---
کیف دستیام را برداشتم. شارژر، هدفون و باقی وسایلی را که لازم داشتم درونش گذاشتم. گذر زمان از دستم در رفته بود؛ چند ربع از ساعت گذشته بود و من بیخبر از شتاب لحظهها.
هدفون را در گوشهایم جابهجا کردم و با قدمهایی تند، راهی تولیدی شدم. همزمان که با عجله قدم برمیداشتم، چشمم به صفحه خاموش گوشی بود؛ منتظر بودم خواهرم رها برایم پیامی صوتی بفرستد.
در همان حال، گوشهی جاده نگاهی انداختم؛ شاید روزی معجزه شود، و مادرم هما، با همان مانتوی گلگلیاش از میان این جاده عبور کند…
کنار جاده، پیرمردی با دستان پینهبستهاش، کنار جوی آب و دکهی کوچکش، سرگرم رنگکردن کفشها بود. آنسو، پسر جوانی با موهای بلند، سبزیجات را آبپاشی میکرد.
پیش دکه پیرمرد ایستادم. درست همان لحظه، گویی چهرهی مادرم را دیدم. پیرمرد کفاش مرا صدا زد:
«فرزندم… بیا، کفشهایت را ترمیم کنم.»
همین واژه ساده، «فرزندم»، راه نفسم را بست. چقدر دلم برای شنیدن همین صدا، همین خطاب، تنگ شده بود. سالها بود که در انتظارش بودم، بیآنکه خودم بدانم.
بغض گلویم را گرفت، نگاهم بر بند بوتهایم ثابت ماند.
از کودکی تا نوجوانی، هیچگاه درست یاد نگرفتم بند کفشهایم را چگونه ببندم. همیشه پدرم این کار را برایم انجام میداد. هنوز هم، بستن بند بوتها برایم کاری دشوار است.
با صدایی آرام به پیرمرد گفتم:
«پدر جان… آنسوی مکتب، خانمی جوان با مانتوی گلگلی، هر صبح همراه هدفونش از این مسیر رد میشود. منتظر همان زنم، زنی با چهرهای سفید و نگاهی مغرور… میخواهم فقط یکبار دیگر ببینمش.»
دقایقی گذشت. اما خبری از زن نشد…
کنار جوی آب نشستم، دفترچه کوچک پدر را از کیفم بیرون آوردم، و نوشتم:
از زندگی با مردم… از حرفزدن با آدمها… ناتوانم.
در خودم فرو رفتهام، ساکت، خاموش.
چیزی برای گفتن ندارم.
و شاید هیچگاه نخواهم داشت…
---
Post #1182
153
- ❤ 5