---
قسمتی از رمان تولستوی و مبل بنفش مرا به یاد خواهرزادهام، مدثّر، انداخت.
روز اول مدرسهاش بود. به او قول داده بودم عصر با هم به بازار برویم تا برایش هدیهای بخرم. از وقتی که خودم از رفتن به مدرسه محروم شدم، همیشه آرزو داشتم لوازمالتحریری برای مدثّر تهیه کنم، شاید انگیزهاش برای درس خواندن بیشتر شود، شاید رؤیاهای ناتمامم در او شکوفا گردد.
آن روز، صبح زود به او گفتم: «قولت یادت نرود، املاات را خوب بخوان، عصر با هم بیرون میرویم.» عصر، در بازار ۶۴ متری هرات قدم میزدیم. برایش یک ساعت دستی کوچک گرفتم و گفتم:
«مدثّر جان، از امروز سعی کن زمان و روز را از دست ندهی. قدر پدرت را بدان، مهربانیاش را به خاطر بسپار و امروزت را با کودکانهترین رویاهایت بساز. غرق کودکیات باش، نگران بزرگ شدن نباش. من هم وقتی همسن تو بودم، همیشه با پدرم قدمزنان در بازار راه میرفتم. پدرم میگفت: "هیچ وقت بزرگ نشو، چون غمهایت با تو بزرگ خواهند شد." حالا من بزرگ شدم... و پدرم را از دست دادم.»
مدثّر با لهجه شیرین کودکانهاش گفت:
«خاله جان، یک شب پدرت را در خواب دیدم. گفت: مریم را خیلی دوست دارم.»
بعد دست راستم را محکم فشرد و گفت:
«دوستت دارم، خاله کوچکم.»
آن لحظه، تصویری از یکی از صحنههای رمان تولستوی و مبل بنفش در ذهنم جان گرفت:
"روز یکشنبه، پیتر با من به دیدن خالهاش، ماری، رفت. وقتی از بیمارستان بیرون آمدیم، دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: دوستت دارم، مامان.
یک پسر یازدهساله، با چند واژه ساده، مرهمی شد بر داغ خواهرم."
چقدر بعضی جملهها، بعضی نگاهها و بعضی محبتها جاودانهاند؛ بیآنکه تلاش کنند، درد را آرام میکنند.
---
Post #1192
164
- ❤ 7