---
پس از خواندن نماز مغرب، قدم در آشپزخانه نهادم. چاینک برنجیِ کهنهای را که یادگار مادربزرگ بود، با نگاهی پر از خاطره برداشتم. آن را از آب پُر کردم و روی شعلهی آتش گذاشتم. صدای احمد ظاهر در فضای خلوت خانه پیچید و حال و هوایم را عاشقانهتر ساخت. موهایم را گوجهای بستم و با لبخندی محو، با صدای موسیقی زمزمه کردم.
با جوش آمدن آب، چای سبز را آماده ساختم. فنجانی را برداشتم و کنار گلخانهی پدر نشستم. در سکوت شب، نوشیدن چای، طعمی از آرامش داشت.
پدر همیشه پس از بازگشت از نجاری، برای خودش چای میریخت و آهنگی گوش میداد. گویا افکارش را میان گلها جا میگذاشت. روزی که از خانهی مادربزرگ برگشتم، بیصدا از دروازهی پشتی وارد شدم و او را دیدم که در گوشهی خلوت گلخانه نشسته بود؛ دست چپاش زیر چانه، خیره به نقطهای دوردست.
آرام پشت سرش رفتم، دستانم را بر شانهاش گذاشتم و پیشانیاش را بوسیدم. نگاهش را به من دوخت و با صدایی آرام گفت:
«ای کاش پیش خالهات میماندی... این تنهایی مرا از پا انداخته.»
چشمانم را شیطنتآمیز به هم فشردم و گفتم:
«من دخترت هستم، چگونه میتوانی از من بیزار باشی؟»
خاطراتی که میسازیم، یادگارهاییاند که تا ابد در دلمان حک میمانند. چرا که هر آمدنی، رفتنی در پی دارد... و انسانها برای ماندن ساخته نشدهاند.
---
Post #1177
174
- ❤ 7