---
وقتی از خواب بیدار شدم، انگار دردسری شدید مهمان تنم شده بود.
کشوی آشپزخانه را ـ که بیشتر به داروخانهای کوچک میمانَد ـ گشودم،
شاید مسکّنی پیدا شود تا این درد لعنتی را دور کند.
نگاهم به کیف قهوهای رنگی افتاد، قدیمی و فرسوده؛
حس کنجکاویام بیمقدمه گل کرد.
درون آن کیف، عکسی بود از زنی جوان با موهایی بلند و قهوهایرنگ،
و چشمانی تیره چون تاریکی شب.
جذابیت مرموز آن تصویر، بیاختیار دلم را تکان داد.
در کنارش، دفترچهای کوچک بود
که چند خطی از سفر پدرم به کابل در آن نوشته شده بود
و شعری کوتاه، در حسرتِ دوری مادر.
فرقی ندارد چند سالهایم،
دلتنگی زبانیست که همه میفهمیم؛
چه کودک، چه بزرگسال.
پدرم هم دلتنگ مادرش بود،
و من، در آخرین صفحه دفتر،
خط خودم را یافتم؛
لغتنامهای انگلیسی که سالها پیش، هدیهاش کرده بودم.
با خودم گفتم:
ای کاش من هم فرزندی، یا دوستی داشتم
که روزی پس از نبودنم، دفتر خاطراتم را ورق بزند،
از تلخیها و شیرینیهایم بیاموزد
همانطور که من، دفترچه کوچک پدر را چون گنجی برگرفتم.
نمِ صورت، خیانت اشک را فاش میکرد.
و دلم میگفت:
ای کاش…
کسی بود که برایم دفتری هدیه میآورد
و با لبخندی میگفت:
«بنویس…
یادگاریست برای روزهای بیمن.»
---بیصدا خیره به عکست شدهام ساعت هاست
کاش تصویرِ تو جان داشت مرا میفهمید...
مادر عزیزم
Post #1102
111
- ❤ 5