– همین تاریخ نخوندید که اینه حالوروزتون دیگه. مام عین شما، سرمون به هوا بود دنبال سنگزدن به ریزپرندهها. حالیمون نبود باید دم یهسری چیزا نگهبونی داد. بایستی پای درختْمفتولیای هزارساله، باتری خورشیدی کاشت تا خاموش نشن. «دیسک سیمرغ نوری» چراغ راه ما بود. « تخت جمِ والامدار » هویت ما بود، اونوقت ما چیکار کردیم؟ شدیم دو دسته، بعد شدیم چهار دسته و چهارصد دسته بی ریزتراشه و کارت حافظه. شدیم دیسکفروش، شدیم بیمدار، شدیم رباتفروش، شدیم آفت مادِربُرد و دار و ندارمون. هی گفتیم مرگ بر، هی گفتیم زندهباد، زدیم هرچی داشتیم و نداشتیمو نابود کردیم بابامجان.
بخشی از داستان «چهارچرخههای چپه» نوشتهی د. اَوان
مطالعه کنید: https://dys-topian.com/charcharkhehaye-chape/