پیرمرد که نزدیک شد، نگاه ملول یکی از آنها به او افتاد. دست جنبان و حلق مرتعش پیرمرد توجهش را جلب کرد. کنجکاوی خفیفی به دلش آمد. برایش سؤال شد که پیرمرد چه میخواند، اما همانلحظه انگار هندزفری در گوشش سنگینتر شد. مثل یک سنگ بزرگ مقابل یک دروازهی کوچک. پیرمرد جابهجا شد. جلوتر آمد. مسافر با خستگی قامت پیرمرد را برانداز میکرد. کمکم حس کرد دارد از تصویر پیرمرد و آکاردئون قراضهاش خوشش میآید. صدای موسیقی هندزفری در گوشش پرزورتر شد. مقهورکننده در تمام سرش چرخید. حالا پیرمرد رسیده بود روبهرویش. مسافر قامت پیرمرد را در یک چشمبههمزدن از پایین تا بالا تماشا کرد. نگاهش روی صورتش ماند. نمیدانست چرا، میخواست هرطور شده بفهمد پیرمرد چه میخواند. هندزفری داشت منفجر میشد. زور میزد سرش را به پایین خم کند. اما انگار، رفتهرفته سنگ عظیمِ جلوی دروازه ترک برداشت و خیلی زود متلاشی شد. مسافر هندفریها را از گوشش خارج کرد و با لبخند نیمهمحوی گوشهایش را به ساز و آواز پیرمرد داد.
بخشی از داستان «نغمهی پیرانهسری» نوشتهی محمدرضا یداللهی
مطالعه کنید: https://dys-topian.com/avaz-piremardha/