---
زمان زیادی گذشت تا دوباره خودم را پیدا کنم. روزگار سختیهای بیشماری به من چشاند. من همیشه انسانی بودم همراه، حامی، رفیق… و تنها تکیهگاهم پدرم بود.
پس از رفتنش، فرو ریختم. روزهایی گذشت که ایستادن دوباره، شبیه معجزهای دور از دسترس بود.
و اطرافیان تنها یک جمله تکراری داشتند:
«اشتباه کردی، زیادی به پدرت وابسته بودی… حالا باید از نو ساخته شوی.»
اکنون که گام به گام از نوجوانی به جوانی قدم میگذارم،
میفهمم زندگی، آموزگاریست سختگیر؛
اما در نهایت، پختگی و درک عمیقتری از دنیا را به ما هدیه میدهد.
آدمی با گذر زمان، عادت میکند به هیچکس وابسته نباشد.
میآموزد که روی پای خود ایستادن، درد دارد،
اما زیباترین شکل بلوغ است.
گاهی که تنهایی بر دل سنگینی میکند،
احساس میکنی تمام غمهای جهان،
در جانت خیمه زدهاند.
فاصلهات با آدمها آنقدر زیاد میشود
که گویی هیچوقت، هیچکجا،
جایی برای تو نبوده است.
در میان انبوه جمعیت،
تنها میمانی...
و تلخترین حس، همین بیکسیست.
Post #1076
113
- ❤ 7
- 👍 4
- 👏 1