«نیروهای مذهبی، که عمدتاً روحانیت پیشتاز آنها بوده، همواره در صحنۀ سیاسی ایران قرن بیستم حضور داشتهاند. در دوران انقلاب مشروطه، روحانیت به دو گروه تقسیم شد: کسانی که با انقلاب مخالف بودند و از سلطنت مبتنی بر شریعت حمایت میکردند، و کسانی که طرفدار پشتیبانی از یک قانون اساسی عرفیتر بودند. در دهۀ ۱۳۰۰، برخی از نیروهای مذهبی به رهبری آیتالله حسن مدرس با رضاشاه و اصلاحات او به مخالفت برخاستند. در دهۀ ۱۳۲۰ و اوایل دهۀ ۱۳۳۰، اقلیتی از نیروهای مذهبی به رهبری آیتالله ابوالقاسم کاشانی و فداییان اسلام، و باز هم در دهۀ ۱۳۴۰، عمدتاً تحت رهبری آیتالله خمینی و نهضت آزادی، ثابت کردند که یک نیروی سیاسی جدی هستند. از ۱۳۵۷ تا کنون، فعالان مذهبی حکومت را در اختیار گرفته و جمهوری اسلامی ایران را بنیان گذاشتهاند.»
— مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانیتبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحات ۲۶ و ۲۷
پینوشت: در ادامه باید گفت مدرس در برابر رضاشاه نه به نام حکومت اسلامی مانند حکومت جمهوری اسلامی یا امارت اسلامی طالبان و لارستان — که مفهومی مدرن و ایدئولوژیک است — بلکه به نام ساختارهای سنتی جامعه ایستاد یعنی در دفاع از بازار، وقف، مرجعیت محلی، و چندگانگی نهادی که دولت متمرکز پهلوی همه را در کام بروکراسی ملیگرا میبلعید، ایستاد. مخالفت او تمرکززدایانه بود، حتی اگر زبانش زبان فقه بود.
خمینی اما پروژهای کاملاً متفاوت داشت و آن بازگشت به جامعهی سنتی چندگانه نبود، بلکه ساختن دولت ایدئولوژیک جدید با ابزارهای مدرن — قانون اساسی، بروکراسی، ارتش ملی، رسانهی دولتی، و آموزش یکسانساز — اما این بار با نمادشناسی شیعی به جای نمادشناسی آریایی رضاشاه، جمهوری اسلامی در این خوانش نقیض دولت پهلوی نیست، بلکه وارث ساختاری آن است؛ همان تمرکز، همان مهندسی اجتماعی، همان ضدیت با نهادهای خودانتظام جامعه، ولی این بار با ایدئولوژی متفاوت ادامه میدهد.
اما آنچه در این میان از دست رفت روحانیتی بود که از درون جامعه کار میکرد و وقف را به جای وزارتخانه اداره میکرد.
@CrownAndConstitution
Post #641
429