#داستان_پندآموز_کفشهای_دیگران
روزی پادشاهی ثروتمند، تصمیم گرفت برای دیدن مردم سرزمینش، با لباس مبدّل به روستاها سفر کند.
او کفشهای گرانبهایش را در قصر گذاشت و کفشهای کهنهای از خدمتکارش قرض گرفت. وقتی به اولین روستا رسید، پاهایش به شدت درد گرفت؛ زمین پر از سنگ و خار بود.
او با عصبانیت گفت:
«چرا این مردم جاده را صاف نمیکنند؟! چرا همهجا اینقدر خشن و سخت است؟!»
پیرمردی که حرفهایش را شنیده بود، لبخندی زد و گفت:
«پادشاه عزیز! اگر نمیتوانی تمام جاده را نرم کنی، کفشهایت را نرمتر کن...»
پادشاه از حرف پیرمرد متعجب شد، اما آن جمله تا مدتها در ذهنش ماند.
وقتی به قصر برگشت، به جای عصبانی شدن از سختیهای راه، تصمیم گرفت زندگی مردم را بهتر کند؛ نه با تغییر همهچیز، بلکه با درک و همدلی بیشتر.
#پند_داستان:
قبل از اینکه دیگران را قضاوت کنی، کمی با کفشهای آنها راه برو...
دنیا همیشه به اندازه نگاه ما تغییر میکند.
گاهی برای حل مشکل، باید خودمان را تغییر دهیم، نه همه دنیا را.
Post #1079
112
- ❤ 6
- 👍 2
- 👏 2