---
یادم هست اولین باری که برای خودم لباس عید دوختم، پدر با غرور و لبخند به لباس زرد رنگم مینگریست.
در همان روزها، دختر کوچک همسایهمان، زینبِ سهساله، کنارم نشسته بود و با شگفتی به لباس عید من نگاه میکرد.
پدرش،بشیر ، در خانهمان کارگر بود و همراه پدرم کار میکرد.
با خودم گفتم: حالا که پدر بیمار است، لباسی شبیه لباس خودم برای زینب بدوزم. شاید دعای زینب مرهمی بر حال نزار پدر شود.
تکهای از همان پارچه زرد را بریدم و با گلهای چسبی، لباس کوچکی برای زینب آماده کردم.
لباس را نزد پدر بردم و گفتم:
«باباجان، این لباس برای دختر همسایهمان بشیر است. بدهیدش به زینب... بگویید برایتان دعا کند تا حالتان بهتر شود.»
اشک در چشمان پدر حلقه زد. همان لحظه را خوب به خاطر دارم. دستی بر سرم کشید و با چشمانی خیس به من افتخار کرد.
پدر حال خوبی نداشت، اما من دنبالش راه افتادم. وقتی به در خانه بشیر رسید، خودش را به زحمت رساند.
پشت دیوار پنهان شدم تا نفهمد دنبال او آمدهام؛ نمیخواستم دلش از بیماریاش بیشتر بگیرد.
بشیر از خانه بیرون آمد، اما پدر نتوانست حرف بزند؛ بیماری، زبانش را بسته بود.
هرچه تلاش کرد تا بگوید دخترش این لباس را دوخته، نتوانست. و آن تصویر، آن درد، برای همیشه در ذهن من ماند.
امروز، سالها گذشته، و باز عید نزدیک است. در استوری واتساپ نوشتم:
«اگر کسی پدر ندارد یا زیر خط فقر زندگی میکند، با من تماس بگیرد.»
دختری به نام زُحل، که چهرهاش مرا به یاد خودم در کودکی انداخت، با من تماس گرفت.
برای او لباس عید خریدم و با همان چرخ خیاطی قدیمی که از سی سال پیش و از زمان عروسی مادرم بهجا مانده،
در گوشهای از خانه نشستم و لباسش را دوختم.
تا امروز توانستهام برای چهارده نفر لباس عید بدوزم.
ای کاش پدرم زنده بود و میدید.
از روزی که رفتی، بابا، رویاهای زندگیام را با خودت بردی.
اما هنوز هم باور دارم که بهترین روزهای زندگیام،
بهترین ساعتهای عمرم،
کنار تو بود، پدر مهربانم.
دلم برایت تنگ است... خیلی.
---
Post #1194
152
عصیان Jatin-Lalit & Lata Mangeshkar – Kabhi Khushi Kabhie Gham, Pt. 2 (Sad Version 2)
- ❤ 8