پارسا کاکویی هستم، یک بازاریاب محتوایی!
و از طریق این کانال قراره...
درباره بازاریابی محتوایی صحبت کنیم!
منابع ارزشمند رو معرفی و بررسی کنیم!
با هم تمرین کنیم!
و سعی کنیم در حرکت باشیم...
🌐 www.parsakakooi.ir
📲 @parsakakooi
Post #2145
1.66K
آزادی چه حسی داره؟ 🕊️
اصلاً بعدِ آزادی آدم چه حالی میشه؟
.
این سوال یه مدت طولانیه ولکنِ ذهنم نیست.
هی با خودم فکر میکنم آزادی چه شکلیه؟ چه مزهای داره؟ چه بویی میده؟
.
همیشه تو ذهنم آزادی شبیه اون سکانس آخرِ جسی پینکمن تو Breaking Bad بود…
یا پریدن آخرِ پاپیون از صخرهها…
یا اون لحظهای که ایوی تو V for Vendetta زیر بارون وایساده و صورتشو میسپره به آسمون.
.
اما یه جایی فهمیدم اینا تخیلِ منه. تصویرای سینماییِ قشنگ.
خواستم بدونم آزادی واقعاً چه شکلیه برای کسی که اسارتو با گوشت و پوست و استخون لمس کرده.
.
برای آدمایی که تو اردوگاههای کار اجباری بودن.
کسایی که همهچی ازشون گرفته شده بود؛
اسم، اختیار، خواب، نون، حتی امید.
.
همونایی که یه روز صبح چشم باز کردن و دیدن دیگه نگهبانی نیست.
در بازه.
جادهای هست که از بین مزارع گندم رد میشه و میتونه ببرتشون خونه…
هرچند کنار دستشون خیلی از رفیقاشون نیستن.
.
رفتم سراغ روایتهاشون.
.
یکیشون گفته بود:
«اولین احساسم شادی نبود… ترس بود.
چون نمیدونستم حالا بدون اونها چی کار باید بکنم.»
.
یکی دیگه نوشته بود:
«وقتی از اردوگاه زدیم بیرون و سمت مزارع راه افتادیم، هیچکس فریاد نزد.
انگار باورمون نمیشد.
آزادی برامون بیحس شده بود.»
.
و یکی دیگه…
خیلی ساده گفته بود:
«آزاد بودیم.
اما به هیچچیز فکر نمیکردیم.
فقط به نان.»
.
نمیدونم…
شاید آزادی همیشه جیغ و شادی و بغل کردن آسمون نیست.
شاید اولش یه سکوتِ سنگینه.
یه خلأ.
یه ترس از اینکه حالا با این زندگیِ پسگرفته چی کار کنیم.
یه حس سنگین ولی زیبا و محترم❤️✌🏼
.
شاید آزادی شبیه دستهای ماکسیموس باشه که آروم روی خوشههای گندم میکشه… 🌾
یه لمسِ آهسته.
یه باورِ تدریجی.
یه فهمیدنِ آهسته که «تموم شد… واقعاً تموم شد.»
.
#آزادی
متن مربوط به هشتم اسفند ۱۴۰۴
اصلاً بعدِ آزادی آدم چه حالی میشه؟
.
این سوال یه مدت طولانیه ولکنِ ذهنم نیست.
هی با خودم فکر میکنم آزادی چه شکلیه؟ چه مزهای داره؟ چه بویی میده؟
.
همیشه تو ذهنم آزادی شبیه اون سکانس آخرِ جسی پینکمن تو Breaking Bad بود…
یا پریدن آخرِ پاپیون از صخرهها…
یا اون لحظهای که ایوی تو V for Vendetta زیر بارون وایساده و صورتشو میسپره به آسمون.
.
اما یه جایی فهمیدم اینا تخیلِ منه. تصویرای سینماییِ قشنگ.
خواستم بدونم آزادی واقعاً چه شکلیه برای کسی که اسارتو با گوشت و پوست و استخون لمس کرده.
.
برای آدمایی که تو اردوگاههای کار اجباری بودن.
کسایی که همهچی ازشون گرفته شده بود؛
اسم، اختیار، خواب، نون، حتی امید.
.
همونایی که یه روز صبح چشم باز کردن و دیدن دیگه نگهبانی نیست.
در بازه.
جادهای هست که از بین مزارع گندم رد میشه و میتونه ببرتشون خونه…
هرچند کنار دستشون خیلی از رفیقاشون نیستن.
.
رفتم سراغ روایتهاشون.
.
یکیشون گفته بود:
«اولین احساسم شادی نبود… ترس بود.
چون نمیدونستم حالا بدون اونها چی کار باید بکنم.»
.
یکی دیگه نوشته بود:
«وقتی از اردوگاه زدیم بیرون و سمت مزارع راه افتادیم، هیچکس فریاد نزد.
انگار باورمون نمیشد.
آزادی برامون بیحس شده بود.»
.
و یکی دیگه…
خیلی ساده گفته بود:
«آزاد بودیم.
اما به هیچچیز فکر نمیکردیم.
فقط به نان.»
.
نمیدونم…
شاید آزادی همیشه جیغ و شادی و بغل کردن آسمون نیست.
شاید اولش یه سکوتِ سنگینه.
یه خلأ.
یه ترس از اینکه حالا با این زندگیِ پسگرفته چی کار کنیم.
یه حس سنگین ولی زیبا و محترم❤️✌🏼
.
شاید آزادی شبیه دستهای ماکسیموس باشه که آروم روی خوشههای گندم میکشه… 🌾
یه لمسِ آهسته.
یه باورِ تدریجی.
یه فهمیدنِ آهسته که «تموم شد… واقعاً تموم شد.»
.
#آزادی
متن مربوط به هشتم اسفند ۱۴۰۴
- ❤ 25
- 👍 4




