ویلیام بلیک هنوز کودک بود که بنا بر روایتهای زندگینامهای خدا را دید که سرش را از پنجرهی اتاقش به داخل آورده. آنقدر ترسید که جیغ کشید. چند سال بعد، هنگام قدمزدن در پکهام، درختی دید که شاخههایش پر از فرشته بود و بالهای روشنشان میان برگها میدرخشید.
این مکاشفهها با کودکی تمام نشدند. وقتی برادر محبوبش رابرت مرد، بلیک میگفت روح او را دیده که از سقف اتاق بالا میرود و از شادی دست میزند. بعدها نیز بارها از دیدن ارواح، فرشتگان، شیاطین و مردگان سخن گفت. حتی بنا بر روایت خودش، شیوهی معروف چاپ آثار مصورش را برادر مردهاش در یکی از همین مکاشفهها به او آموخته بود.
-
برای بسیاری از معاصرانش، مرز میان این مکاشفهها و جنون چندان روشن نبود. کسانی او را آشکارا دیوانه میدانستند و در نوشتههایشان از حالت چشمان، رفتار و سخنان نامتعارفش با نوعی هراس یاد کردهاند. اما اینکه امروز بخواهیم از دل چنین روایتهایی برای بلیک تشخیصی قطعی بیرون بکشیم، بیشتر گمانهزنیست تا یقین. خود او ــبا اطمینانی نامعمولــ این تجربهها را بخشی از شیوهی دیدن و ساختن جهانش میدانست.
بلیک البته از دورههای تاریک ذهنش هم نوشته است. مثلاً در نامهای از سقوط در «گودالی عمیق از مالیخولیا» حرف میزند؛ حالتی که بهگفتهی خودش حتی دلیل روشنی برایش پیدا نمیکرد. در همان سالها از اضطراب، تردید و فرسودگی نیز مینوشت و همزمان بیوقفه کار میکرد. اما در آن ذهن، جهان دیگری نیز جریان داشت. یک بار دربارهی خورشید از او پرسیدند که آیا هنگام طلوع فقط قرصی گرد و آتشین میبیند، و پاسخ بلیک این بود که نه؛ او سپاهی بیشمار میبیند از موجودات آسمانی. دربارهی یک درخت هم مینویسد:
چیزی که ممکن است یکی را از شدت شادی به گریه بیندازد، برای دیگری چیزی نیست جز تودهای سبز که سر راه ایستاده.
و میافزاید:
برای چشمِ انسانی که تخیل دارد، خودِ طبیعت چیزی جز تخیل نیست.
جای دیگری مینویسد:
هرکس جهان را متناسب با آن چیزی میبیند که خودش هست.
و در سال ۱۸۰۲ آن جملهی مشهور را مینویسد:
خدا ما را از این نگاه تکساحتی و خوابِ نیوتن نجات دهد.
-
درهرحال آنچه بلیک میدید، در ذهنش محصور نمیماند. وارد شعرها، حکاکیها و اسطورهشناسی شخصی گستردهاش میشد و به جهانی پر از موجودات، پیامبران، هیولاها و خدایانی بدل میشد که نام، تاریخ و سرگذشت خودشان را داشتند. تخیل، مکاشفه و واقعیت در این جهان بهسادگی از یکدیگر جدا نمیشدند. او میدانست دیگران دربارهاش چه فکر میکنند. همچنانکه در یکی از نوشتههایش داوری را به آینده موکول میکند:
شما مرا دیوانه میدانید؛ شاید مسئله برعکس باشد. بگذارید آیندگان از روی آثارمان قضاوت کنند.
دو قرن بعد، آن ابهام همچنان باقیست. با شاعری روبهرو هستیم که خدا را پشت پنجره میدید، درختان را پر از فرشته مییافت، با مردگان سخن میگفت و از مالیخولیا مینوشت؛ و پرسشی که از جهان او باقی میماند هنوز همان است: مرز واقعیت را آنچه وجود دارد تعیین میکند، یا آنچه توان دیدنش را داریم؟
@CineManiaa | سینمانیا