گاهی که در آیینهٔ اتاق نظری به خود میندازم در ظاهرم خستهگی را میبینم و در چشمانم که خابآلود است برق امید را… و هنگامیکه در سکوت مطلقم و باطنم را میبینم، روحی را به تماشا مینشینم که خسته است. شیشهٔ در درونم شکسته اما… اما از میان شان نور منتشر میشود. من به تمامی خودم میبینم که به زانو افتاده است ولی آن دستی که مرا بلند میکند هم در غیبت نیست. نزدیک است، همینجا، کنار خودم و دست خودم! من برای زندگی مینویسم و تا میتوانم و تا رمقی در دستانم هست آنرا زیبا، سبز، با عشق و امید در روی کاغذی درج میکنم. که روزی نا امیدی را مجال بدهد تا عمیقتر به فکر برود و به خودش و زندگیش رحم کند.🌱
عصیانآدمیست دیگر؛ تمام داشتهها و نداشتههایش بند حوصله است . . . حوصله که نداشته باشد، حتی ممکن است از آدم بودن استعفا دهد!
مسئله این است که آدمها انتقام آدمها را از آدمهای دیگر میگیرند. تو جایی زخمی میشوی که توان دفاع نداری و شدیدا بغض میکنی و شدیدا بههم میریزی و شدیدا بدون دفاع میمانی و دور میشوی و دور میمانی و دور میایستی و با کدورتی عمیق بر دل، به آدمِ بیدفاع دیگری میرسی و بدون مقدمه شروع میکنی به زخم زدن؛ درست از همان ناحیهای که خودت زخم خوردهای و فکر میکنی که این تو را آرام خواهد کرد! اما تو آرام نمیشوی، فقط چرخهی زخم را ادامه میدهی و زنجیر عقده و انتقام کورکورانه را بلندتر میکنی...