بهشخصه وقتی درحال خواندن «مکبث» هستم، جادوگران برایم قابلتحملاند: آنها کاربردی روایی دارند و هالهای تاریک دورشان وجود دارد که آنها را سهمگین جلوه میدهد. هرچند که آنها حالتی مبتذل دارند و نمونهای ضعیف از گونهی جادوگران هستند. ولی در اجراهای مکبث، آنها تقریباً غیرقابلتحملاند. اگر بهخاطر یاد و خاطرهای نبود که هنگام خواندن نمایشنامه از آنها داشتم، کاملاً غیرقابلتحمل میشدند. به من گفتهاند که اگر خودم را جای مردمی قرار دهم که در زمان تالیف نمایشنامه که در آن سوزاندن و محاکمهکردن جادوگران رایج بود زندگی میکردند، شاید حسم فرق میکرد. ولی معنای ضمنی این حرف چیست؟ اینکه اگر در نظرم جادوگران موجوداتی واقعی یا حتی محتمل در جهان اصلی به نظر میرسیدند، یا بهعبارت دیگر، اگر دیگر عنصر «فانتزی» نمیبودند، حسم فرق میکرد. این استدلال حرف من را ثابت میکند. وقتی یک نمایشنامهنویس از عنصر فانتزی استفاده کند، سرنوشت احتمالی آن رقیقشدن و سرکوبشدن است، حتی نمایشنامهنویسی چون شکسپیر. حقیقتاً مکبث اثری از نمایشنامهنویسی است که باید، حداقل در این مورد خاص، اگر از مهارت یا صبر کافی برای داستان نوشتن برخوردار بود، به جای نمایشنامه، داستان مینوشت.
بخشی از جستار «دربارهی قصههای پریان» نوشتهی جی. آر. آر. تالکین
مطالعه کنید: https://dys-topian.com/tolkien-on-fairy-stories/