---
این روزها غرق خواندن رمانی افغان شدهام؛ داستان دختری جوان و جسور بهنام "مهتاب" که از کودکیاش در دوران گذشتهی طالبان روایت میکند. نمیدانم چرا این بخش از داستان گلویم را فشرد؛ شاید چون تصویرگر روزگار من و دختران این سرزمین است… روزگاری که نمیبخشَد.
کمی آنسوتر از خانه، جوجهی کوچکی را دیدم که پیداست از لانهی بالای درخت افتاده بود. با شتاب بهسویش دویدم.
– آخِی، تو از کجا پیدات شد نانازی؟
چشمانش پر از معصومیتی بود که مرا یاد خودم میانداخت. نگاهی به درخت انداختم؛ لانه هنوز آن بالا بود. با هزار زحمت از تنهی درخت بالا رفتم و جوجه را کنـار چند تخم دیگر در لانه گذاشتم. هنوز نفسنفس میزدم که پایین آمدم، چشمم به دو طالب مسلح افتاد.
با وحشت پا به فرار گذاشتم، اما صدای یکیشان میخکوبم کرد:
– پاتسی شی!
– ته څوک یی؟ همدا څه کار کوی؟
من که نه به زبان پشتو بلدیت داشتم و نه آشنایی ...چرا ؟؟؟ چون از وقتی طالبان کشور را در سلطه خود قرار دادند مانع رفتن دختران به مکتب شده بودند. فقط ایستاده بودم و مات و مبهوت آن دو مرد را نظاره میکردم. یکی چیزی به گوش آن یکی گفت و بعد...
– دومره ښایسته دی! (چهقدر زیباست!)
طالب دوم خندهای کرد و رو به من گفت:
– ستا د پلار نوم څه دی کوچنی؟ (اسم پدرت چیه کوچولو؟)
از ترس فقط بزاق دهانم را فرو میدادم؛ نه جرئت فرار داشتم، نه توان پاسخ دادن. نمیفهمیدم از چه حرف میزنند.
با دلهراسی دویدم بهسمت خانه و از لای سوراخ در، بیرون را نگاه میکردم. آن روز با دلی لرزان گذشت. اشکهای مادرم تمامی نداشت. پدرم برای نجات من و خواهرم، مبینا، تمام داراییمان را فروخت و ما را قاچاقی از مرز گذر داد. رسیدیم به مرز افغانستان... مشتی خاک برداشتم. حالا سالهاست که این مشت خاک، همسفر تنهاییهای من است.
دنبال پناهگاهی میگشتم در این زندگی پرآشوب. میخواستم به چیزی چنگ بزنم، چیزی که آرامم کند. شاید این بحران روحی و اخلاقی، با اتکا به آن، رنگ ببازد...
---
Post #1087
112
- ❤ 10