پیش از آنکه بدانیم این مرد کیست، جنگ کجاست و آن که سیاه پوشیده چه کسیست، چیزی بنیادی در تصویر فاش میشود: بدنی که دیگر توان نگهداشتن خودش را ندارد. معمولاً انسانِ در حال سقوط، «چیزی» را در جهان میگیرد تا نیفتد. اینجا آن چیز، بدن انسانی دیگر است. مرد زخمی به کشیش چنگزده و برای چند لحظه، تمام جهانش به شانه و بازوی او تقلیل یافته. تفنگش چند قدم آنسوتر افتاده. یونیفورم، فرمان، قدرت و هویت نظامی عقب رفتهاند و آنچه مانده، بدن است؛ شکسته، مجروح و رو به فروپاشی.
-
رولان بارت در اتاق روشن میان استودیوم و پونکتوم فرق میگذارد. استودیوم قلمرو فهم است؛ جنگ، سیاست، دین، سرباز، کشیش، خیابان و حتی تابلوی قصابی در پسزمینه، یعنی همهی آن چیزهایی که میتوان دید و شناخت. پونکتوم اما جایی شروع میشود که تصویر از معنا جلو میزند و تماشاگر را زخمی میکند. در این عکس، شاید پونکتوم همان دستهای سرباز باشد؛ دستهایی که احتمالاً لحظاتی قبل مسلح بودهاند و حالا به انسانی دیگر چنگ زدهاند. ذهن میتواند دربارهی مرگ بیندیشد و برای آن فلسفه بسازد؛ بدن اما در لحظهی سقوط، فقط چیزی را میگیرد. شاید قدرت این عکس نیز دقیقاً همینجا باشد: در اینکه آنچه که اکنون به نشانه و معنا بدل شده، زمانی حرکتی واقعی و ناگزیر بوده. دستهایی واقعاً دراز شدهاند، لباسی واقعاً گرفته شده و بدنی واقعاً در آن خیابان فروافتاده. همان چیزی که بارت در عکس با عبارت «این بوده است» از آن یاد میکند: اصرار خاموش تصویر بر اینکه آنچه میبینیم، پیش از آنکه تصویر باشد، لحظهای از جهان بوده.
-
Héctor Rondón Lovera, Aid from the Padre, Puerto Cabello, Venezuela, June 2, 1962. Source: World Press Photo.
-
@CineManiaa | سینمانیا
Post #9228
2.28K