این موقعیتی آشناست؛ چیزی هست که میخواهید تغییر دهید، رویهای که میخواهید در پیش بگیرید، عادتی که میخواهید ترک کنید، یا الگویی از تفکر و احساس که مایلید دگرگونش سازید. آنگاه این پرسش پیش میآید: «آیا از عهدهٔ این کار برمیآیم؟» و، به بیان دیگر: «تا کجا میتوانم امیدوار باشم؟»
این پرسشی جدی است ــ و هرچه پا به سن میگذاریم، پاسخ دادن به آن میتواند دشوارتر شود. آدم میخواهد امیدهای بزرگی برای خودش داشته باشد، اما در عین حال باید با خودش صادق باشد.
هرچه تجربهٔ زیستهتان بیشتر میشود، تواناییها و محدودیتهایتان روشنتر میشوند و کمکم دامنهٔ آنچه را که جرات میکنید به آن امید ببندید، محدود میکنند.
این پرسش برای من، چه وقتی در زندگی خودم مطرح میشود و چه در زندگی یک دوست یا یک مراجع، روزبهروز تاملبرانگیزتر شده است. پرسشی ظریف و بدیع با پیچیدگیهای بسیار که به قلب آن نوع زندگیای میزند که باور داریم میتوانیم داشته باشیم.
امید اصیل ریشه در واقعیت دارد. ما بهطور غریزی امیدی را که غیرصادقانه، فریبکارانه یا بیملاحظه است، چه در خودمان و چه در دیگران، تشخیص میدهیم. در کارِ درمانی، امید کور و خوشبینی بیپایان کمکی نمیکنند.
اگر به کسی که بیست سال است با اعتیاد به متآمفتامین دستوپنجه نرم میکند بگویید مطمئن هستید که او با کمی تلاش میتواند زندگیای شاد و عاری از مواد داشته باشد، احتمال بیشتری دارد که احساس کند دیده نشده است و تردید کند که اصلا وضعیت واقعی او را درک میکنید.
رنج طولانی او سزاوار توجهی بهتر و سنجیدهتر است.
ما میتوانیم در هر سنی رشد کنیم و تغییر یابیم. با این حال، برای ایجاد امیدی حقیقی ــ همان نوع امیدی که ما را به انجام کار دشوار اما ارزشمندی که برای خود میخواهیم ترغیب میکند ــ آن امید باید اصیل و سنجیده باشد؛ چیزی که بتوانیم خود را در حال رشد کردن و بهتدریج رسیدن به آن تصور کنیم.
امیدی که روزبهروز پیش میرود، امیدی متناسب با واقعیت شرایط ما، و امیدی که همگام با رشد ما، بالنده میشود.
●
@freudisalive● گری بورجسون
«تا کجا میتوانم امیدوار باشم؟»، ۲۰۲۶