شمعی برای لبخند، نوری برای خاطره
امروز، من و سارا تصمیم گرفتیم کمی از شیطنتهای همیشگیمان فاصله بگیریم. گویی دلمان میخواست در این روز خاص، ماجراجویی تازهای را تجربه کنیم؛ اما نه از جنس بازی و خنده، بلکه از جنس همدلی و مهر.
افسانه، دوست مشترکمان، دختریست که از همان کودکی سایهی پدر را بر سر نداشت. تلخی یتیمی در چشمان معصومش ریشه دوانده بود، اما دلش همچنان به کوچکترین محبتها خوش بود. تصمیم گرفتیم با یک کیک ساده و جشنی کوچک، لبخند را مهمان لبهایش کنیم. و چه زیبا بود آن لحظهای که چشمانش از شوق برق زدند؛ گویی دلی را که سالها تشنهی مهر بود، جرعهای محبت نوشید.
سارا بیصدا اشک در چشمانش حلقه زده بود. آهسته گفتم: «اگر دلت میخواهد گریه کن...» لبخند تلخی زد و گفت: «گاهی شبها، در دل کمد لباسها، یک باکس کوچک را نگاه میکنم. عینک پدرم آنجاست... زل میزنم به آن و بیصدا گریه میکنم.» بعد از من پرسید: «تو چیزی از پدرت داری؟» گفتم: «فقط یک دفترچه کوچک... با دستخطی از او، تنها یادگارش برای من.»
بغض در گلویم سنگینی میکرد اما برای سارا، باید قوی میماندم. سارا با اندوهی آرام گفت: «اگر ما یتیم بودیم، دستکم همرنگ یکدیگر بودیم. اما دل من برای افسانه میسوزد... او از همان کودکی بیپناه بوده.»
برای آنکه سنگینی غم را از فضا بردارم، با شوخیهای کودکانهام خنده را دوباره مهمان لبها کردم. افسانه خندید، سارا خندید، و ما سه نفر شمع تولد سیزده سالگی افسانه را با آرزوی خوشبختی فوت کردیم. بعد از خوردن کیک و چای، هر کدام به خانههایمان برگشتیم؛ اما دلمان گرم بود. گرم از گرمای انسانیترین حس دنیا: مهر.
---
---
دختریام با قلبی پر از قصههای ناگفته،
لبخند میزنم، اما درونم شعرهاییست از درد و رؤیا...
نه همیشه شاد، نه همیشه غمگین—فقط واقعیام، همینی که هستم.
مینویسم، چون واژهها مرا بهتر از آدمها میفهمند.
Post #1074
117
عصیان یکی از خاطرات جالب این روزها را برایتان بازگو میکنم: صبح را با تمیز کردن خانه آغاز کردیم، سپس یک صبحانهی مختصر خوردیم و همراه با دخترعمویم سارا به پیادهروی رفتیم. پس از آن، راهی محل کار شدیم. وقتی به محل کار رسیدیم، چشمانمان به موتور سنگین شوهر استاد…
- ❤ 8
- 👍 4
- 👏 1