدت درد گرفت؛ زمین پر از سنگ و خار بود.

او با عصبانیت گفت:
«چرا این مردم جاده را صاف نمی‌کنند؟! چرا همه‌جا این‌قدر خشن و سخت است؟!»

پیرمردی که حرف‌هایش را شنیده بود، لبخندی زد و گفت:
«پادشاه عزیز! اگر نمی‌توانی تمام جاده را نرم کنی، کفش‌هایت را نرم‌تر کن...»

پادشاه از حرف پیرمرد متعجب شد، اما آن جمله تا مدت‌ها در ذهنش ماند.

وقتی به قصر برگشت، به جای عصبانی شدن از سختی‌های راه، تصمیم گرفت زندگی مردم را بهتر کند؛ نه با تغییر همه‌چیز، بلکه با درک و همدلی بیشتر.

#پند_داستان:
قبل از اینکه دیگران را قضاوت کنی، کمی با کفش‌های آن‌ها راه برو...
دنیا همیشه به اندازه نگاه ما تغییر می‌کند.
گاهی برای حل مشکل، باید خودمان را تغییر دهیم، نه همه دنیا را.
  • ❤ 6
  • 👍 2
  • 👏 2
Post #1078 94
ما را غرور کافیست
عشق باشه کار شما
  • ❤ 6
  • 👍 3
  • 👏 1
Post #1076 113
---

زمان زیادی گذشت تا دوباره خودم را پیدا کنم. روزگار سختی‌های بی‌شماری به من چشاند. من همیشه انسانی بودم همراه، حامی، رفیق… و تنها تکیه‌گاهم پدرم بود.
پس از رفتنش، فرو ریختم. روزهایی گذشت که ایستادن دوباره، شبیه معجزه‌ای دور از دسترس بود.
و اطرافیان تنها یک جمله تکراری داشتند:
«اشتباه کردی، زیادی به پدرت وابسته بودی… حالا باید از نو ساخته شوی.»

اکنون که گام به گام از نوجوانی به جوانی قدم می‌گذارم،
می‌فهمم زندگی، آموزگاری‌ست سخت‌گیر؛
اما در نهایت، پختگی و درک عمیق‌تری از دنیا را به ما هدیه می‌دهد.

آدمی با گذر زمان، عادت می‌کند به هیچ‌کس وابسته نباشد.
می‌آموزد که روی پای خود ایستادن، درد دارد،
اما زیباترین شکل بلوغ است.

گاهی که تنهایی بر دل سنگینی می‌کند،
احساس می‌کنی تمام غم‌های جهان،
در جانت خیمه زده‌اند.
فاصله‌ات با آدم‌ها آن‌قدر زیاد می‌شود
که گویی هیچ‌وقت، هیچ‌کجا،
جایی برای تو نبوده است.
در میان انبوه جمعیت،
تنها می‌مانی...
و تلخ‌ترین حس، همین بی‌کسی‌ست.
  • ❤ 7
  • 👍 4
  • 👏 1
Post #1075
عصیان pinned «شمعی برای لبخند، نوری برای خاطره امروز، من و سارا تصمیم گرفتیم کمی از شیطنت‌های همیشگی‌مان فاصله بگیریم. گویی دلمان می‌خواست در این روز خاص، ماجراجویی تازه‌ای را تجربه کنیم؛ اما نه از جنس بازی و خنده، بلکه از جنس همدلی و مهر. افسانه، دوست مشترک‌مان، دختری‌ست…»
Post #1074 117
عصیان یکی از خاطرات جالب این روزها را برایتان بازگو می‌کنم: صبح را با تمیز کردن خانه آغاز کردیم، سپس یک صبحانه‌ی مختصر خوردیم و همراه با دخترعمویم سارا به پیاده‌روی رفتیم. پس از آن، راهی محل کار شدیم. وقتی به محل کار رسیدیم، چشمانمان به موتور سنگین شوهر استاد…
شمعی برای لبخند، نوری برای خاطره

امروز، من و سارا تصمیم گرفتیم کمی از شیطنت‌های همیشگی‌مان فاصله بگیریم. گویی دلمان می‌خواست در این روز خاص، ماجراجویی تازه‌ای را تجربه کنیم؛ اما نه از جنس بازی و خنده، بلکه از جنس همدلی و مهر.

افسانه، دوست مشترک‌مان، دختری‌ست که از همان کودکی سایه‌ی پدر را بر سر نداشت. تلخی یتیمی در چشمان معصومش ریشه دوانده بود، اما دلش همچنان به کوچک‌ترین محبت‌ها خوش بود. تصمیم گرفتیم با یک کیک ساده و جشنی کوچک، لبخند را مهمان لب‌هایش کنیم. و چه زیبا بود آن لحظه‌ای که چشمانش از شوق برق زدند؛ گویی دلی را که سال‌ها تشنه‌ی مهر بود، جرعه‌ای محبت نوشید.

سارا بی‌صدا اشک در چشمانش حلقه زده بود. آهسته گفتم: «اگر دلت می‌خواهد گریه کن...» لبخند تلخی زد و گفت: «گاهی شب‌ها، در دل کمد لباس‌ها، یک باکس کوچک را نگاه می‌کنم. عینک پدرم آنجاست... زل می‌زنم به آن و بی‌صدا گریه می‌کنم.» بعد از من پرسید: «تو چیزی از پدرت داری؟» گفتم: «فقط یک دفترچه کوچک... با دستخطی از او، تنها یادگارش برای من.»

بغض در گلویم سنگینی می‌کرد اما برای سارا، باید قوی می‌ماندم. سارا با اندوهی آرام گفت: «اگر ما یتیم بودیم، دست‌کم هم‌رنگ یکدیگر بودیم. اما دل من برای افسانه می‌سوزد... او از همان کودکی بی‌پناه بوده.»

برای آنکه سنگینی غم را از فضا بردارم، با شوخی‌های کودکانه‌ام خنده را دوباره مهمان لب‌ها کردم. افسانه خندید، سارا خندید، و ما سه نفر شمع تولد سیزده سالگی افسانه را با آرزوی خوشبختی فوت کردیم. بعد از خوردن کیک و چای، هر کدام به خانه‌های‌مان برگشتیم؛ اما دلمان گرم بود. گرم از گرمای انسانی‌ترین حس دنیا: مهر.


---

---

دختری‌ام با قلبی پر از قصه‌های ناگفته،
لبخند می‌زنم، اما درونم شعرهایی‌ست از درد و رؤیا...
نه همیشه شاد، نه همیشه غمگین—فقط واقعی‌ام، همینی که هستم.
می‌نویسم، چون واژه‌ها مرا بهتر از آدم‌ها می‌فهمند.
  • ❤ 8
  • 👍 4
  • 👏 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →