سنکا میگوید در آستانهی یکی از همین نمایشها، مرد برای قضای حاجت اجازه خواست از دیگران فاصله بگیرد؛ خلوتی کوتاه که ظاهراً تنها فرصت او برای دور ماندن از چشم نگهبان بود. آنجا، در مستراح، چیزی در اختیارش نبود جز چوبی که اسفنجی بر سر آن بسته بودند؛ همان وسیلهی آلوده و بیارزشی که برای پاککردن «نواحی شرمآور بدن» به کار میرفت. اهمیت این اسفنج در روایت سنکا کم نیست: مرد برای واپسین کنش آزادانهی زندگی خود به چیزی دست میبرد که در پستترین مرتبهی اشیای پیرامونش قرار دارد، چیزی خوار، آلوده و آمیخته با فضولات بدن. شاید همین جزئیات است که حکایت را چنین تحملناپذیر میکند؛ مردی که دیگر هیچ ابزار، امکان و راه آبرومندانهای برای انتخاب سرنوشتش در اختیار ندارد، دستش را بهسوی تنها چیزی دراز میکند که باقی مانده. پس چوب و اسفنج را یکجا در گلوی خود فرو میبرد، راه تنفسش را میبندد و خود را خفه میکند. و نگهبانان، وقتی سر میرسند، او را مرده مییابند؛ و نمایش، بیآنکه آغاز شده باشد، به پایان میرسد. اما واکنش سنکا به این مرگ از خود حکایت نیز تکاندهندهتر است. او مینویسد:
That was truly to insult death!
«بهراستی این، تحقیر مرگ بود.»
بعد، با همان خشونتی که گاه در نوشتههایش پیدا میشود، میپذیرد که مرد مرگی پاکیزه و آبرومند نداشته و میپرسد: چه حماقتی بزرگتر از آنکه آدمی حتی هنگام مردن نیز گرفتار نازکطبعی باشد؟ درواقع برای سنکا، آن اسفنج آلوده چیزی از عظمت تصمیم مرد کم نمیکند؛ شاید درست برعکس، تمام معنای ماجرا از همین آلودگی برمیخیزد. اگر شمشیری در اختیارش بود، میتوانست با شمشیر بمیرد؛ اگر دریا یا پرتگاهی پیش رویش بود، میتوانست خود را بدان بسپارد. اما جهانی که آزادی را از او ستانده بود، حتی ابزار مرگی شرافتمندانه را نیز از دسترسش دور کرده بود، و او در همان تنگنای مطلق، از چیزی که برای پستترین کار بدن ساخته شده راهی به بیرون گشود.
و در نهایت سنکا، بیهیچ ملاحظهای، یکی از مهیبترین جملههایی را مینویسد که تاریخ دربارهی آزادی انسان به خود دیده:
The foulest death is preferable to the fairest slavery.
«آلودهترین مرگ، ترجیح دارد بر پاکیزهترین بندگی.»
@CineManiaa | سینمانیا