گاهی که در آیینهٔ اتاق نظری به خود میندازم در ظاهرم خستهگی را میبینم و در چشمانم که خابآلود است برق امید را…
و هنگامیکه در سکوت مطلقم و باطنم را میبینم، روحی را به تماشا مینشینم که خسته است. شیشهٔ در درونم شکسته اما…
اما از میان شان نور منتشر میشود.
من به تمامی خودم میبینم که به زانو افتاده است ولی آن دستی که مرا بلند میکند هم در غیبت نیست.
نزدیک است، همینجا، کنار خودم و دست خودم!
من برای زندگی مینویسم و تا میتوانم و تا رمقی در دستانم هست آنرا زیبا، سبز، با عشق و امید در روی کاغذی درج میکنم. که روزی نا امیدی را مجال بدهد تا عمیقتر به فکر برود و به خودش و زندگیش رحم کند.🌱
Post #1062
101
- 👍 6
- ❤ 4
- 💯 1