داستان شهریور: نغمهی پیرانهسری
در متروی شهری خسته و بیروح، آواز پیرمردی با آکاردئون کهنهاش مسافران را هوشیار میکند. امیرعباس، پسربچهای دستفروش، میان اطاعت از عمویش و آواز پیرمرد گرفتار میشود.
قطار با بوق درهای دولنگهاش را باز کرد. امیرعباس و ناصر با جمعیت آمدند داخل یکی از واگنها.
«مسافرینی که قصد ادامهی مسیر بهسمتِ…»
دوباره بوق و جفتشدن درها و بعد نالهی همیشگی و اوجگیرندهی قطار مترو آمد به گوش مسافرها. امیرعباس از ناصر جدا شد. ناصر گلو صاف کرد، سپس صدای کلفت و رسایش در قطار پیچید: «خانوما آقایون! لوازم آرایشی و بدلیجات و جوراب دارم با قیمت مناسب. رژ لب ساخت اجنه دارم اصلِ اصل، بزنی تا چهار روز به لبات برق میندازه. جوراب پشم موش دارم کیفیت عالی، تا یه هفته تو پا هیچ بویی نمیگیره. طلسم احضار روح دارم صدرصد تضمینی، راضی نبودی بیا پس بده. بدو که نخری خودت ضرر میکنی.»
محمدرضا یداللهی
متن کامل را از اینجا مطالعه کنید: https://dys-topian.com/avaz-piremardha/
کانال @dystopiansocial
#داستان
Post #686
511

- ❤ 7